سفید، قرمز، آبی؛ برف، خون، آب؛ عشق، خیانت، اندوه. شاید هزار ترکیب سه تایی دیگر از این سه رنگ وجود داشته باشد، تمثیل هایی که ذهن هر بیننده ای از سه رنگ کیشلوفسکی بیرون می کشد. سه رنگ شاید شاعرانه ترین و در عین حال پرآوازه ترین کار این شاعر سینما باشد، شعر زمان ما.
کیشلوفسکی روایت گر داستان حرمان بشر امروزی است. او دنیایی می آفریند که همه چیز آن به غایت کامل و زیباست، پر از نماهای خوش ترکیب و نماهای شاعرانه و در میانه انسان پیچیده در رنج. شخصیت هایی که اغلب نه از فقر رنج می برند نه از بی عدالتی های اجتماعی . انسان هایی که در عادی ترین و روان ترین زندگی امروزی آنقدر از رفاه بهره برده اند که با سلامت به پیری برسند، اما در رنج. رنجی که زاده ی ذات بشر است. انسان همیشه در رنج است همان گونه که در رنج خلق شده است.* انسانی که از هر گزند طبیعی و بی عدالتی اجتماعی رهیده و حالا در دام خود است تا در دنیایی که زیبایی هایش کادر بسته ی دوربین را آذین می دهد با خویشتن خویش خود را آزار بدهد.
شخصیت های کیشلوفسکی با آن نگاه اندوه بار خود حکایت از غمی درونی دارند. "سفید" داستان یک دل تنگی عاشقانه است که "کارول" را از پرده ی باریک میان عشق و نفرت عبور می دهد. پرده ای که گمان می کرد دومنیک هم در آن سویش در نفرت به سر می برد اما بعد از انتقام دریافت که دومنیک هنوز در آن سوی پرده دوستش دارد و این گونه داستان به پایان روایتش رسید و شخصیت ها را هم چنان در رنج بی پایان رها کرد. شاید کیشلوفسکی هم به خوبی می دانسته که رنج ابدی انسان داستانی نیست که تمام آن در یک روایت بگنجد داستان از میانه ی رنج آدم ها آغاز می شود ودر انتها آنها را در رنج خویش رها می کند و می رود. روایت فیلم تنها از دست و پا زدن آدم ها است برای رهایی از رنجی که به ان محکوم اند. جایی از زبان کارول به دوستش که قصد خودکشی را دارد همین را می گوید: "همه ی ما رنج می کشیم" و مرد جواب می دهد: "من کمتر می خواستم. "
کادرهای دوربین اما روایتی دیگر دارند. بر خلاف داستان دوربین خط کشی های شاعرانه تری برای خود دارد. دوربین کیشلوفسکی به بهترین صورت ممکن زیبایی را در کمال رنگ و ترکیب بندی به بند می کشد. در سفید نمای بازی هست از کوههای پر برف لهستان که در آن کارول را دزدان از چمدان بیرون می کشند، می زنند و غارتش می کنند و مجسمه ای که تنها یادگار او از فرانسه است را می شکنند. زیبایی منظره های کارت پستالی این پلان را بگذارید کنار روایت دردناک و سخت آن. کیشلوفسکی در حد اعلا از تضاد و تباین در وضوح بخشی به معنا استفاده کرده و در این راه عناصر داستانی و بصری را به خوبی به بازی گرفته است. استفاده از منظره های کارت پستالی، رنگ بندی ها و قاب بندی های استادانه به عنوان بستری برای داستانی چنین تلخ نشان از زبان بیانی قوی کیشلوفسکی دارد.
او صدا را هم همان قدر خوب و روشن می فهمد و به کار می بندد که تصویر را. استفاده ی او از موسیقی گاهی آن قدر چشم گیر و دل نشین است که بیننده را و حتی تصویر را به وجد می آورد. شاید نمایی که کارول کتک خورده و چمدان در دست به طرف سلمانی برادرش حرکت می کند و با دیدن سلمانی چمدان را می اندازد و می دود را هیچ بیننده ای از یاد نبرد. موسیقی چنان بازی عجیبی می کند که مخاطب را ابتدا متعجب می کند. موسیقی آن پلان شاید برای ورود ژولیوس سزار به رم مناسب باشد در حالی که سوار بر پشت اسب سفیدی با هزار شاخه ی گل استقبال می شود. موسیقی در حقیقت روایت گر درونیات آدم های داستان است و آنجا که با تصویر و داستان به تضاد می رسد شکنندگی و ناهماهنگی این احساسات را با واقعیت ها نشان می دهد. شادی کارول از رسیدن به خانه را نه در چهره ی کتک خورده و خونین او می توان دید و نه در دکوپاژ و میزان سن پر استیصال صحنه ی دویدن او. این صدا است که روایت گر درون است. کیشلوفسکی صدا را خارج از قالب موسیقی نیز بسیار استادانه به بازی می گیرد. او با صدا نشانه گذاری می کند و آشناپنداری ایجاد می کند و ذهن مخاطب را به صفحات قبلی داستان رجوع می دهد.
فیلم های او روایت هایی استادانه از رنج بشر امروز است که با تمدن نوین خود را از گزند هر دشمن تاریخی بیمه کرده اما هم چنان اسیر خود است. او انسان را در رنج به تصویر می کشد و دنیا را در کمال زیبایی. و در این راه از تمام قابلیت های زبان تصویری خود استفا ده می کند. او تصویرگر دنیای زیبایی است که در آن رنج می بریم.
* لقد خلقنا الانسان فی کبد
** ارجاعات نویسنده در این متن به "سفید" به علت علاقه ی شخصی به فیلم است و حفظ زبان یکسان در مثال ها. مفاهیم قابل تعمیم به سه رنگ و شاید بیشتر آثار کیشلوفسکی باشد.