واقعاً چه بر سر سینمای ما آمده که فیلمسازی در حد و اندازههای رسول صدرعاملی، یک فیلم ویدیویی تلویزیونی را بهعنوان آخرین ساختهی سینماییاش به جشنوارهی بینالمللی فیلم فجر میآورد و هیئت انتخاب هم آن را شایستهی شرکت در اصلیترین بخش رقابتی این جشنواره تشخیص میدهد؟ واقعاً چه اتفاقی افتاده که چنین محصول عجیب و غریبی که حتی در مقایسه با تولیدات تلویزیونی چند سال اخیر هم یک تلهفیلم متوسط رو به پایین به حساب میآید، به عنوان کاندید دریافت سیمرغ بلورین تشخیص داده میشود؟ آیا صدرعاملی با این فیلم تلویزیونیاش در «سودای سیمرغ» است؟ پس خود سینما چه میشود؟ آیا سینما جایش را به سیمرغی شیشهای داده است؟ آیا جای اصل و فرع موضوع عوض شده است؟ یعنی تا این حد همه چیز وارونه و معکوس شده است؟ آیا سینما دیگر هیچ اهمیتی برای یکی از بهترین فیلمسازان دههی اخیر سینمای ایران ندارد؟اگر بخواهیم کمی واقعبینانه با ماجرا روبهرو شویم، باید جوابهای بیرحمانهای به سؤالات بالا بدهیم. یعنی اصلاً تماشای «شب» آقای صدرعاملی باعث میشود آدم به این نتایج بیرحمانه برسد. زمانی نوشتن نقد جشنوارهای به معنای مواجهه با یک اثر سینمایی و سبک و سنگین کردن آن با استانداردهای سینمایی (ولو در سطح ملی) بود. اما گویا چند وقتی است با ظهور معنا در سینما، معنای خود سینما و خیلی چیزهای دیگر مثل نقد جشنوارهای نوشتن از دست رفته است. دیگر باید منتظر تماشای هر چیز بیربط به سینما در مهمترین جشنوارهی سینمایی کشور بود. دیگر تماشای اپیزودهای تلویزیونی که عمراً معلوم نشود به کدام دلیل عقلانی در ابعادی غولآسا روی پرده برای مخاطب نمایش داده میشوند، نباید چندان متعجبمان کند.با تماشای فضای عمومی اولین نماهای فیلم «شب» و بعد از مواجهه با پایههای ساختمان روایی این اثر در یکی دو سکانس ابتدایی، به طور حسرتانگیزی کاملاً آشکار میشود که اصلاً پذیرفتن این اثر در قامت یک اثر سینمایی جدی، کاری بیهوده است؛ تا چه رسد به ادامه دادن و زیر و بالا کردن اجزای تشکیلدهندهی فیلم. حسرتانگیز است از این جهت که نام رسول صدرعاملی (سازندهی «من ترانه...») به عنوان کارگردان این فیلم، در تیتراژ فیلم میآید. یک شروع کاملاً تلویزیونی ـ که آدم را یاد سریالهای تیپیک آبکی تلویزیون خودمان میاندازد ـ تکلیف کار را از همان ابتدا روشن میکند. حتی fade-in و fade-outهای آغازین هم کمکی به نزدیک شدن به فرم سینمایی نمیکند و اتفاقاً بدتر آزار میدهد. هم فیلمبردای کار و تمهیدات به کار گرفته شده در نورپردازی و قاببندیها تنها به درد تلویزیونهای چند ده اینچ میخورد و هم آغاز قصه، آغازی ناباورانه است؛ کاملاً در سطح و بدون هیچ گونه پرداختن به جزئیات داستانی یا فرمی خاص. اما چون میخواهیم همچنان به اعتبار جشنوارهی فجر امیدوار باشیم، پس منتظر مینشینیم تا ویژگیهای فرمی و داستانی فیلم بتواند فضایی را که با این نماهای مطلقاً تخت و فاقد عمق بصری استاندارد در سینما و بدون روایتی غنی پرداخته شده است، جبران کند.اما هرچه که پیشتر میرویم، اوضاع خرابتر میشود. مزهپرانیهای تلویزیونی تا دلتان بخواهد در ابتدای فیلم فراوان است و به شکلی تا اواخر فیلم ادامه پیدا میکنند. بعد از طی شدن سه چهارم از فیلم است که ناگهان متوجه میشویم اصلاً قسمت عمدهی داستان فیلم تشکیل میشود از همین موقعیتها بامزهی تلویزیونی: دیالوگهایی که مثلاً قرار است خندهدار و بانمک از آب در بیایند، جنگولکبازیهای روایی، کاراکترهایی که کمی خلوضع نشان میدهند، و موقعیتهایی که تماشایش را در کمدیهای تلویزیونی تجربه کردهایم. بعد آن وسطها گاهی که فرصتی دست میدهد، نیمچه اطلاعاتی هم به مخاطب داده شود تا داستان پیش برود. و تازه برای پیشبرد داستان هم از نازلترین تمهیدات ممکن استفاده میشود.فیلم پر است از اینسرتهایی که بدون هیچ منطق و دلیلی در سرتاسر فیلم ولو هستند و ساز خودشان را میزنند. نه هیچ کارکرد مشخصی در جریان اصلی فیلم دارند، نه معلوم است چه تأثیری بر کدام جزء فیلم دارند و نه حتی ویژگیهای بصری دارند که اگر هم بیربط به داستاناند دستکم چشمنواز باشند. همه چیز در حد «آقا بگیر بریم» برگزار شده و در مرحلهی تدوین هم تا امکان داشته بین صحنهها یکی دو تا از این دست نماها چپانده شده است. اوج این درهمریختگی در ابتدا و انتهای داستان است. در ابتدای داستان در سکانسی که قرار است دو شخصیت اصلی به اقوامشان تلفن بزنند و در خلال این صحبتها چیزی هم دستگیر تماشاگر شود، مکرراً صحنه کات میخورد به نماهایی که نشان میدهد سایر آدمیزادهای موجود در مخابرات هم مشغول تلفن زدن هستند. هر کدام هم با یک زبانی صحبت میکنند که فهمیدن حرفهایشان نیاز به زیرنویس فارسی دارد! نه میفهمیم چه میگویند و نه میزانسن خاصی میبینیم که جزئیاتی داشته باشد و بنابراین منتظر باشیم که در جایی از داستان از آن جزئیات استفاده شود. خب، این نماها را به کجای سرمان بکوبیم؟ واقعاً نبودنشان کدام لطمه را به روند داستان وارد میکرد؟ ویژگیهای فضاسازی دارد؟ کارکردی غیر از نماهای معرف برای فضای مخابرات دارند؟ این همه نمای معرف؟! همین اتفاق در سکانسهای پایانی میافتد و در حالی که داستان به حال خود رها شده، مدام اینسرتهایی از زائران و ضریح امام رضا (علیه السلام) ـ آن هم فقط و فقط از یک نمای ثابت ـ میبینیم و دوباره برمیگردیم سر جای اولمان. نه اتفاقی میافتد و نه چیزی عوض میشود؛ همه چیز کند و بیرمق.داستان تا 20 دقیقهی آخر شروع نمیشود! تازه در این دقایق است که به اولین و آخرین نقطهی عطف داستان میرسیم؛ اولین و آخرین گره داستانی زده میشود و اولین و آخرین موقعیت دراماتیک فیلم شکل میگیرد. اما درام فیلم به محض اینکه شکل میگیرد، فاتحهاش خوانده است. معمولاً وقتی موقعیتی دراماتیکی در فیلم طراحی میشود، تماشاگر درگیر آن موقعیت میشود و باز شدن گرههای داستانی برایش جذاب میشود و به همین دلیل داستان را پی میگیرد. اما در «شب» تنها یک موقعیت دراماتیک وجود دارد که تا همینجای فیلم هم آنقدر همه چیز کلیشهای و گلدرشت و در سطح برگزار شده که پیشبینی وقایع پیش رو هیچ جذابیتی ندارد و تکلیف همه چیز معلوم است. فقط بعد از این دیگر باید عاجزانه از قهرمان فیلم درخواست کنیم که زودتر متحول شود و قال قضیه را بکند تا فیلم تمام شود! اما همین اتفاق هم با لکنتی فراوان و بدون هیچ عمق داستانی مشخص و بهشدت کشدار پیش میرود و در نهایت هیچ چیز به یاد ماندنی برای تماشاگر باقی نمیماند.جالب است که اصلاً صرفنظر از همهی این حرفها، ایدهی اولیهی فیلم بهشدت غیر منطقی است. داستان این است: یک سرباز نیروی انتظامی وظیفه دارد متهمی را برای تحویل به شهر نهبندان ببرد اما به دلیل کولاک شدید مجبور میشود یک شب در مشهد بماند و به جای مراجعه به کلانتری تصمیم میگیرد برود مسافرخانه و به همهی خلایق هم حکم مأموریتش را نشان میدهد. حالا چرا؟ چون ممکن است متهم در کلانتری بگوید که دلیل اینکه از قطار جا ماندهاند صحبت سرباز با نامزدش بوده! ملاحظه میفرمایید؟ اساس داستان به شکل آزاردهندهای بیمنطق است و بنابراین تمام اتفاقات بعدی هم ابلهانه و مسخره به نظر میرسند. آنقدر این پایهی داستانی سست است که فیلمساز ناچار است روی بازی بازیگران و دیالوگهای کم و بیش بامزهی فیلمنامهاش مانور دهد. اما همینها هم درست استفاده نمیشوند و در موقعیتهای فراوانی معلوم نیست صحنه کمدی است یا ملودرام است یا معنوی است یا طنز تلخ است. لحن بازیگوش و طنازانهی شکیبایی و انتظامی هدر رفتهاند و هیچ کارکردی پیدا نکردهاند. کاراکتر سرباز (با بازی امین حیایی) هم که بالاخره تکلیفش معلوم نیست و همینجور یکبند داد میزند و اخم میکند و چرت و پرت میگوید و کارهای احمقانه میکند و تمام.حتی اجرای صحنهها گاهی چنان آماتور است که آدم اصلاً دلش نمیخواهد متوجه باشد که مشغول تماشای فیلمی از رسول صدرعاملی است. مثل صحنهای که در بیمارستان پیش میآید و زن و مردی یک بیمار را روی ویلچر میآورند و به صورت مکانیکی و یک در میان میگویند: «آقای دکتر، کمک!... یا علی ابن موسی الرضا...». بازی این دو نفر ـ مخصوصاً شخصیت زن که «یا علی ابن موسی الرضا» را با لحنی منجمد میگوید ـ به اندازهی تمام فیلم عذابآور است. واقعاً صدرعاملی یک بار پای فیلم «شب» نشسته و آن را از اول تا آخر تماشا کرده است؟ من که باور نمیکنم. حتی باور نمیکنم دکوپاژها و میزانسنهای این فیلم متعلق به او باشد. خیلی چیزهای دیگر را هم باور نمیکنم، اما معمولاً اینجور چیزها واقعیت دارند.
ایرادات فیلم آنقدر زیادند که نمیشود جزء به جزء بهشان پرداخت. از فیلمبرداری و نور و رنگ و میزانسن و دکوپاژ (که در حد مدیوم تلویزیون طراحی شدهاند) بگیرید تا روایت داستان و شخصیتپردازی و دیالوگها و فضاسازیهای بیخاصیت و بیدلیل و کلیشهای. اما مهمترین سؤال این است که جوابی برای چنین سؤالاتی نمیتوان یافت: در این فیلم با کدامیک از کاراکترها همذاتپنداری کنیم و چگونه؟ با کدام داستان پیش برویم؟ با کدام درام درگیر شویم؟ چرا به باید به تماشای این تلهفیلم ضعیف بنشینیم؟ اما حالا که افتادهایم روی دور سؤال پرسیدن، از اعضای محترم هیئت انتخاب جشنواره هم سؤالی بپرسیم: آقایان کارشناسان محترم، شما مگر کارشناس سینما نیستید؟ اگر نیستید، پس به چه حقی برای جشنوارهی سینمایی این مملکت تصمیم میگیرید؟ اگر هستید، واقعاً به نظرتان این فیلم، سینمایی است؟ اصلاً هست؛ آیا یکی از بهترین تولیدات سینمایی یک سال گذشتهی ایران چنین اثری است؟ پس بنابراین هر فیلمی که درش چند نمای اینسرتی از ضریح پاک علی ابن موسی (صلوات الله علیه) گنجانده شد، فیلم سینمایی برگزیدهی شماست؟ ما جواب نخواستیم، احیاناً وقت دارید این سؤالات را از خودتان در خلوت خودتان بپرسید؟ ممنون میشویم.