بزرگترین مشکل فیلم حیران بودن آن بین فرم روایتی مدرن و داستانگویی به روش ملودرامهای آبکی است. مانی حقیقی (که تحصیلات فلسفه دارد) به وضوح داستانی را برگزیده که مبتنی بر شیوه روایتش باید تبدیل به یک فیلم مدرن بشود، آدمهایی که مشکل مالی ندارند (هر چند که در فیلم این مسئله با اغراقی به نمایش در میآید که عملا تصاویر چنین چیزی را نمیرسانند چرا که مردی که چند برج ساخته! باید وضع مالی خود و مادرش بسیار بهتر از این باشد) و تحصیلکرده نیز هستند اما به لحاظ وضعیت فکری و ذهنی و روابط با یکدیگر در بحران به سر میبرند. کسانی که به رغم اینکه ظاهرا زندگی آرام و حسرت برانگیزی دارند اما خود از آن لذت نمیبرند و دائم به دنبال راه حل یا دستآویزی برای فرار از این بحران هستند. مانی حقیقی منطبق بر چنین داستانی سعی کرده تا فرم تصویریاش را نیز به فیلمهای مدرن نزدیک کند، نماهای قاب در قاب، هم سانی رنگ لباس مثلا در ابتدای فیلم بین آذر و علی، قرینهسازی برای ایجاد توازن در قاب مثل صحنهای که آذر به دنبال خانه دوستش است و در نمایی از بالا دختری دقیقا در نقطه مقابلش در کادر از کوچه عبور میکند و از این دست. اما آگاهانه بودن همین تلاشها با در نظر گرفتن بعضی تصاویر زیر سئوال میرود. مثلا در صحنهای که آذر و علی مشغول خانه دیدن به قصد اجاره هستند نمایی مدیوم لانگشات را میبینیم که در آن دیواری در پس زمینه با رنگی کاملا سفید قرار دارد و آذر با لباسی کاملا سیاه در میان آن ایستاده است و لحظاتی بعد این اتفاق در مورد علی نیز میافتد. چنین وضعیتی که آذر را مثل لکهای در دل دیوار نشان میدهد ناخودآگاه تاثیری منفی از کاراکتر بر بیننده میگذارد چه اینکه اگر چه چنین نمایی در چنین فیلمهایی معمولا به همین قصد مورد استفاده قرار میگیرد اما در این فیلم آذر و علی شخصیتهای منفیای نیستند و بدین ترتیب انتخاب کارگردان تاثیری خلاف آنچه که شخصیتها تا کنون تصور می شده اند به دست می دهد و می تواند باعث سردرگمی شود. در ابتدای فیلم دو صحنه وجود دارند که پرداختهای ریز و بسیار خوبی دارند. آذر قرصهایش را بدون آب میخورد که کاملا واضح است (همانطور که خودش میگوید) که زیاد قرص میخورد به این معنا که وضع جسمی و روحی خوبی ندارد. همچنین مچبند زیبایی که به دستش بسته که وقتی مینا میخواهد به آن دست بزند مانعش میشود و در نتیجه این ظن قوی به ذهن متبادر میشود که زیر مچبند بر روی دستش جای تیغ هست. اما ضعف دیگر فیلم این است که اگر همچنان بخواهیم فیلم را آنچنان که خود نمایش میدهد اثری مدرن بدانیم این احترام به شعور بیننده جایی تمام میشود که وقتی آذر در خواب است مینا کنارش مینشیند و مچبند را کنار میزند و جای زخم را او و ما (در نمای کلوزآپ) میبینیم.
مشکل دیگر فیلم صحنههای صرفا استعارهای است، صحنههایی که کاربردی در داستان ندارند و عمدتا قابل حذفاند. مثلا استعاره تقابل با وانت در خیابان که خواهرش از او میخواهد دنده عقب بگیرد که استعارهاش بسیار گل درشت و ایذایی است. یا جایی که مینا از آزمایشگاه بیرون میآید و فهمیده که حامله است و قصد دارد آن را سقط کند و همان لحظه جیب مانتوی مینا که مرتضی آن را خریده به درب آزمایشگاه گیر میکند و پاره میشود لابد به این معنا که رابطه این دو در حال گسستن است (؟!) و در آخر فیلم که همان تکه را به درخت مثل دخیل گره میزند که باز هم لابد به این معنا که رابطه قرار است با معنویات دوباره به هم پیوند بخورد، معناگرایی آبکی و خندهدار، وگرنه کاربرد دیگری نمیتوان برای این صحنه در نظر گرفت. چیزی مثل چراغ روشن کردنهای اول فیلم که آن هم از همین نوع ادا و اطوارهاست. نمیدانم ولی بعید نیست که حضور آن کهنهای که اول فیلم با آن فاضلاب تمیز میکنند در پایان فیلم بر روی نرده به قصد گرد کردن فیلم باشد. با تمام این تفاسیر فیلم در انبوه مزخرفاتی که در جشنواره نمایش داده میشوند اثری است که میشود آن را تحمل کرد و لااقل هنگام دیدنش زجر نکشید. اجالتا، همین کافی است.
جلسه مطبوعاتی
وای از این تصور ِ«ما عجب موجودات خوب و شاهکار و دوستداشتنی هستیم». در جلسه مطبوعاتی بعد از فیلم همه قربان هم میرفتند. بازیگر میگفت کارگردان ماه بود، ما از همه چیز ایشان لذت بردیم، چه الطاف، چه سختگیریها، چه غر زدنها، چه خلاصه همه چیز. کارگردان هم آن را متقابلا تکمیل کرد:« بازیگران من انقدر خوب بازی کردند که من بعد از شصت بار دیدن این فیلم (باور کنید اغراق نمیکنم، دقیقا همین عدد را به کار برد) هنوز هم وقتی دوباره فیلم را میبینم از بازیها لذت میبرم». خب، کارگردان راضی، بازیگران راضی، دستاندرکاران راضی، مخاطب؟ مگر مهم است؟