این فیلم هم (مثل فیلم محیا) یکی از فیلمهایی است که قرار است مضمونش به این شکل تعریف شود، یک مرد خوشتیپ و پولدار عاشق دختری میشود که یکی از آشناهای ذکور دختر با او مخالف است، حال به هر دلیلی. اینجا دلیل مخالفت این است که پسر متاهل است، اگر چه که او قصد دارد از زنش جدا شود. برغم اینکه انصافا این بار دلیل تا حدودی موجه به نظر میرسد ولی باز هم داستانگویی، شیوه درست شخصیتپردازی، و اولیهترین اصول فیلمسازی قرار است فدای چیز دیگری شود و این بار آن «چیز»، «اسپانسر» است. به همین خاطر جای پای شرکت بستنی سازی که اسپانسر فیلم است در جای جای فیلم و در همه چیز آن وجود دارد، در دکورها، روابط و حتی دیالوگها. دیگر تشخیص این مسئله سخت است که ریتم نامناسب و بیش از حد سریع و عجیب فیلم از کجا ناشی میشود، فشار اسپانسر، یا تلاش شخصی کارگردان برای سرهم کردن هر چه سریعتر داستان تا همه چیز زودتر تمام شود و همه پولشان را بگیرند و به خانهاشان بروند. امیر بلافاصله عاشق ندا میشود، ندا بلافاصله عکسالعمل موافق نشان میدهد، به سرعت با هم به مسافرت میروند، به همان سرعت همسر امیر متوجه ماجرا میشود، به اولین تلفنی که به امیر میشود شک میکند و میرود تا ته و توی ماجرا را در بیاورد، و البته به سرعت هم در میآورد. از اینجا به بعد فقط کافی است منتظر باشیم تا بالاخره امیر به شکل فاخری با برادر ندا مواجه شود و بالاخره یکیاشان از میان برداشته شوند. هیچ اتفاق خاصی هم نمیافتد و فقط شاید بازی حامد بهداد به نقش برادر روانی ندا کمی ویژه باشد (هر چند که حامد بهداد هم مشغول تکرار خودش در چنین نقشهایی است). فضا کاملا کافی شاپی با شخصیت هایی هنرمند و هنردوست و از این قبیل، با دیالوگهایی که کاملا دم دستی هستند، یا ندا از طرف برادرش از این رابطه نهی میشود، یا دعواهای زن و شوهری امیر و همسرش سیمین را شاهدیم. البته بیابان گردی امیر با ماشین شاسی بلندش را هم اضافه کنید. جالب هم این است که در یکی از نماهایی که در بیابان میگذرد خودروی امیر در پیش زمینه تصویر قرار دارد و امیر و ندا در عمق تصویر و در دور دست به شکلی که تصویرشان وضوح ندارد مشغول صحبت هستند و ما فقط صدایشان را میشنویم و چند فصل بعد دوباره همین نما را میبینیم که عینا تکرار شده و این بار جملات دیگری بر روی صحنه گذاشته شده است که ما تصور کنیم این یک صحنه دیگر است که این، اوج احمق فرض کردن بیننده از سوی فیلمساز و نشان دهنده نهایت تلاش او برای هر چه ارزانتر تمام کردن فیلم است. چه اینکه در نماهای بیابان معمولا محمدرضا فروتن یک لباس خاص را به تن دارد. در واقع به نظر میرسد آقای رزاق کریمی (کارگردان)، فیلمسازی به کمک اسپانسر را با فیلمسازی برای اسپانسر اشتباه گرفتهاند.
آخر تیزرهای تلویزیونی هم بعضا داستان دارند، خب حالا که چه بشود مثلا؟ به بعضی از آنها بگوییم فیلم سینمایی؟
جلسه مطبوعاتی
تهیهکننده فیلم که به شکلی کاملا اتفاقی برادر کارگردان بود رسما همه حضار را به صرف یک بستنی در هنگام اکران فیلم دعوت کرد. ایشان کلا معتقد بودند که فیلم را باید با پول اسپانسر ساخت و نه تهیهکننده. خب این هم بالاخره برای خودش تصوریست.
محمدرضا فروتن به وضوح از فیلم ناراضی بود و جواب تنها سئوالی که از او پرسیده شد را فقط با دوکلمه و بسیار مختصر داد.
حامد بهداد، که در شروع جلسه کارت اسمش (که محل نشستناش را معلوم میکرد) را با کارت نفر کناری خانم کرامتی و ضیغمی عوض کرده بود با لحنی که با نقشش تفاوت چندانی نداشت در پاسخ به سئوالی در خصوص اغراق در بازیش گفت که برخی پازیگران مغناطیس نقش را نمیتوانند اجرا کند چون خودشان این مغناطیس را ندارند ولی او دارد.