عنوانبندی فیلم با تصاویری از شاه و تاجگذاری او و حرفهای کارتر که ایران را تحت تاثیر حضور شاه منطقهای امن در خاورمیانه میداند آغاز میشود و در ادامه پس از تصاویری از تظاهرات مردم بر علیه رژیم شاه تا پیروزی انقلاب، عنوانبندی با نمای درشتی از تصویر امام تمام میشود. فیلم، همزمان با 4 نوامبر 1979 یا اولین روز تصرف سفارت امریکا به دست دانشجویان ایرانی داستان یک پسر ایرانی به نام هوشنگ (منصور) را روایت میکند که در کالیفرنیای امریکا و در خانه عمویش و با خانواده آنها زندگی، و در مغازه او که به فروش محصولات غذایی ایرانی اختصاص دارد کار میکند. هوشنگ که نمیخواهد همچنان پادو و شاگرد مغازه باقی بماند به دنبال این است تا با پولی که بخشی را خودش جمع کرده و بخشی هم متعلق به دوستش پرویز است به کمک سامی (هوشنگ توزیعی)، یک ایرانی ظاهرا با نفوذ که نسبتا وضع مالی خوبی هم دارد وارد کار اداره دیسکو شود. او برای جبران مبلغی که کم دارد این در و آن در میزند و در نهایت مشکل را با پولی که عمویش برای خریدهای مغازه به او داده مرتفع میکند بدون اینکه عمویش را در جریان بگذارد. او در همین حال با لوسی آشنا میشود که پیشخدمت دیسکویی است که ظاهرا متعلق به سامی است و لوسی از او میخواهد تا با پولی که او دارد به سانفرانسیسکو بروند و زندگی جدیدی را آغاز کنند. و این در حالی است که دختر عمویش مریم به او علاقهمند است، در عین حال که به نظر میرسد حمید برادر مریم ظاهرا خیلی راضی به این ارتباط نیست. از طرفی سامی که علاوه بر اداره دیسکو از سایر ایرانیهایی که برایشان کار پیدا میکند حق حساب میگیرد به بهانه تشکیل ارتشی ضد ایران در مرز عراق به دنبال سر کیسه کردن چند نفر از ایرانیانی است که در زمان حکومت شاه در ایران صاحب منصب بودهاند و حالا با سرمایههای خود به امریکا فرار کردهاند. در نهایت وقتی سامی تحت فشار یکی از همان صاحب منصبان اعتراف میکند که ارتشی در کار نیست به دست او کشته میشود و لوسی نیز با پولهای گاو صندوق سامی که پول هوشنگ هم جزو آنهاست فرار میکند. نمای پایانی فیلم 438 روز بعد و مراسم تحلیف ریگان است در حالی که هوشنگ راننده تاکسی شده است.
فیلم با در نظر گرفتن تمامی اجزا و ریز داستانهای آن یکی از توهینآمیزترین فیلمهایی است که احتمالا تا به حال توسط یک ایرانی درباره ایرانیان ساخته شده است. در تمام طول فیلم ایرانیها انسانهایی تصویر شدهاند که آویزان به حس نوستالژیک دوری از وطن فقط به فکر سودجویی هستند. سر هم کلاه میگذارند (سامی از هوشنگ)، از هم دزدی میکنند (هوشنگ از عمویش)، احمق و زودباور هستند (صاحب منصبان قدیمی)، فاسد و خائن هستند (رابطه هوشنگ با لوسی و قصدش برای فرار با او بدون اینکه به مریم بگوید، دوست هوشنگ که پسر عمویش را به هوشنگ قالب میکند تا با دختری معتادی که تازه پیدایش کرده به تفریح برود)، جنبه زندگی و آزادی محیط امریکایی را ندارند (خوردن مداوم مشروب در ماشین و حتی حین رانندگی و بالا آوردن آن چند دقیقه بعد)، دورو هستند (صاحب کار ایرانی پرویز که به رغم اینکه خود را خیرخواه نشان میدهد به دنبال این است که دخترش را به پرویز قالب کند)، بیعرضه هستند (هوشنگ که بر خلاف گفتهاش در ابتدای فیلم درنهایت راننده تاکسی میشود)، به لحاظ فرهنگی عقب مانده هستند (جایی هوشنگ به لوسی که یک بچه حرامزاده دارد میگوید که در ایران اگر یک بچه بی پدر به دنیا بیاید یک نفر باید بمیرد و لوسی در جواب میگوید خدا امریکا را حفظ کند!) و در عین حال که اهمیتی برای همان تاریخ و فرهنگ گذشتهاشان قائل نیستند (خریداری که نامش را از داریوش به دیسکو دنی تغییر داده، سامی که خود را همه جا ایتالیایی جا میزند) قدرت انطباق با فضای محل زندگی جدیدشان را نیز ندارند(دعوایی که در کافه سر رقصیدن پرویز با زن یک ایرانی دیگر پیش میآید) و بسیاری موارد دیگر. کارگردان از ابتدا بر روی این مسئله تاکید میکند که عدم پایبندی ایرانیها به تاریخ و فرهنگ کشورشان و تلاش آنها برای عوض کردن رژیم سر منشا تمام بدبختیهاست. روزشمار فیلم، تعداد روزهایی است که از گروگان گیری میگذرد و شخصیتهای فیلم هر کجا که هستند، در ماشین، فروشگاهها، خانه لوسی، یا هر کجای دیگر فقط اخبار گروگان گیری در حال پخش است و تصویری به وضوح جانبدارانه و وحشتناک از انقلاب ارائه میشود و مرکزیت تصاویر این خبرها نیز اغلب با امام است. گویا کارگردان قصد داشته تا تمام عقدههایش به انقلاب را با همین یک فیلم خالی کند. اما جدای از این موارد، فیلم دارای ساختاری آشفته است و برغم زمان کوتاهش دارای تصاویر اضافی زیادی است. مثل فصل رابطه هوشنگ با لوسی که الزاما کاربردی در پیش برد داستان ندارد. تصاویر حتی گاه انقدر آشفته هستند که باید برای فهم ربط آنها با هم تلاش زیادی کرد. مثل اغلب تصاویر مربوط به جلسهای که سامی و وزرای سابق! در آن حضور دارند که نا مفهموم و مغشوش هستند و بعضا تنها نکته مثبت آنها استفاده خوب و بجا از موسیقی است. بعضی سکانسها نصفه رها میشوند و این مسئله با وجود بازی بد بعضی از بازیگران بیشتر توی ذوق میزند. تصادفات فیلم خیلی عجیب و غریب و به سختی قابل توضیحاند، برای مثال نامزد حمید که از ابتدا تاثیر زیادی بر حمید دارد اما هرگز نمایش داده نمیشود، ناگهان در فینال فیلم و در دیسکو پیدایش میشود، احتمالا فقط به این قصد که ناراحتی حمید را ببینیم از اینکه مثلا رو دست خورده است و نامزدش دختر نجیبی نیست(!؟). یا برخورد اتفاقی هوشنگ و بقیه با ماشین سامی که معلوم نیست سر و کلهاش ناگهان از کجا پیدا میشود، چه اینکه در ادامه نیز درست مشخص نمیشود که چرا بعد از تعقیب سامی تا دیسکو همانجا به سراغش نمیروند و کار را به داخل دیسکو و بزن بزن به سبک فیلمفارسی میکشانند. یا اینکه معلوم نیست مریم و هوشنگ که ظاهرا مدت زیادی است در یک خانه و با هم زندگی میکنند چرا ناگهان به فکر گرمتر کردن رابطهاشان افتادهاند. حتی در فیلم به درستی مشخص نمیشود که چرا سامی کشته میشود و هیچ اشارهای هم به اینکه جلسه به چه شکل به پایان رسیده نمیشود.
با تمام این اوصاف از بعضی لحاظ خدا را شکر که این فیلم چندان دیده نشد. وگرنه ...