خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
سینمای جهان
27 شهریور 1387
25 شهریور 1387
22 مرداد 1387
6 مرداد 1387
17 تیر 1387
سینمای ایران
31 شهریور 1387
23 شهریور 1387
19 شهریور 1387
26 مرداد 1387
2 مرداد 1387
فن هنرپیشگی
17 شهریور 1387
یادگارها
21 شهریور 1387
16 مرداد 1387
12 مرداد 1387
9 مرداد 1387
15 آبان 1386

1.مرد لبخند می زند و با آرامش به جمعیت نگاه می کند. با شور و هیجان رو به جمعیت از موفقیت می گوید و از مراحل 9 گانه ی جادویی اش .

2.زن به سیگار پک می زند پشت تلفن به همسرش می گوید که سیگار نکشیده. لباس فرم محل کار تنش است و با سرعت به سمت بیمارستان رانندگی می کند که برادرش را ببیند.

3. مرد از پنجره به بیرون خیره شده . مچ دست هایش پانسمان شده. با تیغ بریده بوده شان. برای یک پسر جوان که دوستش می داشته.

4. پیرمرد در دستشویی را قفل می کند. مقابل آینه می نشیند. از کیف کمری اش یک بست هرویین در می آورد. روی سطح سنگی جلوی آینه می ریزد و با تیغ ردیفشان می کند . با لوله مانندی از دماغ می کشدشان تو.

5. دختر بچه رو به روی تلویزیون به تصویر زنی که از شادی برنده شدن مسابقه دختر شایسته بالا پایین می رد با حسرت خیره شده. فیلم را به عقب می زند و ادای زن را در میآورد.

6. جوان پشت به عکس نیچه دراز نشست می رود. از بارفیکس آویزان میشود. و به رویای خلبان شدنش می اندیشد. 9 ماه برای رسیدن به آن روزه ی سکوت گرفته.

 

این 6 نفر یک خانواده اند. ظاهرش کمی عجیب است.اما واقعیت دارد. تمام قدرت داستان در همین یک جمله است: عجیب است و شاید خنده دار اما واقعیت دارد. این خانواده ی 6 نفره قرار است با یک مینی بوس فولکس زرد رنگ از رده خارج. دختر بچه ی 8 ساله ی شان را به مسابقه ی دختر شایسته برسانند. آدم ها همان آدم های واقعی جامعه هستند. آدم های واقعی جامعه ی آمریکا.یک خانوادهی معمولی. هر کس با ویژگی های خاص خود و با اختلافات عجیب و غریب همیشگی. آدم ها آن قدر واقعی هستند که این واقعی بودنشان خنده دارست.

 نمی دانم تا به حال تجربه کرده اید یا نه ، یک بار در سرسرای دانشکده نشسته بودم. مثل همیشه و در انتظار شروع کلاس. انتظار طولانی شد و حوصله ام سر رفت. دنبال چیزی برای خنده می گشتم. توی ذهنم شکل های مسخره ای برای اتفاقات اطراف تصور می کردم، اما هیچ کدام خنده دار نبودند. اما کمی که به این کار دامه دادم گویی همه چیز خنده دار بود. این که یکی از بچه ها با آب و تاب ماجرایی را برای دوستش تعریف می کند. آن هم وسط سرسرای دانشکده طوری که همه بشنوند. قبل از این کار یک تصنع احمقانه بود که به آن عادت کرده بودم. و شاید زمانی از آن بیزار بودم اما حالا خنده دار به نظر می رسید . یا نگاه دختری که محتاط پسر ها می پایید و لی طوری قیافه گرفته بود که انگار حالش از آن ها به هم مب خورد. پسری که گوشه ای سیگار می کشید و سرش بی توجه به اطراف با صدای موسیقی گوشی های توی گوشش عقب و جلو می رفت. این ها تا چند دقیقه ی قبل آن قدر عادی و تکراری بودند که شاید حتی نمی توانستند حال آدم را به هم بزنند اما یک تصور خنده دار احمقانه بودن این واقعیت های تکراری را به طنزی درونی تبدیل کرده بود. لازم نبود کسی خوشمزگی کند، کم مانده از خنده بی اختیار شوم. جالب تر این که تصور های طنز از دل این ظاهر موجه مثل چشمه ی جوشان می زد بیرون.

شاید بیشتر زیبایی "مسابقه ی دختربچه ی شایسته" همین بازی با واقعیت باشد. درست همین فرآیند بالا یک سری جریانات عادی و عادی شده و یک مشت روابط درب و داغان خانوادگی که دیگر حتی در یک درام اشک آور خانوادگی هم نمی توان تحمل شان کرد  جمع شده اند و با یک تصور خنده دارتبدیل شده اند به چشمه های جوشان طنز موقعیت. طنزی که به واسطع واقعی بودن داستان و عناصر ان نه لودگی می کند و نه بی نمک است. از تماشاچی قهقه می گیرد اما تلخی طنز آلود واقعیت ها را ته کامش باقی می گذارد. اما از همه مهم تر تصور طنز آلود اولیه است که آن قدر به جا و دقیق انتخاب شده که با توانی مثال زدنی این طنز ظریف را از دل این آدم های و موقعیت های واقعی بیرون می کشد: یک مینی بوس فولکس قورباغه ای زرد که باید با هل دادن روشن شود و قرار است این خانواده ی 6 نفره را یک روزه به مسابقه ی "دختر بچه ی شایسته" ببرد که دختر خانواده 6 ماه برای آن تمرین کرده. در این میان پدر در کارش شکست می خورد. مادر با پدر به سختی درگیر می شود. پدر بزرگ می میرد. برادر می فهمد که نمی تواند پس از 9 ماه روزه ی سکوت خلبان شود چون چشمش ضعیف است ولی با این همه باز هم با یک بار هل دادن اتوبوس دوباره همان تصور های خنده دار روی تلخی داستان گرد می پاشد. مینی بوس درب و داغان داستان تنها وسیله ای است که این نقاب احمقانه ی عادت را از روی اتفاقاتی که در آن می افتد بردارد . این درون مایه حقیقی ماجراست.

آدم های جامعه معیاری را تعریف کرده اند به نام نرمال. سعی می کنند به آن برسند. با آن رفتار ککند. رفتار دیگران را با آن بسنجند و از هر چیزی خلاف آن دوری کنند. در حالی که هیچ کدام با آن معیار زندگی نمی کنند. حقیقت زندگی شان ، واقعیت هایی است که در پشت نقاب نرمال بودن آن ها را مخفی کرده اند تا از دیگران برای نرمال نبودن شان شرمنده نباشند. مینی بوس زرد قراضه ی داستان هر چند جزیی محو از داستان است. اما در حقیقت بار تما این پرده دری ها را به دوش می کشد.

فضای "مسابقه ی دختربچه ی شایسته" واقعی و به معنای واقعی کلمه طنز آلود است. طنز تلخی که در پایان به جای قهقه ی مستانه لبخندی تلخی از سر درک متقابل بر لب تماشاچی می گذارد. آن فقط با یک مینی بوس زرد فولکس و 6 نفر آدم عادی که مانند شان در اطراف مان بسیار زندگی می کنند.

 

*این مطلب برای نشریه ی "نقطه سر خط"  نشریه دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف نوشته شده و در  شماره ی مهرماه این نشریه منتشر شده است.

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: