از یادمان رفت کمکم فریاد همسنگریها
باور کنید ای به خفت در خویشتن بستریها
لبخندهای دروغین پایان این ماجرا نیست
عفریتهای در کمین است در پشت این دلبریها
آهستهتر گام بردار ای از خیال و هوس گرم
با بوی شیطان عجین است قصر بلور پریها
دنیایتان مست میشد با نعرهی زخمهایم
میخفت اگر روزگاری آشوب خنیاگریها
مردان، کسل؛ شیههها سرد؛ نشخوار و نان در هم آمیخت
من ماندم و توسنی مست سرگرم جنگاوریها
هر کودکی را ببینی بر گردهی گردبادی
روزی که اینجا بپیچد توفان عصیانگریها
گفتند خاموش باشم، از درد چیزی نگویم
فریاد کردن گناه است در شهر کاکلزریها؟!