خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
1 اردیبهشت 1387
15 بهمن 1386
13 بهمن 1386
8 بهمن 1386
20 اردیبهشت 1387
16 اردیبهشت 1387
9 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
4 اردیبهشت 1387
17 آبان 1386
21 مهر 1386
11 مهر 1386
14 شهریور 1386
25 مرداد 1386
25 بهمن 1385
16 بهمن 1385
16 بهمن 1385
28 آبان 1386
14 مرداد 1386
27 مرداد 1386
15 مرداد 1386
15 بهمن 1386

باد در علفزار می‌پیچد سومین فیلم خسرو معصومی در ژانر درخت، برف و عشق پنهان است. گویا او قصد ندارد دست از سر این محیط بردارد و گویا فکر می‌کند  علت موفقیت اولین فیلم از این تا به حال سه گانه یعنی رسم عاشق کشی محیط فیلمبرداری آن بوده و نه چیز دیگر. به همین خاطر وقتی قسمت دوم بسیار بدتر از اولی از آب درآمد در سومین فیلم با تمام تلاشش سعی کرده تا موفقیت نصفه و نیمه اولین قسمت سه گانه را تکرار کند. به همین خاطر دوباره به سراغ عاشق فیلم اولش رفته، این بار معشوق را نیز جذاب‌تر از بار اول انتخاب کرده، و کمی چاشنی طنز نیز به داستان اضافه کرده است. شاید موفقیت فیلم اول در این بود که اساسا تم عشقی داستان تم اصلی فیلم نبود و همین شیوه داستانگویی باعث شده بود تا تعلیق‌های داستان در تمامی جنبه‌ها یک دست‌تر از آب دربیاید و تماشاچی از اول فیلم منتظر این نباشد تا بالاخره در لحظه‌ای از فیلم عاشق به سراغ معشوق برود و سر و ته قصه را هم بیاورد. همین نوع برخورد با روابط عاشقانه و تلاش برای هر چه پررنگ‌تر کردن این پیرنگ وقتی به فیلم سوم می‌رسد همه چیز را با سرعت بیشتری خراب می‌کند. دختری روستایی به نام شوکا قرار است به زور به عقد شکرالله، پسر یکی از پولدارهای روستا دربیاید که این بار عقب افتاده‌ای با معرفت است و دوست ندارد به زور با دختری که او را دوست ندارد ازدواج کند، در نتیجه سر و کله عاشق اصلی که این بار شاگرد خیاط است و جلیل نام دارد پیدا می‌شود. حال اگر دو قسمت قبلی این سه گانه را دیده باشید به راحتی می‌توانید الباقی را حدس بزنید. هی رفتن و آمدن عاشق و معشوق و «تو قول دادی کدخدا» و «دخترم دلش با پسرت نیست» و «من و این همدیگه رو دوست داریم» و «این دفعه این ورا ببینمت می‌کشمت» و از این جور حرفهای هزار جور نخ نما شده از دهان یک مشت روستایی که هیچ مدل لهجه‌ای هم ندارند و این بار حتی خنده‌دار هم نیستند و تازه بعد از دو نسخه به نتایج جدیدی هم رسیده‌اند. تصورش را بکنید که زن جنگل نشینی موقع حرف‌زدن با دخترش به فارسی سلیس به او بگوید «عنتر خانوم، دنبال شوهر پولدار می‌گردی؟ من رو بازیچه دست خودت قرار نده» یا جملاتی از این دست که چند جای دیگر فیلم هم تکرار می‌شوند و خب لابد قرار است عجیب هم نباشند. باز تصورش را بکنید که کارگردان پیرو همان توهمات تکرار تصاویر زیبا از طبیعت زمستانی شمال بین هر دو پلان و گاه هر دو نما، یک نما یا برداشت یا حتی سکانس جنگل گردی و برف نوردی نشان می‌دهند که برای محاسبه‌اش به چیزی شبیه به کورنومتر فردوسی‌پور احتیاج است. بدون اغراق، با حذف این صحنه‌ها حجم فیلم صد در صد به کمتر از دوسوم کاهش پیدا خواهد کرد. در بیشتر این صحنه‌ها هم الناز شاکردوست (شوکا) در حال جابجا کردن ظرفی مسی از یک جا به جایی دیگر است و به جز یکی دو بار اول که در آن ظرف شیر هست در نماهای بعدی ظرف را (که این بار خالی است و احتمالا به خاطر وزن زیاد خود ظرف خالی اش کرده‌اند) به دست گرفته و این ور و آن ور می‌رود و جلیل هم به دنبالش. به اینها اضافه کنید اینکه هی نشان بدهیم که آن طرف دختر یا دلتنگ است و یا زیر برف (مثلا) می‌رقصد و این طرف هم پسر لب پنجره نشسته و غصه می‌خورد و به ماه نگاه می‌کند و آه می‌کشد یا موقع دوختن لباس عروسی طرف هی تخیل می‌کند.
تکرارهای فیلم به همین‌ها محدود نمی‌شود. فیلم در محدوده دایره فیلمفارسی‌وار خود به نسخ قبلی خودش بیش از آنچه گفته شد و گاه نعل به نعل هم ارجاع می‌دهد. چوب‌بر و شرخر فیلم اول، اینجا هم همان‌کاره است. چاقو و چاقوکشی هم که برقرار است بزن و برقص هم که ایضا. حال استعاره‌گرایی را هم به اینها اضافه کنید. آبی که به روی پسر پاشیده می‌شود که احتمالا نشان از روشنایی دارد. یا آبی که دختر با دیدن پسر به روی آتش می‌ریزد که لابد این هم نشانه اینست که پسر می‌تواند عشق دختر را مهار کند (کم مانده بالا بیاورم). دیالوگ‌های عاشقانه فیلم هم که یکی از یکی بهتر، شاید شاهکارترین آنها جمله‌ای باشد که جلیل پس از اینکه صاحب کارش او را می‌ترساند که شوکا را برای پسر فلانی شیرینی خورده‌اند به صاحب کارش می‌گوید: «من حاضرم با شوکا خانم ازدواج کنم» جمله‌ها را که دارید؟ معلوم است که چندین بار بازنویسی شده‌اند! پایان فیلم هم دقیقا مانند پایان فیلم قبلی بود، پسر دختر را بر می‌دارد و فرار می‌کند. با این تفاوت که این بار معلوم نبود چرا قلدرها برای فهمیدن محل مجلس عقد به جای سئوال از پدر شوکا از همان اول او را شکنجه می‌کنند. اصلا چرا دختر را از مجلس عقدکنانش می‌دزدند و کسی کاری به کار دزدها ندارد؟ چرا دزدها او را در جنگل رها می‌کنند ولی دوباره به سراغش نمی‌روند؟ چرا داماد پس از دزدیدن عروسش که توام با چاقو کشی و خون و خون‌ریزی بوده آن هم در مجلس عقدکنان به قهوه‌خانه رفته و مشغول چای خوردن است؟ راستی چرا؟

جلسه مطبوعاتی
خسرو معصومی کارگردان فیلم چیزی گفت که با در نظر گرفتن کیفیت فیلم همه را از آخر و عاقبت خودش و روندی که در پیش گرفته ترساند: «من نه تا از این داستانها دارم و تا به حال فقط سه تای آنها را کار کرده‌ام». او همچنین راجع به نام فیلمش و ارتباط علفزار ذکر شده در نام فیلم و جنگل پوشیده از برفی که محل اصلی وقوع اتفاقات فیلم بود توضیحی نداد. اما گفت که به نظرش جنگلهای پوشیده از برف شمال در آن وقت سال خیلی قشنگ هستند.
در فیلم نقش پسر عقب افتاده را کوروش جویباری ایفا می‌کرد که مبتلا به سندرم دان است. لحظات صحبت کردن او که برایش توام با زحمت بسیار بود، به همراه نگاه‌های دلسوزانه الناز شاکردوست که برای عکاسها خوراک تصویری فراهم می‌کرد، به همراه تلاش معصومی برای نمایش این مسئله که چه بده بستان عاطفی نزدیکی با جویباری دارد و تقاضاهای جویباری از مردم برای اینکه برای خسرو معصومی و پدر و مادر خسرو معصومی کف بزنند از عجیب و غریب‌ترین و دلزده کننده‌ترین لحظات این جلسه بود.

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: