مریم داستان پسری به نام علی (دیوید اکرت) است که در بحبوحه انقلاب جهت ادامه تحصیل به خانه عموی پزشکش(شون تاب) در امریکا میرود و قرار میشود این مدت در خانه او به همراه همسر(شهره آغداشلو) و دخترش مریم (مریم پریس) زندگی کند. عموی علی برای اینکه او در طول اقامت راحتتر باشد مریم را مسئول همراهی با او در رفت و آمدهایش میکند. علی شخصیتی مسلمان و معتقد دارد و به علت تاثیرات انقلاب و سپس تسخیر لانه جاسوسی بر جامعه امریکا در طول اقامتش مثل بیشتر ایرانیان مقیم امریکا در آن دوره دچار مشکلاتی میشود. عموی او سالها پیش در ایران پدر علی را که جزو مخالفان رژیم بوده لو میدهد و پدر علی هنگام دستگیری توسط ساواک در یک درگیری به شکلی اتفاقی کشته میشود، اما علی عمویش را مسئول مرگ پدر میداند و سعی دارد تا این دیدگاه را به مریم نیز منتقل کند. در ادامه علی با آگاهی از این مسئله که شاه در بیمارستانی در نزدیکی خانه عمویش بستری است تصمیم میگیرد تا او را ترور کند و به همین منظور اسلحهای تهیه میکند و به بیمارستان میرود اما در لحظه آخر از انجام کارش منصرف میشود. علی تحت تاثیر احساسات ضد امریکاییاش در دانشگاه باعث یک درگیری میشود و به همین علت تحت تعقیب پلیس قرار میگیرد. در پایان، علی توسط عمویش با یک پاسپورت جعلی به ایران فراری داده میشود.
مشکل فیلم نداشتن مسیری مشخص در داستانگویی است و بیشتر به اتفاقات پراکندهای میپردازد که حول و حوش شخصیت اول آن میگردد. همین امر باعث میشود تا بیننده در تمام طول فیلم همزمان مشغول دنبال کردن چند داستان موازی باشد بدون اینکه هیچکدام بر دیگری ارجح باشند و دلیل انتخاب نام مریم برای این فیلم (در حالی که او عملا نقشی مکمل در داستان دارد) صرفا گرفتن این فرض توسط کارگردان است که مریم شاهدی بر تمام اتفاقات و ماجراها است. نحوه تعریف کردن این داستانها و انتخاب مکان وقوع آنها نیز به شکلی است که گویا کارگردان خواسته هر چه بیشتر مصائب و مشکلات ایرانیان آن دوره را نشان دهد و همین امر پراکندگی داستانکهای فیلم را بیشتر کرده است. شاید لازم به گفتن نباشد که این فیلم هم پر از صحنههایی از گروگانگیری و انقلاب و ... است که تعدد وجود آنها و بعضا استفاده بد در موقع تدوین نتیجهای بدتر را رغم زده است.
لحن شخصیتهای فیلم و نحوه تصمیم گیری آنها در مورد اتفاقات دور و برشان بسیار تند و تا حدی شعاری است که بعضا ناشی از شخصیتهای تخت آنهاست. از همین رو نه علاقهمند شدنشان، نه خیانتشان، نه سختگیریهایشان و نه گاه حتی درگیری هایشان باور پذیر از آب در نمیآید. جدای از این مسئله، فیلم دیدگاهی دوسویه بدبینانه دارد، هم امریکاییها را انسانهایی عموما سودجو، ترسو، بیمنطق و خوشگذران نشان میدهد و هم ایرانیها را متعصب، تندرو و بدون وحدت رویه، و نیز این که چه هنگامی که محافظه کار هستند و چه وقتی که اعتراض میکنند مصلحت اندیش نیستند. از سویی دیگر، محور قرار دادن یک پسر ایرانی مسلمان معتقد در فیلمی که نسبت به انقلاب دیدگاهی بینابین دارد و حتی بعضا آن را به واسطه اینکه انتخابی از طرف مردم است تایید میکند، برای فیلمی که توسط یک ایرانی در امریکا ساخته شده کمی عجیب بنظر میرسد. چه اینکه در فیلم لحظات بسیاری وجود دارد که علی کاملا از اعتقاداتش دفاع میکند، لحظهای که عکس شاه را به مریم نشان میدهد و او را فردی دزد، قاتل و فراری معرفی میکند، و سپس عکس امام را نشان میدهد و او را «کسی که آزادی را به ایران آورد» مینامد. یا زمانی که قاب عکسهای دیوار اتاقش را جمع میکند و عکس امام را به دیوار میزند و سپس با غرور مشغول تماشای عکس میشود. اما تعصب علی و برخورد او با دیگران که عموما در همان مرتبه اول مستقیم و تا حدودی توهینآمیز است مثل برخوردش با لیلا و اولین جملهای که بعد از آشنایی و فهمیدن این مسئله که او مارکسیست است به او میگوید (مارکسیسم آینده ندارد) یا حتی با عمویش (سوغاتی که به او میدهد تخته نردی است که خون پدرش روی آن خشکیده) از او شخصیتی تندرو و بیمنطق میسازد که بیننده را با خود همراه نمیکند. تلاش کارگردان برای نشان دادن علاقه علی به مریم برغم نمایش پرسههای ممتد که عموما بی دلیل و توام با دیالوگهای اضافیای هستند که کارکردی در پیش برد داستان ندارند نیز ناکام میماند و اساسا بد خلقی و قیافه دائم درهم و اخموی علی، اصلا محلی برای تصورات رمانتیک باقی نمیگذارد و صحنههایی مثل تلاش او برای بیرون کشیدن مریم از دست دوستش جیمی در دیسکو نوعی تعصب صرفا کورکورانه به نظر میرسد تا از سر حسادت و علاقه، هر چند که خود او در صحنهای دیگر سعی میکند به این کارش وجهی رمانتیک بدهد.
اما در کل دیدگاه کارگردان نسبت به ایرانیان فیلم تحت تاثیر ملیتش عمدتا مدافعانه است و حتی وقتی قصد دارد یکی از آنها را منفی نشان دهد (مثل مادر مریم) در نمایش این امر دچار مشکل میشود و ابتدا رفتار او را بدون منطق نشان میدهد و در ادامه همه چیز را با چند دلیل صرفا دلسوزانه سرهم بندی میکند. مثل بیشتر فیلمهایی که ایرانیان چه در داخل و چه در خارج میسازند نیز دارای تصادفاتی است که وصل کردنشان به فیلم گاه بسیار سخت میشود مثل دوست مریم که خواهر همکلاسیهای علی است و باز مثل بیشتر آنها (که البته این یکی در نمونه های خارجی هم کم نیست) یک کشیده از عاشق به معشوق دارد که اصلا خوب از کار درنیامده است.
از نکات مثبت فیلم بازی قابل قبول بازیگران آن و خصوصا دیوید اکرت در نقش علی است که پدرش امریکایی و مادرش ایرانی (دختر روح الله خالقی) است و برغم تسلطی که به زبان انگلیسی دارد خوب از پس تقلید لهجه دوگانه یک ایرانی که تازه به امریکا آمده برآمده است.
فیلم یک جایزه در جشنواره سن لوئیس برنده شده که به هر حال در نوع خودش یک موفقیت است. اما به عنوان نمونه میتوان آن را در ایران نمایش داد تا معلوم شود فیلمساز ایرانی هر کجا که برود و چه امکانات داشته باشد و چه نداشته باشد یکجور فیلم میسازد، نا منظم و مغشوش.