روزی در میدان تجریش(همان ضلع شمالی ایستگاه راه آهن!)، حوالی امامزاده صالح ، پیرزنی را شنیدم که از گمشدهاش میگفت، چنان که گویی او را همین چند لحظهی پیش گم کردهست!
این دیدن و شنیدن در من به شعر انجامید...
.... اما عجیب دلنگرانم، چه میکنی؟
ابریترین سوال جهانم، چه میکنی؟
یک روز موج آمده و بعد رفتهای
آن سوی آب، در جریانم، چه میکنی؟
هی نامه پشت نامه جوابی نمیدهی
خطی، نشانهای که بخوانم چه میکنی...؟
حالا اگر به خانهی خورشید رفتهای
ای نبض نور در شریانم چه میکنی؟
هر روز گفتهام که تو آنجا دلت خوش است
هر روز آه ... بی که بدانم چه میکنی؟
من بی تو اضطراب سرابم! مشوشم!
در لحظه لحظهی هیجانم چه میکنی؟
میخواستم به نام تو از ماه دم زنم
با تکه ابر روی دهانم چه میکنی؟