به خاطر یک مشت دلار. نویسندگان: سرجیو لئونه، دوچو تساری، ویکتور کاتنا. بازیگران: کلینت ایستوود، ماریانه کخ، جان ماریا ولونته، ولفگانگ لاکشی. محصول 1964
«میخواستم هنری فوندا در فیلم بازی کند اما کسی فیلمنامه را برایش نفرستاد. به ما گفتند او بازی در این فیلم را نپذیرفته است. وقتی فیلم فروش بسیار خوبی کرد فاندا عصبانی شد. فردی که مسئولیت گزینش فیلمنامههای خوب را برای او داشت اخراج کرد.»
«یکی از اپیزودهای تلویزیونی سریال روهاید را دیدم. کلینت ایستوود در آن بازی میکرد. در این اپیزود کلمهای به زبان نمیآورد. آرام راه میرفت. از این حالت بی تفاوتش خوشم آمد اما به نظرم بیش از حد جوان میآمد. ریشش را از ته زده بود و به نظرم زیادی مرتب مینمود. نقش را به او پیشنهاد کردم. حاضر شد با پانزده هزار دلار در فیلم بازی کند، یعنی نصف چیزی که در تلویزیون به او میدادند. در فرودگاه به استقبالش رفتم. به همان بی سلیقگی تمام دانشجویان امریکایی لباس پوشیده بود. اما برایم مهم نبود. قیافه و نحوه راه رفتنش را دوست داشتم. کم حرف میزد. فقط به من گفت :«با هم یک وسترن خوب خواهیم ساخت.» یک شنل مکزیکی تنش کردم که او را چاقتر نشان دهد. کلاهی هم سرش کردم. همه چیز عالی بود، فقط یک اشکال وجود داشت: ایستوود در عمرش سیگار نکشیده بود و مجبور بود در تمام مدت فیلم یک سیگار برگ بسیار تند و قوی گوشه لب داشته باشد. این مسئله مایه عذابش بود.»
«میخواستم فیلم سبکی شخصی و شبه موسیقایی داشته باشد. میتوانم بگویم که انیو موریکونه آهنگساز من نیست، فیلمنامهنویس من است. هر مرتبه که جملهای در فیلم خوب از آب در نمیآمد صدا را بر میداشتم و جایش موسیقی میگذاشتم تا بدین ترتیب نگاه و نمای درشت جلوه بیشتری بیابد. بدین صورت میتوانستم چیزهای بیشتری بگویم.»
«هنوز وارد خانه موریکونه نشده بودیم که گفت ما با هم هممدرسهای بودهایم. اول فکر کردم دروغ میگوید اما عکسی از کلاس پنجم ابتدایی خودش نشانم داد و من هم در آن عکس بودم.»
به خاطر چند دلار بیشتر. نویسندگان: فولویو مورسلا، لوچیانو وینچتسونی، سرجیو لئونه. بازیگران: کلینت ایستوود، لی وان کلیف، جان ماریا ولونته. محصول 1965.
«نوشتههای بسیاری در مورد آدمکشهای جایزه بگیر خوانده بودم. این مبدا کار ما شد. میبایست واقعیت آدمکشهای جایزه بگیر را تمام و کمال رعایت میکردیم. حضور این آدمها در ساخته شدن کشور امریکا لازم بوده است. به آنها پاکسازان غرب میگفتند. آدمهایی که جانشین قانون رسمی مملکت میشدند تا از جان و ناموس مردم دفاع کنند و بدین ترتیب عدالت را برقرار میکردند. این کار با خشونت بسیار همراه بود. در مورد یکی از آنها خوانده بودم که همیشه در جیب کتش گوش یک انسان را داشت. وقتی وارد کافهای میشد این گوش را به همه نشان میداد و سپس آن را روی لیوانش میگذاشت. این گوش متعلق به آخرین قربانیاش بود.»
«عکس لی وان کلیف را دیدم. بازیهای او در «شجاعان» و به خصوص «نیمروز» را به خاطر داشتم. شبیه یک شاگرد سلمانی اهل جنوب ایتالیا بود، با بینی عقابی و چشمانی شبیه ون گوگ. هیچکس از او خبر نداشت. بعد از دو روز تحقیق رابط سابقش گفت که او سه سال تمام در بیمارستان بوده، یک شب در مستی زمین خورده و استخوانهای بدنش خرد شده و بعد از آن برای ترک اعتیاد الکل خود را جایی بستری کرده است. سینما را کنار گذاشته و فقط نقاشی میکند. سیاهترین و سختترین دوره زندگیاش را میگذراند. از رابط خواستم تا سریع قرار ملاقاتی با او بگذارد. فردایش به ایتالیا باز میگشتم. چند ساعت پیش از رفتن به فرودگاه وان کلیف با رابطش به هتل آمدند. از پلهها که پایین میآمدم او را دیدم. پالتوی کهنه و بسیار کثیفی بر تن داشت. موهایش کوتاه و خاکستری بود. دقیقا به شخصیت مورد نظر من شباهت داشت. دستیارم را کناری کشیدم و گفتم :«بلافاصله قراردادی با او امضا کن قبل از اینکه با او حرف بزنم. اگر چیز احمقانهای بگوید دیگر با او کار نخواهم کرد و اگر با او کار نکنم، اشتباه بزرگی مرتکب شدهام.»
«هنگام فیلمبرداری خبرنگار مجله تایم به دیدنم آمد. آخرین شماره مجلهاش را با خود آورده بود. در حالی که مشغول راه انداختن ضبط صوتش بود نگاهی به مجلهاش انداختم. در دو صفحه عکسهای رنگی عکاسی غیر حرفهای را چاپ کرده بودند. موضوع آن اعتصاب بود. اولین تصویر دو سیاهپوست را نشان میداد که از مغازهای به غارت رفته با چند بطری آبجو بیرون میآیند. معلوم بود آنها را دزدیدهاند. تصویر بعدی رسیدن پلیسها را نشان میداد. در تصویر دیگر پلیسها به سیاهپوستان نگاه میکنند. در بعدی دزدان پا به فرار میگذارند. یکی از پلیسها سلاحش را در میآورد و به سوی آنها شلیک میکند. عکس بعدی یکی از دزدها را خونین نشان میداد. آخرین عکس متعلق به پلیسی بود که پایش را روی جسد سیاهپوست جوان گذاشته و به اطراف خود نگاه میکند در حالی که پلیس دیگر به او لبخند میزند. در همین حین خبرنگار نخستین سئوالش را از من پرسید:«چرا فیلمهایتان تا این حد خشن هستند؟» مجله را به او دادم :«تا به حال نگاهی به مجله خودتان انداختهاید؟»
«سینما برای من یعنی گنجاندن یک اسطوره در بطن یک داستان. سینما صنعت رویا سازی نیست، صنعت اسطوره سازی است. میل و علاقه مستندگونه من به اسطورهها نمیتواند جدای از بحثهای شخصی من باشد، اگرچه ترجیح میدهم پلیدترین اسطوره را قهرمان فیلمم بکنم: آدمکشهای جایزه بگیر»
خوب، بد، زشت. نویسندگان: آجه، اسکارپلی، لوچیانو وینچتسونی، سرجیو لئونه. بازیگران: کلینت ایستوود، لی وان کلیف، ایلای والاک. محصول 1966.
«این فکر که بتوانم یک جنگ را با باسمههای فیلم وسترن نشان دهم مرا به اشتیاق آورده بود. برای این کار سه قهرمان انتخاب کردم: خوب، بد و زشت. نامگذاریها کاملا اختیاری بود. با دیدن فیلم خیلی زود حدس میزدیم که شخصیت خوب فیلم نیز دست کمی از دو شخصیت دیگر ندارد. هیچکدام بر دیگری ارجحیتی ندارد. بازی با تمام اسطورهها جذاب بود. در هر صحنه فیلم بر این امر تاکید میکردم و آن را گسترش میدادم.»
«شخصیت توکو را از همه بیشتر دوست دارم. او از طرفی نماد غریزه حیوانی، آدم حرامزاده و گدای دورهگرد نیز هست. استنزا نماد فن است، بلوندی نماد هوش و ذکاوت.»
«نقش کوتاه والاک در فیلم «چگونه غرب تسخیر شد» را دیده بودم. متوجه شدم که او بازیگر بزرگی در زمینه کمدی است. اما همه میگفتند مراقب باش، او از اکتورز استودیو میآید. اصلا گوشم بدهکار نبود. میدانستم که او دلقک بزرگی است. او بود که علامت صلیب کشیدن را پیشنهاد کرد. میخواست نشان دهد توکو درست این کار را بلد نیست. برای رهایی یافتن از چشم یا بخت بد صلیب میکشد. زیاد باوری به این کار ندارد. اما خدا میداند، شاید هم مشکلگشا باشد.»
«وقتی فیلم در امریکا درآمد، کندی در یکی از سخنرانیهایش اشاره به آن کرد. او گفت که یک وسترن ایتالیایی به اسم خوب بد زشت دیده و قصد دارد برای انتخابات بعدی این عنوان را برای شعار تبلیغاتیاش به کار ببرد. بدین ترتیب مردم راحتتر میتوانند میان جانسون، نیکسون و او وجه تمایز قائل شوند. مشکل اصلی انتخاب نقشها است. این جمله سر و صدای بسیاری برپا کرد و به همین خاطر فیلم در امریکا فروش بسیار کرد.»
«از نظر ساختار، سه فیلم مکمل هم هستند. در فیلم اول، دو گروه دشمن یکدیگرند و مردی بین آنها قرار دارد. در فیلم دوم دو مرد رقیب هستند و گروهی میان آنها قرار دارد. در فیلم سوم دو کشور با هم جنگ دارند و سه مرد در میان آنها هستند.»