زنی ایرانی به همراه همسر (دوست؟) ایرانیاش در سفر به هندوستان به توصیه استاد مدیتیشناش به دنبال دیدار با مردی است که او را مرد کامل مینامد. در این سفر او با یک خبرنگار، یک پیرمرد گرفتار، یک راننده نیمه دیوانه، و یک آلمانی مقیم هند دیدار میکند و پس از ملاقات با مرد مورد نظرش و گرفتن یک دست نوشته از او فیلم به پایان میرسد!
« ما با هر قدمی که بر میداریم لااقل یک مورچه رو میکشیم ، اگه میخوای بری دیدن مرد کاملت باید جنایتکار مورچهها بشی»، «من قاتلم، چون راه میرم، خدایا منو ببخش. خدایا مورچهها رو از سر راه من کنار ببر، من باید راه برم، یه مورچهات مرد، فریادش رو شنیدم، خدایا فریاد مورچهها رو شنیدی؟ یه مورچهات مرد، دو مورچهات، سه، چهار، پنج، خدایا میشنوی؟ فریادشون رو میشنوی؟ مرگ مورچهها متاثرت نمیکنه؟»
اینها، گوشهای از جملات مضحک فلسفی فریاد مورچهها هستند که در طی طریق از سکس و فلسفه از تاجیکستان به هندوستان رسیدهاند و به این فیلم راه پیدا کردهاند. دیالوگهایی که ابتدا بیینده را گیج میکنند، بعد میخندانند، بعد دلزده میکنند و در آخر از فرط شعاری بودن باعث میشوند تا بیننده نیزدچار حالت تهوع شود و همنوا با مورچهها فریاد بزند. داستان فیلم از جایی شروع میشود که یک مرد و یک زن (که تا پایان فیلم نامشان مشخص نمیشود) روی ریل قطار ایستادهاند، زن دستکشی را روی چشمش گذاشته و مرد نیز چتری را محافظ آفتاب بالای سر گرفته و هدفون به گوش دارد و دو پسر هندی مشغول سنگ چیدن بر روی خطوط حاصل از سایههای این دو نفر بر روی زمین هستند و صدای آوازی محلی از جایی نامشخص به گوش میرسد (شاید چیزی است که مرد به آن گوش میدهد). همین صحنه را میتوان نمادی از کل فیلم دانست، تصاویر بی ربط و اضافه، و استعارههای اغراق شده و بعضا خندهداری که تمامی ندارند. از همان ابتدای فیلم در گفتگوی زن با خبرنگاری که در طول مسافتی اندک با آنان همراه است، مشخص میشود که زن به دنبال کسی آمده که او را مرد کامل مینامد و سپس خبرنگار میگوید که او نیز شنیده که مردی در این مسیر هست که میتواند قطار را با چشمهایش نگه دارد و او نیز آمده تا حقیقت این مسئله را دریابد. با رسیدن قطار به پیرمردی که چهار زانو روی خط راهآهن نشسته و توقف آن، برای چند لحظه این مسئله به ذهن متبادر میشود که خبرنگار راست میگوید. لحظاتی بعد وقتی گروهی از فقرا با سر و صدا سر میرسند و از ساکنان قطار نان طلب میکنند، این امر با این منظر جدید تشدید میشود که این پیرمرد با معجزهاش برای فقرا غذا فراهم میکند، اما وقتی پیرمرد شروع به صحبت با خبرنگار میکند به او میگوید که مگر ممکن است کسی قطار را با چشمهایش متوقف کند و این خود لکوموتیوران است که قطار را متوقف میکند. در ادامه پیرمرد از مرد و زن و خبرنگار میخواهد که او را از دست این مردم نجات دهند و پیش خانوادهاش برگردانند چون این مردم نمیگذارند او برود. هجوی که بلافاصله فیلم با این فصل بر مضمون اصلی خودش تحمیل میکند باعث میشود تا احساس کنیم هیچ بعید نیست که به مرد کامل برسیم و او هم حقهای بیش نباشد و همین مسئله باعث میشود تا تعلیق نیم بند مرد کامل نیز از بین برود.
نتیجه تلاشی که کارگردان برای متفاوت بودن فیلمش میکند پس رفت به همان مضامین «دستفروش» است که این بار در هند ساخته شده است، نگاه کنید به فصل عبور از بازار و نگاه کردن به مردم فقیر، سخنرانی مرد راجع به بچهدار شدنش و اینکه نمیخواهد پدر باشد و همزمان نمایش بچههایی برهنه و فقیر که در ناکجاآبادی که به نظر بیرون یک مهمانخانه است خوابیدهاند. یا مرد داستان که او هم همان سوسیالیست کمونیست به ظاهر شکست خوردهای است که اگر در «دوچشم بی سو» معلم بود و پنهانی مست می کرد و از مشتی کتک می خورد، یا در بایکوت مقهور طرز فکر مرد مسلمان فیلم میشد، اینجا با زن دیندار داستان ازدواج کرده است که از قضا او هم دیگر آنقدرها دیندار نیست و فقط به خدا اعتقاد دارد. البته با این تفاوت در تصاویر که این بار میتوان نشان داد که چطور او همینطور راست راست راه میرود و مشروب میخورد و مست میکند و به خدا و خلقت فحش میدهد، انقدر احمق و هوسباز است که همه پولش را بابت یک فاحشه خرج کند، یکهو به سرش میزند که با کسی که انگلیسی به زور بلد است فرانسوی حرف بزند، بی دلیل داد بزند و جملات عاشقانه کلیشهای را به شکلی کلیشهایتر به زبان بیاورد.
حجم بالای تصاویر مستند به بهانه اینکه زن و مرد شاهد این وقایع هستند، استفاده زیاد و بد از نابازیگرها، مقادیر معتنابهی کلوزآپ آزار دهنده از دیالوگ گوییهای بعضا تکراری و حتی در اقدامی عجیب، استفاده دوباره از نریشن زن راجع به مورچهها البته با حذف قسمتهایی از آن در جایی دیگر از فیلم، تنها بخشی از ضعفهایی است که به واسطه تلاش کارگردان در سادهتر و ارزانتر ساختن به فیلم تحمیل شده است. به تمام اینها فصل عجیبی مثل تاکسی سواری را نیز اضافه کنید. ابتدا یک تاکسی کاملا تمیز و براق وسط بیابان سر میرسد و بعد از پیاده کردن بهایمی که داخلش هستند زن و مرد را که آنجا کنار یک تابلوی کاملا تمیز ایستگاه تاکسی ایستادهاند سوار میکند و به راه میافتد و پس از طی مسافتی وقتی متوجه میشود هنگام توقف یک مگس سوار ماشین شده است، به مرد و زن اجازه نمیدهد که پنجره را باز کنند تا مگس بیرون برود و پس از مقداری آواز خواندن به تقلید از صدای مگس که یادگار پدر بزرگش است! و قهقهه زدن زن و مرد دور میزند تا به محل سوار شدن مرد و زن و مگس برگردد و مگس را همانجا که سوار شده است پیاده کند و در نتیجه مرد و زن، برای رهایی از دست او وسط بیابان پیاده میشوند و مسیر را پیاده طی میکنند.
اغراق نیست اگر بگوییم که روند فیلمهای مخملباف در حال میل کردن به صفر است، هر چقدر فیلم قبلیاش بد است فیلم بعدی روی دست آن بلند میشود. او اکنون در مسابقه با خودش به جایی رسیده که فیلمهایش از فرط بدی حیرتانگیزند. فیلمهایی که مشخص نیست برای کدام مخاطب ساخته میشوند.