خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
سینمای جهان
6 مرداد 1387
17 تیر 1387
13 تیر 1387
16 خرداد 1387
11 خرداد 1387
سینمای ایران
2 مرداد 1387
25 تیر 1387
22 تیر 1387
10 تیر 1387
20 اردیبهشت 1387
فن هنرپیشگی
4 اردیبهشت 1387
یادگارها
16 مرداد 1387
12 مرداد 1387
9 مرداد 1387
18 بهمن 1386

کنعان تا این‌جای کار، یکی از قابل بحث‌ترین آثار حاضر در اصلی‌ترین بخش جشنواره‌ی فجر است. این‌قدر اهمیت دارد که بتوان به عنوان یک اثر جدی ـ که دست‌کم ارزش نقد کردن دارد ـ در نظر گرفت‌اش و سبک و سنگین‌اش کرد. اگرچه فیلم در لحظاتی در پرداخت فضایش سرگردان است، اما به هر حال با یک ملودرام اجتماعی و تلخ طرف‌ایم که در بیشتر لحظاتش معلوم است که مؤلفه‌ها حساب‌شده‌اند و روی پرداخت شخصیت‌ها و طراحی روند حوادث و سبک پیشبرد داستان فکر شده است. عمده‌ترین بحثی که حول این فیلم شکل می‌گیرد ـ و اتفاقاً همین موضوع است که محمل خیلی از ایرادهایی است که به آن گرفته می‌شود ـ بحث سینمای مدرن و میزان توفیق فیلم‌ساز در پرداخت بی‌نقص یک اثر مدرن سینمایی است. این‌که فیلم کنعان، قرار است یک فیلم مدرن باشد حرف درستی است و از همین منظر است که نواقصش بیشتر توی چشم است. سرگردانی فیلم در همین نکته پنهان است؛ این‌که فیلم نمی‌تواند خودش را به طور کامل از شر سینمای ملودرام ایرانی خلاص کند و به لحن مدرن خودش وفادار بماند و بعدش در همین لحن مدرن خودش هم حتی لحظاتی شکل گرفته‌اند که از فیلم بیرون می‌زنند. نمونه‌های این اتفاق در طول فیلم به شکل آشکاری وجود دارد و یافتن این ناهماهنگی‌ها نیاز به تمرکز فراوانی ندارد. همین برای یک فیلم، ایراد بزرگی است که وقتی بدون ضعف پیش نمی‌رود، آن ضعف‌ها پنهان هم نباشند. بنابراین فیلم در مقایسه با آثار نمونه‌ای سینمای مدرن بدون شک اثر کامل و بی‌نقصی نیست، اما خب خیلی هم پرت و بی‌ربط نیست و حداقل در نیمی از فیلم، فیلم‌ساز توانسته به عناصر این سینما ـ چه در سبک بصری و چه در روایت ـ وفادار بماند و داستانش را پیش ببرد. البته مانی حقیقی کماکان از تمهیدات تجربی‌اش حتی برای ساختن چنین فیلمی هم دست برنداشته و همین آن سرگردانی‌ها را تشدید کرده.
با تمام این تفاسیر، باید بگوییم کنعان فیلم خوبی است؛ به این دلیل بسیار مهم که در محدوده‌ی سینمای ایران فیلم بدی نیست! به هر حال قصه‌ای تعریف می‌کند و این کار را خوب انجام می‌دهد: تا حد امکان تر و تمیز و دقیق. فیلم بسیار نزدیک همان چیزی است که قرار بوده از آب دربیاید. صرف‌نظر از یکی دو اشکال بسیار عمده و اعصاب خرد کن (که گویا اگر سر و کله‌شان در فیلم‌های ایرانی پیدا نشود، انگار یک جای کار خواهد لنگید و روزمان شب نخواهد شد) فیلم بدون اداست و دست‌کم تلاش شده که یک‌دستی‌اش لطمه نخورد. یکی از اشکالات اساسی فیلم، موسیقی آن است که وقتی شروع می‌شود دیگر به این راحتی‌ها ول‌کن یقه‌ی تماشاچی نیست. انگار فیلم‌ساز در لحظاتی از تماشاگر فیلمش دعوت می‌کند که به جای دنبال کردن داستان، گوش دل به موسیقی سنتی فیلم بسپارد! خود موسیقی هم با این‌که بد نیست، اما چندان همراه‌کننده هم نیست و آن‌قدرها ویژگی و قوت ندارد که به عنوان یک موسیقی ماندگار در خاطره‌ی تماشاگر ثبت شود. برای نمونه موسیقی فیلم بابل (Babel)، اثر ایناریتو، را به یاد بیاورید. آن موسیقی هم یک تم تکرار شونده دارد و اتفاقاً در بیشتر لحظات فیلم حضور دارد، اما اصلاً آزاردهنده نشده چون اولاً خود موسیقی مستقل از فیلم به‌شدت شنیدنی و تأثیرگذار از آب درآمده و بعد هم این‌که توزیع آن در طول فیلم و میزان استفاده از آن متناسب و به‌اندازه است. اما در طول تماشای کنعان با یک موسیقی معمولی سنتی ایرانی طرف‌ایم که خودبه‌خود هم چندان شنیدنی نیست و تازه همین هم به طرز بدی در فیلم استفاده شده است. لحظه‌ی شروع موسیقی‌ها معمولاً خوب‌اند و سازها به موقع به صدا درمی‌آیند، اما لفت دادن بی‌دلیل موسیقی‌ها به‌شدت به کارکرد نماها لطمه زده است. لحظاتی در فیلم وجود دارد که اگر در سکوت برگزار می‌شد تأثیراتی به مراتب بیشتر داشت؛ مثل پلانی که شخصیت «مینا» (با بازی ترانه علیدوستی) به آپارتمان «علی رضوان» می‌رود و کمی آن‌جا می‌نشیند. این پلان تحت تأثیر حضور بی‌دلیل موسیقی تبدیل به یک پلان کم‌رمق شده است.
بازی بازیگران این فیلم، در مقایسه با تجربیات قبلی که از این دست داشته‌ایم بسیار کنترل‌شده‌تر و درست‌تر است. به عنوان نمونه قبل از تماشای فیلم، تصور بازی «محمدرضا فروتن» در نقش «مرتضی» در چنین بستر داستانی‌ای (با ویژگی‌های به‌شدت کلیشه‌ای که از فروتن در بازی در نقش‌های این‌چنینی سراغ داریم) غیر قابل تحمل بود. اما وقتی فیلم از نیمه گذشت، تقریباً به شکلی ناباورانه شاهد یک «فروتن» کنترل‌شده بودیم که دیگر آن نگاه‌های بغض‌آلود و آن لحن عجیب و غریب تیپیک یک مرد شکست‌خورده‌ی گرفتار بحران‌های زندگی مشترک را نداشت، یا کم‌تر داشت. البته در بعضی سکانس‌ها هم معلوم بود که زور فیلم‌ساز برای درست بازی گرفتن از فروتن و تلاش خود او برای غلبه بر کلیشه‌های بازی‌اش هیچ فایده‌ای نداشته، اما تعداد این لحظات واقعاً کم است و می‌تواند به عنوان نقطه‌ی امیدوارانه‌ای برای رهایی فروتن از کلیشه‌ای که «قرمز» برایش آورد، باشد. ترانه علیدوستی هم در نقشی که 10 سال بزرگ‌تر از سن‌اش است خوب و مسلط ظاهر شده و گریم او هم به باورپذیر کردن این موضوع کمک کرده. گرچه این موضوع برای تماشاگری که ترانه را نمی‌شناسد قابل قبول‌تر است. اما بهرام رادان و افسانه بایگان ـ با وجود تلاش فراوان ـ در شیوه‌ی بازی روی هم رفته ناموفق‌اند و البته هر چه‌قدر که بازی این دو کم‌اثر است و در لحظاتی ذوق آدم را کور می‌کند، اما به لحاظ حضورشان در داستان شخصیت‌هایی اثرگذارند.
داستان فیلم، اساساً قصه‌ی 4 تا شخصیت درب وداغان رادارد تعریف می‌کند که هرکدام به نوعی گرفتار وضعیتی دردناک شده‌اند و الان هم فقط دارند روزگار می‌گذرانند. تا آخر هم کسی از شر این وضعیت خلاص نمی‌شود. نکته‌ی مهم این است که این روند داستانی در کل فیلم حفظ شده و از دست نمی‌رود. ولی فیلم از همین‌جا هم لطمه می‌خورد اتفاقاً؛ درب و داغان بودن این کاراکترها قرار است در بستری مدرن تعریف شود و یک ملودرام تا حد امکان عمیق اجتماعی را پرداخت کنند، اما خب در بعضی لحظات داستان به‌جای این‌که تلخ شود، سوزناک می‌شود و فیلم را از نفس می‌اندازد. ضمن آن‌که رابطه‌ی بین «علی» و «آذر» درست مشخص نمی‌شود و معلوم نیست بالاخره تکلیفمان با رابطه‌ی این دو شخصیت چیست. مخصوصاً در اواخر فیلم که وقتی همه‌چیز دارد خیلی معمولی و عادی پیش می‌رود، ناگهان آذر با دیدن آپارتمان علی، آن رفتار هیستریک عجیب را از خود نشان می‌دهد و تا آخر هم همه چیز لنگ در هوا رها می‌شود و هیچ اطلاعات دیگری داده نمی‌شود.
شیوه‌ی اطلاع‌دهی فیلم هم از آن اتفاقات خوب است؛ با یکی دو دیالوگ یا یکی دو پلان، شخصیت‌پردازی می‌شود یا گره‌ای در داستان زده می‌شود یا گره‌ای باز می‌شود. روده‌درازی در کار نیست؛ دست‌کم در دیالوگ‌ها به این مسأله بسیار دقت شده است. برای نمونه یک دیالوگ پینگ‌پنگی بدون لفت و لعاب‌های سوزناک بین علی و آذر، نوع روابط هر چهار شخصیت داستان را در یک موقعیت خوب آشکار می‌کند. تک‌ایده‌هایی که در طول داستان به کار گرفته شده‌اند هم به میزان بسیار زیادی موفق است. مثلاً موقعیتی که مینا مجبور می‌شود در حالی که حق با اوست، دنده عقب بگیرد تا راه را برای ماشینی که ورود ممنوع آمده باز کند، موقعیتی متناسب با حال و هوای فیلم و در عین حال منطقی است. یا موتیف خراب بودن آسانسور آپارتمان و توقف بی‌دلیل‌اش در طبقه‌ای که ساختن‌اش نیمه‌تمام مانده و شلخته و به هم‌ریخته و نیمه‌کاره رها شده است، با فضای عمومی داستان هماهنگ است.
با این اوضاع، سوتی‌های ماجرا بد توی ذوق می‌زند. مثلاً اصلاً معلوم نیست در میان این‌همه دیالوگ دقیق و ظریف، سر و کله‌ی این دیالوگ که افسانه بایگان آن را می‌گوید دیگر از کجا پیدا می‌شود: «یه بویی داره نمی‌آد؟»!! این آزار می‌دهد و اصلاً معلوم نیست به چه دردی می‌خورد. یا لحظاتی فیلم‌ساز کلاً بی‌خیال پرداخت درست موقعیت پیش‌آمده می‌شود و انگار اصلاً حواسش نیست که اوضاع غیرمنطقی است. مثل وقتی که ماشین مرتضی و مینا در مه‌ای غلیظ به گاوی می‌زنند و بعد که از ماشین پیاده می‌شوند با خیالی آسوده برای خودشان می‌روند وسط جاده و می‌آیند و می‌ایستند و می‌نشینند؛ بدون این‌که نگران باشند ماشین دیگری از راه برسد و آن‌ها را هم کنار همان گاو نگون‌بخت دراز کند! خب، سینمای ایران است و بی‌دقتی‌های معمولش؛ بهتر است سخت نگیریم. همین که مانی حقیقی از تجربه‌ای مثل «کارگران مشغول کارند» دست برداشته و اصراری به تکرار آن نداشته و به «کنعان» رسیده است، جای تقدیر دارد. خدا کند مانی حقیقی همین جریان را ادامه بدهد و به جایی برساند. ما هم بخیل نیستیم، دعا می‌کنیم اوضاع سینمای او فیلم به فیلم بهتر شود.

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: