آلخاندرو گونزالس ایناریتو یکی از کارگردانان جوان و مستعد امریکای جنوبی است که پس از ساخت اولین فیلمش به هالیوود رفت. او با اولین فیلم خود نشان داد که علاقه زیادی به روایتهای تو در تو دارد، روشی که رابرت آلتمن فقید آن را گسترش داد و تعدادی از بهترین نمونههای این شیوه روایتی را میتوان در بهترین فیلمهای او مثل مَش، نَشویل، و لباس حاضری دید. اما ایناریتو در سه فیلمش هرگز نتوانسته به ساختار محکم فیلمهای آلتمن دست پیدا کند. سهگانه ایناریتو با آمورِس پِروس (عشق سگی) شروع شد، با بیست و یک گرم ادامه پیدا کرد و اکنون با بابل به پایان رسیده است. وجوه مشترک سه فیلم تقدیر ، دین ، و تنهایی عاطفی انسانهاست، تنهایی که وجود جوامع شلوغ شهری آن را تشدید نیز میکند و ایناریتو در بابل کاملا سعی کرده تا نشان دهد که از این نظر، هیچ فرقی بین کشورهای آسیایی و امریکایی نیست. و اینکه گستره محل وقوع داستان هر سه فیلم (به ترتیب ساخت) بیشتر میشود. همانگونه که خود ایناریتو در مصاحبهاش گفته است، آمورس پروس فیلمی است با شخصیتهایی که در یک محله زندگی میکنند، بیست و یک گرم در مورد انسانهایی است با یک ملیت و در یک کشور، و بابل فیلمی فراملیتی است راجع به تاثیر انسانهایی با ملیتهایی متفاوت و به لحاظ بُعد مسافت بسیار دور از هم بر سرنوشت یکدیگر. فیلم بازیهای خوب و یکدستی دارد و ایناریتو با انتخاب براد پیت در نقشی متفاوت با آنچه تا کنون بوده قصد داشته تا به شکلی دوگانه، تابوی "مرد جذاب" و "زندگی آرام" امریکایی را بشکند و به همین خاطر پیت را مردی میانسال و با صورتی تکیده، که در زندگی زناشوییاش دچار بحران شده نشان میدهد که زخمی شدن تصادفی همسرش (با بازی کیت بلانشت) زندگیاش را با بحران جدیدی روبرو میکند. بازی رینکو کیکوچی در نقش دختری ژاپنی که کرولال است و آدریانا بارازا به نقش زنی مکزیکی که در خانه براد پیت به عنوان پرستار بچه مشغول به کار است نیز روان از کار در آمده و هر دوی آنها برای این نقش آفرینی خود کاندید اسکار شدند. گائل گارسیا برنال نیز که با آمروس پروس به شهرت رسید در این فیلم به نقش برادرزاده کله شق پرستار مکزیکی حضوری موثر دارد و بعلاوه این فیلم، دومین همکاری او با ایناریتو محسوب میشود. یکی از وجوه ثابت و بارز هر سه فیلم ایناریتو، تاثیر رویدادهای تصادفی بر تغییر روند زندگی افراد است. در آمورس پروس با نمایش فروپاشی زندگی زنی که به واسطه تصادف یک پایش را از دست میدهد، در بیست و یک گرم با نشان دادن یک مسیحی معتقد که به خاطر کشتن یک مرد و دو بچهاش در تصادف اتومبیل، اعتقادش را به خدا از دست میدهد، و در بابل با نمایش عمیق شدن رابطه یک زن شوهر، پس از اینکه در مییابند چگونه ممکن است به سادگی و با شلیک یک گلولهی بیهدف برای همیشه یکدیگر را از دست بدهند. ایناریتو همچنین تاکید زیادی دارد بر اینکه چگونه مرگ یکی از افراد خانواده میتواند باعث تغییر روند زندگی دیگر اعضای آن خانواده شود و همانگونه که در بیست و یک گرم با مرگ همسر و دو فرزند نائومی واتس شاهد از هم پاشیدگی روانی او هستیم، در بابل نیز این مسئله در دو مرحله نمایش داده میشود، ابتدا دختری ژاپنی که مادرش را از دست داده و اکنون در برقراری ارتباط با پدرش دچار مشکل شده است از شدت کمبود عاطفه برای بدست آوردن دوستی از جنس مخالف خود را به هر دری میزند و در مقابل، خانوادهای مراکشی که فرزندشان در پایان فیلم کشته میشود و در آغاز وضعیتی قرار میگیرند که دختر ژاپنی و پدرش مدتهاست در آن به سر میبرند. یکی دیگر از وجوه مشترک فیلمهای ایناریتو، حضور محوری یک زن رنج دیده و تحت فشار (روحی و جسمی) در هر سه آنهاست که معمولا نیز باید به تنهایی این فشار را تحمل کند و این مسئله در بابل، به اوج خود میرسد، زنی که گلوله میخورد و تا آستانه مرگ پیش میرود، دختری که هر روز بیشتر در تنهایی خود فرو میرود، و زنی مهاجر که کارش را از دست میدهد.
بابل در مجموع نسبت به بیست و یک گرم اثر بهتری نیست، جدای از تکراری بودن شیوه تدوین به نسبت نوع داستانگویی (که دیگر جذابیتی ندارد)، شاید یکی از علل این امر اینست که اگر در بیست و یک گرم، دستمایهای ذهنی در شکل گیری قالب کلی شخصیتها بسیار موثر بود (تاثیر یک حادثه بر سه نفر- قاتل، همسر مقتول، و مردی که قلب مقتول را به او پیوند میزنند- و نمایش تغییر دیدگاه آنها نسبت به دنیا، روابط انسانی و باورهای مذهبی)، در بابل با کم شدن این دستمایه فیلم به مجموعهای از حوادث تبدیل شده که گویا برای بیربط نبودن به یکدیگر، فقط پلی بین آنها کشیده شده و با حذف این رابطهها در داستان، بابل به یک فیلم اپیزودیک ساده تبدیل میشود که کاملا قابلیت چند تکه شدن را دارد، کاری که در مورد بیست و یک گرم امکانپذیر نیست. اگر بیست و یک گرم یک خط داستانی سرراست بود که ایناریتو آن را تکه تکه کرده بود و هر بار تکهای از آن را مثل قطعهای از یک پازل به بیننده نمایش میداد، بابل یک پازل چند رنگ است که ایناریتو آنها را از هم جدا کرده و هر بار تکهای از یکی از رنگها را نمایش میدهد تا تفکیک آن برای بییننده سادهتر باشد و از این لحاظ، ساخت بابل برای ایناریتو دستاورد مهمی محسوب نمیشود. اما احتمالا همین سادگی در برقراری ارتباط با این فیلم به نسبت بیست و یک گرم بوده که باعث شد کاندیداتوریهای زیادی در اسکار سال گذشته نصیب این فیلم شود، هر چند که در نهایت فقط موفق شد اسکار موسیقی را تصاحب کند. به رغم این مسائل، ایناریتو در کنترل کلیه عوامل (خصوصا که فیلم در چهار کشور مختلف فیلمبرداری شده) و جذاب نگهداشتن روند داستانگویی با تکیه بر حوادث (به مانند دو فیلم قبلی اش) موفق عمل کرده و میتوان خوشبینانه منتظر فیلم بعدیش بود.