خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
1 اردیبهشت 1387
15 بهمن 1386
13 بهمن 1386
8 بهمن 1386
20 اردیبهشت 1387
16 اردیبهشت 1387
9 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
4 اردیبهشت 1387
17 آبان 1386
21 مهر 1386
11 مهر 1386
14 شهریور 1386
25 مرداد 1386
25 بهمن 1385
16 بهمن 1385
16 بهمن 1385
28 آبان 1386
14 مرداد 1386
27 مرداد 1386
15 مرداد 1386
12 مرداد 1386

پاریس دوستت دارم محصول 2006، کاری است گروهی از تعدادی از کارگردانان بعضا مشهور از قاره‌های مختلف با دو وجه  مشترک، یکی همانطور که از نامش پیداست محل وقوع داستانها یا همان پاریس و دیگری مضمون آنها که اسم ثانویه فیلم گویای آن است: ((داستانهای کوتاه عاشقانه از شهر عشق)). کارگردانان مختلفی اپیزودهای این فیلم را ساخته‌اند و هر کدام بسته به روحیات، دیدگاه‌ها و علائق شخصی روایتی عاشقانه از خود ارائه داده‌اند از جمله آلفونسو کوارون، ژرار دو پاردیو، وس کریون، الکساندر پین و با بازی بازیگرانی چون نیک نولتی، ویلیام دفو، ژولیت بینوش، الیجاه وود و نام اپیزودها نیز از بین نام محله‌های پاریس انتخاب شده است.
اپیزودی که گویندر چادها آن را کارگردانی کرده از جنبه‌ای اهمیت دارد که به روایت یک دختر مسلمان  به نام زارکا می‌پردازد. داستان از جایی شروع می‌شود که دو پسر حدودا هفده ساله فرانسوی مشغول متلک پرانی به زنان رهگذر هستند و دوست سومشان فرانسوا که ساکت کنار آنها نشسته و فقط به این رفتار می‌خندد متوجه زارکا، دختر محجبه‌ای می‌شود که چند قدم آن طرف‌تر حواسش به این وقت گذرانی آنهاست. وقتی زارکا بر می‌خیزد تا دور شود بر اثر مزاحمت دو رهگذر زمین می‌خورد و فرانسوا می‌رود تا به او کمک کند. مشغول صحبت می‌شوند و بحث دوستانه و کوتاهی بین آنها بر سر حجاب زارکا در می‌گیرد و زارکا کاملا از حجابش دفاع می‌کند. در ادامه وقتی زارکا فرانسوا را ترک می‌کند تا به مسجد برود فرانسوا برغم هشدارهای دوستانش که او را از بن لادن می‌ترسانند! زارکا را تعقیب می‌کند. وقتی زارکا با پدر بزرگش از مسجد خارج می‌شود متوجه فرانسوا می‌شود و او را به عنوان کسی که کمکش کرده است به پدر بزرگش معرفی می‌کند و هر سه در حالی که مشغول صحبت در خصوص رشته تحصیلی فرانسوا و زارکا هستند شروع به قدم زدن می‌کنند. انتخاب داستانی در خصوص یک مسلمان که حجاب را تشدید کننده زیبایی‌اش می‌داند و نمایش دیدگاهی مثبت از او بدون اینکه فیلم خیلی به ورطه شعارزدگی سقوط کند اپیزود جذابی را تشکیل داده است. صحنه پایانی نیز طنز جالبی دارد، زمانی که پدربزرگ به فرانسوا می‌گوید که قرار است زارکا خبرنگاری بخواند تا خبرنگار لوموند شود ((انشاءالله)) و بلافاصله بعد از او، فرانسوا انشاءالله می‌گوید و بعد این زارکا است که با خنده انشاءالله می‌گوید.
اپیزود برادران کوئن روایتی است کمیک از انتظار چند دقیقه‌ای یک امریکایی در ایستگاه مترو که به خاطر یک سوء تفاهم کتک مفصلی از یک فرانسوی می‌خورد. بازی زیبای استیو بوچمی در نقش یک امریکایی با تاکیدی که کارگردان بر عدم درک او از زبان و فرهنگ فرانسوی می‌کند و به کمک فیلمبرداری خوب و فضاسازی که بعضا یادآور وسترن‌های اسپاگتی است یکی از اپیزودهای زیبای این فیلم را رغم می‌زند.
اما یکی از اپیزودهای بسیار زیبای این فیلم متعلق به کارگردانی گمنام به نام الیویه اشمیتز است. فیلم داستان پسر سیاهپوست بی‌خانمانی است که در پارکینگی نظافت‌چی است و یک روز به دختری سیاهپوست که قصد دارد ماشینش را پارک کند کمک می‌کند تا مسیر درست را انتخاب کند. دختر از آوازی که پسر زیر لب می‌خواند تعریف می‌کند و پسر که از دختر خوشش آمده تا می‌خواهد به خودش بیاید و دختر را به قهوه دعوت کند متوجه می‌شود که دختر رفته است. وقتی که دختر برای بار دوم به پارکینگ می‌آید تا ماشینش را بردارد پسر به دنبال ماشین می‌دود تا پیشنهادش را دوباره مطرح کند ولی دختر صدای پسر را نمی‌شنود و می‌رود و پسر به خاطر همین سهل انگاری‌ها که به نوعی از زیر کار در رفتن محسوب می‌شود اخراج، و به نوازنده دوره‌گردی تبدیل می‌شود که جای ثابتش جلوی درب همان پارکینگ است. روزی در خیابان دختر دیگری را با آن دختر اشتباه می‌گیرد و همین بهانه‌ای می‌شود تا گروهی از اوباش سفید پوست گیتار او را از او بگیرند و پسر در تلاش برای پس گرفتن سازش زخمی می‌شود. وقتی اورژانس بالای سر پسر می‌رسد، پرستار همان دختر سیاهپوست است و در حین تلاش برای معالجه در کنار خیابان، پسر از دختر می‌خواهد که تقاضا کند برایشان قهوه بیاورند و وقتی دختر با تعجب او را نگاه می‌کند پسر با خواندن آوازش آن خاطره را برای دختر تداعی می‌کند. دختر تقاضای قهوه می‌کند، پسر می‌میرد و دو فنجان قهوه در دستان لرزان دختر باقی می‌ماند، در حالی که همکاران دختر فکر می‌کنند که گریه دختر به خاطر تازه‌کار بودنش است. اشمیتز به زیبایی با انتخاب شیوه روایتی فلاش بک فیلم را از جایی شروع می‌کند که دختر بالای سر پسر می‌رسد که زخمی روی زمین افتاده و با این تمهید، از ابتدا نگرانی‌ای را به بیننده منتقل می‌کند که در پایان به اوج خود می‌رسد. استفاده از آوازی که پسر می‌خواند به صورت صدای روی صحنه در بیشتر لحظات فیلم و فیدهای متعدد چه جایی با استفاده‌ای شبیه به کیشلوفسکی در زمان حال و چه جایی دیگر برای بیان گذشت زیاد زمان و تند کردن روند قصه بسیار به جذابیت اپیزود کمک می‌کنند. فیلمبرداری نیز بسیار خوب انجام شده است، مثلا در صحنه مستند نمایی که گیتار پسر را می‌دزدند و به خصوص نمای از بالایی که پس از مرگ پسر از او و دختر نمایش داده می‌شود که به نوعی نمای نقطه نظر روح پسر است و نمای بعدی، که از بالا بر روی دو فنجان قهوه زوم می شود به نوعی طنز تلخ، نگاه با حسرت به قهوه‌ای که هرگز خورده نشد. جالب اینکه کل این اپیزود پنج دقیقه و سی ثانیه است.
اپیزودی که سیلون شومه آن را کارگردانی کرده از عجیب‌ترین اپیزودهای فیلم است. داستان زندگی مرد تنهایی که ظاهر دلقک‌ها را دارد و به مانند آنها پانتومیم‌وار با وسایلی زندگی می‌کند که فقط خودش قادر به دیدن آنهاست. تا این که روزی زنی را می‌بیند که دقیقا مثل خودش است و آن دو با هم زندگی مشترکی را شروع می‌کنند. شومه که سابقه ساخت انیمیشن ((سه قلوهای بلویل)) را در کارنامه دارد که به رقم مدت حدودا دو ساعته‌اش ده خط هم دیالوگ ندارد، این بار نیز تا حد امکان سعی کرده مفاهیم را با تصاویر و ترکیب فیلم و انیمیشن منتقل کند و ترکیب فضای فانتزی و شیرین ذهن دلقک و فضای واقعی و تلخ زندگی شهری و در عین حال تقابل آنها به کمک تصاویری زیبا از مناظر خیابانهای پاریس در شب بسیار دیدنی، جذاب و دوست داشتنی است.
اینگونه فیلمها، خصوصا اگر کارگردانان مشهوری آنرا ساخته باشند (که به ندرت اتفاق می‌افتد)، جذابیت خاصی دارند، لذت توامان تماشای فیلم و انتظار برای رسیدن اپیزود بعد و تماشای دیدگاهی تازه، مثل چند کلیپ به هم پیوسته، چیزی که در فیلمهای بلند یافت نمی‌شود.

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: