سربندی یک ایرانی مقیم سوئد است که در آنجا با مادر و همسرش نانا و دو دخترش گیتا و مینو و پسر کوچکش سامی زندگی متلاطمی دارد. او یک آشپزخانه خانگی دارد و به همراه نانا که خیاطی هم میکند با فروش غذاهای ایرانی امرار معاش میکند. دخترش مینو که سابقا آرایشگر بوده پس از یک دوره زندگی در امریکا به اصرار مادر سربندی و به رغم مخالفت سربندی تازه به خانه برگردانده شده است و اگر چه میگوید در آنجا در رستوران کار میکرده اما در واقع در یک کلوب استریپتیز میکرده است. دختر دیگرش گیتا در شرف ازدواج با مردی است که در همسایهگیاشان زندگی میکند، ولی این دو هم ظاهرا از مدتها قبل با هم ارتباط داشتهاند. تفریح سامی نیز که یک نوجوان است سیگار کشیدن مخفیانه و تماشای مجلات پورنوگرافیک با دوستانش است. به علاوه، مادر پیر سربندی که یک کلمه هم سوئدی بلد نیست با تلاشش در پیاده کردن آداب و رسوم ایرانی در خانه مشکلات را دو چندان میکند. در روز عروسی گیتا مشکلات خانواده اوج میگیرد و منجر به درگیری و برهم خوردن مهمانی میشود.
تفکر پدرسالارانه مبنای فیلمهای زیادی در تاریخ سینمای کشورمان بوده است. از بیش از چهل سال پیش تا کنون بسیار ساخته شدهاند فیلمهایی که خط اصلی یا یکی از پیرنگهای مهم داستان آنها تفکرات پدر سالانه منجر به انحطاط خانواده بوده و چه بسا سریالهایی با همین مضمون که سالها در خاطره جمعی مردم ماندهاند (پدر سالار). دقیقتر، بسیارند فیلمها و فیلمفارسیهایی که پدر خانواده همسر یا فرزندش را از خانه بیرون میاندازد و داستان با بزرگ شدن آن فرزند یا زندگی آن زن تنها و بعضا هر دو توامان با هم ادامه مییابد (از «گنج قارون» و «بابا نان داد» و «هرجایی» بگیرید و بیایید تا «میم مثل مادر»). اما، اگر در آن فیلمها کارگردان مرد بود و سعی میکرد تا با دیدگاهی مردانه، حداقل شخص اول و به واقع مرد فیلمش را دیکتاتور (و نه صرفا متعصب کور، بی شعور، کودن و عقب افتاده) نشان دهد و شمایل آن مرد نیز چیزی بین آرمان ربدوشامبر پوش «گنج قارون» و سفیر ماکسیما سوار ِ«میم مثل مادر» در نوسان بود، حال که این نوبت به یک زن رسیده، مرد داستان تبدیل میشود به مردی ایرانی با شمایل خاص سنتی تنفر برانگیز زنان ایرانی (زیر پوش، شکم ورقلمبیده، فضول، شکاک و...) که فارغ از در نظر گرفتن کشور محل زندگیاش، به سختی سعی میکند تا آداب و رسوم ایرانی را به بدترین شکل ممکن در خانهاش پیاده کند، از همان ابتدا به وضوح نسبت به دختر بزرگش ابراز دشمنی میکند، با هر بهانهای افراد خانه را کتک میزند، رابطه دختر کوچکش را با نامزدش در آستانه ازدواج بشدت کنترل میکند و حتی مانع آن میشود، پسرش را نگهبان دختر دیگرش میکند، به حرفهای همسرش با دوستانش پنهانی گوش میدهد، و به علاوه تمامی سعیاش را میکند تا تنها احترام مادرش را نگه دارد و طوری رفتار میکند که گویا تنها وظیفهاش حفظ احترام مادرش است. در عین حال، برای اینکه کاملا معلوم شود تمام این کارهایش نه از سر حفظ شان و نظام خانواده که از سر نداشتان شعور کافی و تعصب کورکورانه و بدبینی نسبت به اطرفیان است، خودش هر چقدر میخواهد مست میکند و با دوربین تمرینهای زن همسایهاش را مخفیانه دید میزند. البته واضح است که این بار هم کارگردان جدای از تمام اینها تکنیک ازلی ابدی «رقاصه پاکدامن» و «متعصب فاسد» را فراموش نمیکند و در تقویت آن خوب میداند که چطور از نمایی که مینو حاضر نمیشود دوباره با دوست سابقش رابطه داشته باشد، کات بزند به نمایی که سربندی مشغول دید زدن همسایهاش است و حتی در ادامه این مرز را به حد اعلا برساند، سربندی شروع به توبیخ مینو میکند.
به علاوه، اگر تا به حال در این داستانها یک مرد بد و یک مرد خوب وجود داشت که تعادل به سمت یکی از این دو بود و تلاش کارگردان در سوق دادن بیننده از اولی بود به دومی، این بار تمامی مردان داستان عیاش و اوباش بی منطق میشوند و بهترین آنها، بیخطرترین آنهاست، که یا روی صندلی چرخدار است (دوست سربندی) یا همجنس باز (آرایشگری که مینو پیشش کار میکند). بگذریم از اینکه همان مردان عیاش و اوباش (که معلوم نیست در آن سرما در خیابان چه میکنند) هم از پس مینو بر نمیآیند و سردسته قلچماق و گردن کلفتشان کتک مفصلی به سبک فیلمهای هندی از قهرمان نازک اندام ما میخورد.
با این حساب، وقتی قرار میشود زن مورد ظلم قرار گرفته نجات داده شود، نجات در لحظه آخر بدون ناجی دیگری اجرا میشود. او دیگر منتظر نمیشود تا عاشق پیشهای جوان سر برسد و تالار آینه را بشکند و کسی را که سی سال در دخمه گرفتار است نجات بدهد(٭)، خودش با میلهای آهنی قفل در را میشکند و علاوه بر نجات خودش، به سراغ مرد بی رحم داستان میرود و انتقام خود را نیز میگیرد.
به تمامی اینها اضافه کنید ملقمهای از شخصیتهای پا در هوایی که معلوم نیست از کجا آمدهاند (داماد خانواده که به تنهایی در طبقه بالا زندگی میکند و هیچ اطلاعات دیگری راجع به او داده نمیشود، مردی ریشو و درشت اندام و ظاهرا متجاوزی که حضورش در فلاشبکها درست توضیح داده نمیشود و...)، و تصاویری اضافی، بی ربط و مشمئزکننده (ادرار کردن سامی در قوری چای، دید زدن اتاق خواب سربندی توسط مادرش، دعوای خانوادگی سر مدل شدن مینو و خالی کردن بشقاب سوپ توسط نانا بر سر مادر سربندی و...) که با فیلمبرداری بد فیلم آزاردهندهتر نیز میشوند که تنها استثنای آنها (و زیباترین صحنه فیلم) جایی است که گیتا در مجلس عروسیاش به روی سن میرود و بدن برهنه خواهرش را با لباس عروسیاش می پوشاند.
ای کاش وسوسه کارگردانی به سر بازیگر بزرگی چون سوسن تسلیمی نمیافتاد. هر چند که این فیلم خدشهای به خاطره بازیهای زیبای او وارد نمیکند.
(٭) سالها پیش در ایران خانم تسلیمی فیلمی بازی کرده بود با عنوان «طلسم» که در آن توسط یک مرد در شب عروسیاش در زیرزمین یک قصر زندانی میشود تا اینکه سالها بعد گذار جوانی عاشق پیشه همراه همسرش به قصر میافتد و وقتی همسر مرد جوان نیز به همان شکل در تالار آینه گم میشود، مرد جوان با شکستن تمام آینهها، راه مخفی ورود به زیرزمین را پیدا میکند و همسرش و آن زن را که در لباس عروسی پیر شده نجات میدهد.