خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
1 اردیبهشت 1387
15 بهمن 1386
13 بهمن 1386
8 بهمن 1386
20 اردیبهشت 1387
16 اردیبهشت 1387
9 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
4 اردیبهشت 1387
17 آبان 1386
21 مهر 1386
11 مهر 1386
14 شهریور 1386
25 مرداد 1386
25 بهمن 1385
16 بهمن 1385
16 بهمن 1385
28 آبان 1386
14 مرداد 1386
27 مرداد 1386
15 مرداد 1386
18 مهر 1386

سینمای امریکا سینمای عجیبی است. سینمایی که در آن هم فیلمسازانی مثل میشل گوندری یا دارن آرونوفسکی وجود دارند که قصد دارند دیدگاههای تخیلی، جذاب و عجیب‌شان را به هر شکلی در فیلم گسترش دهند، هم فیلمسازان مستقلی مثل هال هارتلی که با فضای خاص خود فیلمهای زیبا و در عین حال کم خرجی را می‌سازند و عموما هم کم سر و صدا هستند، و هم فیلمسازان تجاری که لیست نامشان انتها ندارد. اما در این بین هستند فیلمهایی که مشخص نیست دلیل وجودشان چیست و فیلمسازانی که فیلمهایشان نه مخاطب عام دارد و نه به آن معنا مخاطب خاص. دور از بهشت به کارگردانی تاد هینز محصول 2002 از این دسته فیلمهاست. دور از بهشت ادای دینی است به اولین فیلمهای رنگی خانوادگی که در دهه شصت در سینمای امریکا ساخته می‌شدند و از فرط تصنعی و نخ‌نما بودن نوع ساختار و روابط شخصیتها و خسته‌کننده بودن داستان تبدیل به فیلمهایی تاریخ مصرف‌دار می‌شدند که بعد از سالها شاید تنها دلیل به یاد ماندنشان مثلا حضور جیمز دین در آنها (مثل فیلم زجرآور غول ساخته جرج استیونس) یا اتفاقاتی از این دست باشد. فیلمهایی که هر سال در رده‌بندی فیلمهای مورد علاقه تماشاگران بیشتر نزول می‌کنند. فیلمهایی که در آنها کارگردان به جای داستان گویی، تک تک اتفاقات را مثل میخ به مغز بیننده می‌کوبد و به همین دلیل حتی در دیدن فیلم با دور تند هم می‌توان مطمئن بود که هیچ چیز از دست نمی‌رود.
با شروع فیلم طبق معمول اینگونه فیلمها ما با یک خانواده امریکایی کاملا موفق در حدود شصت هفتاد سال پیش آشنا می‌شویم متشکل از یک مرد که مدیری خوشپوش و بذله‌گوست، یک زن که بسیار زیبا و کدبانو و نمونه و غیره است، و دو فرزند، یک پسربچه فعال و دوست داشتنی و یک دختر بچه باهوش با همان خالهای قهوه‌ای روی صورت که ظاهرا مشخصه همه دختر بچه‌های آن دوره است، و سپس خانه‌ای بزرگ و زیبا و رنگارنگ در محله‌ای آرام و سر سبز با یک زن سیاهپوست خدمتکار قابل اعتماد و حرف گوش‌کن، و دوستان خانوادگی‌ای که با هم در میهمانی‌های شبانه و دور هم نشینی‌های روزانه شرکت می‌کنند و آنها هم مثل شخصیتهای اصلی داستان مطلقا هیچ مشکلی در زندگی‌شان ندارند. به همراه ریموند، مرد سیاهپوست آرام و دوست داشتنی‌ای که پسر یکی از دوستان سابق آنهاست و اکنون بعد از فوت همسرش با دخترش به تنهایی زندگی می‌کند و امورات رسیدگی به گیاهان خانه را بر عهده دارد. قصه از جایی شروع می‌شود که ناگهان زن خانواده (کتی) متوجه می‌شود که همسرش (فرانک) دچار تمایلات همجنس خواهانه است و به این نتیجه می‌رسد که زندگی‌اش در حال فروپاشی است. او در تلاش برای راضی کردن فرانک برای درمان خود و حفظ زندگی مشترکشان به علت وضعیت بد روحی به ریموند نزدیکتر می‌شود، اما مشکل اینجاست که جامعه به یک زن سفید پوست و مرد سیاه پوست اجازه داشتن روابط را نمی‌دهد. در نتیجه با بی‌توجهی کتی وقتی برای گردش یک روزه با ریموند به یک کافه می‌روند یکی از دوستان خانوادگیشان به طور اتفاقی قضیه را می‌بیند و حرف را به گوش فرانک می‌رساند. او به کتی اولتیماتوم می‌دهد که با ریموند رابطه نداشته باشد و زن با اکراه و اگر چه مخالف برتری نژادی است قبول می‌کند. ظاهرا آرامش به خانه باز می‌گردد ولی آه و افسوس که این مسئله فقط جنبه‌ای ظاهری دارد و فرانک مقهور در درمان به زن می‌گوید که می‌خواهد با مرد دیگری زندگی کند. با طلاق آن دو کتی به سراغ ریموند می‌رود ولی ریموند می‌گوید که در شرایط فعلی جامعه آنها نمی‌توانند با هم رابطه داشته باشند، چه اینکه ریموند قصد ترک شهر را نیز دارد. کتی ریموند را در ایستگاه راه‌آهن بدرقه می‌کند و در تنهایی و بدبختی محض! به خانه‌اش بر می‌گردد.
شیوه روایتی فیلم به حدی کلیشه‌ای است که گویا فقط بدرد کهنه سربازان جنگ جهانی دوم و هم سن و سالان آنها می‌خورد. نحوه بسط این مسئله که سیاهان در امریکا تا مدتها از جامعه سفیدپوستان کنار گذاشته می‌شدند هیچ جذابیتی ندارد، چه اینکه نمونه‌های به ظاهر خوب فیلمهایی که مسئله اختلاط نژادی را مطرح می‌کنند مثل حدس بزن چه کسی برای شام می‌آید ساخته استنلی کریمر محصول 1967 نیز برغم استفاده از چند بازیگر معروف امروزه کند و حوصله سربر به نظر می‌رسند. ایده‌های تصویری کاملا ابتدایی و به حدی دستمالی شده‌اند که نه تنها جذاب نیستند که به شدت توی ذوق زننده و خسته کننده‌اند. مثل فصلهای حضور کتی در کنار دوستانش و یا در محیط بیرون با ریموند که نور همه جا را احاطه کرده و رنگها به شکلی اغراق شده مختلف، واضح و گسترده هستند و شخصیتها نزدیک به هم حرکت می‌کنند و در مقابل، برخوردهای سرد کتی و فرانک در خانه وقتی کتی از ماجرا با خبر می‌شود و فضای خانه که این بار به شکل اغراق شده‌ای تاریک است و کتی و فرانک که دور از هم نشسته‌اند. بدترین و تصنعی‌ترین استفاده از این به اصطلاح استعاره‌ها زمانی است که کتی یک شب پیش صمیمی‌ترین دوستش است و در حالی که کنار پنجره‌ای ایستاده که بیرونش برف می‌آید علاقه‌اش به ریموند را پیش دوستش اعتراف می‌کند. علاوه بر این، نوع بیان دیالوگها حتی از سوی بازیگر حرفه‌ای مثل جولین مور که نقش کتی را بازی می‌کند به حدی مصنوعی است که گویا دارد آنها را از روی کتاب می‌خواند که احتمالا این شیوه دیالوگ‌گویی و بازی شبه تئاتری نیز مانند سایر موارد انتخابی از طرف کارگردان بوده است. به این مسائل اضافه کنید نحوه استفاده از موسیقی را که در صحنه‌های حساس مثل جایی که کتی مچ فرانک را می‌گیرد یا فصل ابراز ناتوانی فرانک و کشیده‌ای که او به کتی می‌زند که دقیقا به مانند نمونه‌های اصلی این نوع فیلمها ناگهان ویولونسل‌ها شروع به جیغ زدن می‌کنند.
فیلم آنگونه که کارگردان در مصاحبه‌هایش گفته ادای دینی است به فیلم (All that heaven allows) ساخته داگلاس سیرک محصول 1957، با این تفاوت که در آن فیلم زن صاحبخانه و نوکرش با هم ازدواج می‌کنند. شاید بد نبود که کارگردان فیلم را همان گونه تمام می‌کرد تا حداقل مجبور باشد نام فیلم و در حقیقت زیباترین جزء آن را عوض کند، شاید بعدها فیلم بهتری با این نام ساخته می‌شد.

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: