خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
سینمای جهان
27 شهریور 1387
25 شهریور 1387
22 مرداد 1387
6 مرداد 1387
17 تیر 1387
سینمای ایران
31 شهریور 1387
23 شهریور 1387
19 شهریور 1387
26 مرداد 1387
2 مرداد 1387
فن هنرپیشگی
17 شهریور 1387
یادگارها
21 شهریور 1387
16 مرداد 1387
12 مرداد 1387
9 مرداد 1387
23 آبان 1386

"ارواح گویا" فیلم آخر "میلوش فرمن" است، کارگردانی که هفت سال است فیلم نساخته اما آن قدر معتبر و خوش نام هست که هنوز در خاطره ها مانده باشد. ارواح گویا روایت دیگری از تاریخ اروپا است که به دست فرمن ساخته می شود. اما در مقایسه با دو اثر گذشته ی او کار در خور تحسینی به حساب نمی آید. فیلم با بهانه قرار دادن" گویا" نقاش نامدار اسپانیایی و آدم های نقاشی هایش روایت خود را پی می گیرد. این آدم ها را از نقاشی ها بیرون می کشد و برایشان داستان می سراید. داستان هایی که اگر چه تکیه ی کوتاهی به واقعیت های تاریخی دارنداما به هیچ وجه تاریخ نگاری به حساب نمی آیند و آن جا که به حوزه جزییات زندگی شخصیت ها وارد می شود به داستان سزایی محض می پردازد و حتی گاه در وقایع تاریخی نیز دست می برد. فیلم نامه ی فیلم را فرمن با کمک "ژان کلود کریه" نوشته است. فیلم نامه نویسی که تجربه ی کار با کارگردانی چون "بونوئل" را داشته است. روایت فیلم روان و جا افتاده است. اما آیا از نویسنده ای چون کریه و کارگردانی چون فرمن تنها یک روایت روان و بی اشکال کفایت می کند.

ارواح گویا بیش از آن که به شخصیت گویا بپردازد او را راوی داستان هایی کرده که برای شخصیت های نقاشی هایش اتفاق می افتد. فرمن تلاش کرده که نقش های گویا را باز آفرینی کند و با زبان او داستانش را روایت کند و به ضرب قلم او کادر هایش را ببندد .در برخی صحنه ها حتی اصرار به ایجاد هعمان کادر هایی داشته است که گویا در نقاشی هایش ساخته که نمونه های خوب آن در فیلم کم نیست. مثلا صحنه ای که برادر لورنزو که حالا کافری ضد کلیسا شده را با کلاه بوقی به سر محاکمه می کنند همان کادر گراور طراحی شده به وسیله ی گویا است. این اتفاق در سراسر فیلم تکرار می شود. فرمن گاهی این کادر ها را در کنار نقاش های گویا به ما نشان می دهد و گاه مثل صحنه ی یاد شده آن ها را از ما مخفی می کند. اما این نگاه که او قصد روایت بر اساس تصویر سازی های نقاش اسپانیایی را دارد نگاهی است که ازفیلم به راحتی قابل برداشت. فرمن در این نوع استفاده و الهام از آثار هنرمندی که او را روایت می کند تجربه های دیگری نیز دارد. نگاه کوتاهی به "آمادئوس" شاید میزان موفقیت او در این تجربه ی دوباره را روشن کند.

آمادئوس شاید یکی از موفق ترین فیلم های تاریخی است که درباره ی هنرمندان اروپا ساخته شده است. فیلم روایتی دارد از موسیقی و زندگی "ولفگانگ آمادئوس موتزارت" .راوی داستان آهنگ ساز رقیب موتزارت است که از حسادت او به حال دیوانگی افتاده است. فیلم داستان آهنگ ساز جوان را از زبان او روایت می کند. در هر برهه از زندگی موتزارت هماهنگی موسیقی او را با حال و هوای داستان که در حقیقت همان حال و هوای روحی موتزارت است . در بسیاری از سکانس ها ریتم فیلم از موسیقی گرفته شده و به گونه ای موسیقی به قالب تصویر در آمده است. این پیوستگی و وابستگی آن قدر هنرمندانه است که مخاطب گاه موسیقی اصیل موتزارت را موسیقی ساخته شده برای فیلم می پندارد. در حقیقت فرمن فر؟آیند معکوس ساخت موسیقی فیلم را طی کرده است. یعنی برای موسیقی موتزارت فیلم ساخته ، فیلمی درباره ی زندگی خود آهنگساز. این اتفاق از سویی حاصل درک عمیق او از موسیقی این آهنگ ساز بزرگ اروپایی است و از سوی دیگر به خاطر هماهنگی ماهیتی عناصر تشکیل دهنده ی سینما و موسیقی است. عناصری مانند ریتم و حرکت که در هر دو هنر نقش مهمی را ایفا می کنند و به مانند نخ تسبیح شکل دهنده ی وضعیت کلی اثر هستند. از سوی دیگر سال ها تجربه ی آهنگ سازی برای فیلم زبان گفتگو میان این دو هنر را مفهوم تر کرده و تمام این عوامل آمادئوس را به یک شاهکار سینمایی - موسیقیایی تبدیل کرده است.

اما باید "ارواح گویا" را یک شکست واضح در تکرار این تجربه دانست. تجربه ای که این بار قرار بود به گونه ای دیگر بین نقاشی و سینما تکرار شود. نقاشی شاید به ظاهر به سینما نزدیک باشد. در هر دو این تصویر است که روایت می کند. اما حقیقت امر این است که عناصر شکل دهنده ی سینما فراتر از تصویر است. سینما روایتی است ادامه دار از لحضاتی که سعی در ساختن یک مفهوم را دارد. و نقاشی بدون بهره داشتن از قابلیت های سینما روایت لحظه ای که باید در یک کادر تمام آن مفهوم را به نمایش بگذارد. به این خاطر یک تابلوی نقاشی را دقیقه ها و ساعت ها نگاه می کنیم تا راز آن را کشف کنیم. اما سینما کادر هایش را برای کم تر از دقیقه ای برای ما به نمایش می گذارد. تفاوت نقاشی و موسیقی در برابر سینما از همین جا شکل می گیرد. موسیقی نیز پرده های ادامه داری دارد که با استفاده از ریتم و حرکت مفاهیم اش را منتقل می کند و گاه مانند سینما داستان می گوید. این  به همین علت شاید ایده ی تکرار این تجربه توسط فرمن این بار با نقاشی از بیخ و بن نادرست باشد. و کارگردان نیز هر چه تلاش کرده این هماهنگی و الهام را به رخ تماشاچی بکشد باز ناموفق بوده است.

اما از طرفی هوشمندی های فرمن و کریه در انتخاب خط روایی داستان مبتنی بر ایده تقابل با نقاشی را نمی توان نادیده گرفت. در آمادئوس موسیقی حکم می کند. موسیقی از درون هنرمند می جوشد و روایت گر حال و هوای درونی اوست. از این رو آمادئوس هوشمندانه روایت زندگی شخصی موتزارت را برگزیده است . اما نقاشی هر چه قدر که از درونیات نقاش تاثیر بگیرد. روایت گر سوژه ای بیرونی است و ساخته و پرداخته رخ داد های حول و حوش هنرمند.  از این رو در ارواح گویا داستان آدم های اطراف گویا پر رنگ تر و اصلی تر از داستان اوست.

با این همه ارواح گویا تجربه ای شکست خورده در تکرار یک تجربه ی موفق از کارگردانی هوش مند و دانش مند به حساب می آید. فیلم به یقین ارزش دیدن را دارد اما باز هم به یقین در حد و اندازه های میلوش فرمن نام دار نیست.

نظرات

این بدترین مطلبی بود که درمورد یه فیلم خوندم. بهتره که اینقدر شخصی نگری نباشه.
ممنون

27 آذر 1386 | رضا داوودی |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: