با حسرت یک عقاب ِ در بند اسیر، از شوق عظیم پرزدن میگوید
از قله که زیر بالهایش بودهست -مانند کسی که از وطن میگوید-
از قلهنشینان فقط او باقی ماند سالی که کلاغها هجوم آوردند
-این رسم رفیقان ِ قسمخورده نبود! با بغض گلوگیر به من میگوید
از حوصلهها که تنگتر شد هرروز، از فاصلهها که بیشتر شد هرسال
از پنجرهها که بسته میشد کم کم، از حنجرههای طعنهزن میگوید
ای کاش که بر زمین نماند وقتی یک عمر در اوج آسمانها بودهست
وقتی که نگاه دردمندش با من از رنج شهیدزیستن میگوید
*
در عصر بوئینگها و جتها هرچند پرواز پرندگان هم اعجازی نیست
ناز نفسی که پا ندارد اما از ترس ِ زمینگیر شدن میگوید!