بهار که می آید، با خود حس شروع می آورد. دوست داری آغازی باشی بر یک کتاب، نقشی باشی بر یک بوم... و بهار، تنها بهانه بود برای آغاز هنر در لوح!
خواستم در اولین نوشته از ضرورت وجود سرویس هنر بنویسم، اما با خود گفتم شاید بهتر این باشد که ابتدا تعریفی از هنر بیان کنم تا بتوانم اثر هنری را از اثر غیر هنری تفکیک کنم. و این تصمیم، تازه ابتدای سرگشتگی بود. زیرا بزرگترین مشکل پیش روی هنر، چگونگی تثبیت معنا برای آن از طریق تفسیر و تعریف کلامی است. پس به کدام تعریف اعتماد کنم ؟ تعریف تولستوی؟ تعریف کانت؟ تعریف اقبال لاهوری؟ و یا ...؟
تمام تعاریفی که تا امروز از هنر شده است، هر کدام از زاویه ای خاص می باشد. ای کاش می شد برای هنر نیز همچون ریاضیات، فرمولی اثبات کرد تا بتوان هر اثری را که در آن صدق کرد، اثر هنری بنامیم. اما مشکل اینجاست که اصول علمی، شایستگی کافی برای تحقیق و پاسخگویی به مسائل معنوی را ندارد و هنر، امری است معنوی و برخاسته از دل. هنرمند از دل فرمان می گیرد که اگر غیر از این باشد، هنری فرمایشی و بی اعتبار است!
گویا تعریف ناپذیری هنر را باید پذیرفت. به قول "هگل" فیلسوف آلمانی، «تعریف هنر اگر غیرممکن نباشد، بسیار دشوار است.»
می خواهم از هنر برای هنر بنویسم، از هنر برای مردم! اما هراس دارم از اینکه در حیرانی اش بمانم.
بگذارید هنر، خود سخن بگوید. هنری که جزئی از زندگی ما انسان هاست و ما نیز جزئی از پیکره ی آن هستیم. هنری که همواره برایمان اهمیت داشته و خواهد داشت.
پس بهتر است خود را به دست امواج این دریای متلاطم بسپاریم...