محیا یک فیلمفارسی است که تمام سعی اش را میکند تا مولفههای این گونه سینمایی را تا حد امکان یک به یک پیاده کند. پسری به نام جاوید که دکتر است و پولدار با دختری به نام محیا که او هم دکتر است و در عین حال به مادرش در غسالخانه کمک میکند آشنا میشود و تصمیم میگیرد به جای دختر خالهاش با او ازدواج کند. وضع مالی دختر هم که قاعدتا باید برعکس وضع مالی پسر باشد که هست و اصلا هم خوب نیست و علاوه بر این، پدر و مادر دختر غسال نیز هستند که محیا خودش هم گاها به آنها کمک میکند. طبق معمول فیلم مملو از «سر بزنگاهها» و «اتفاقا در همان لحظهها»ست. اما این بار هم آنقدر کارگردان در انتخاب موقعیتهای اتفاقی شورش را در میآورد که راهی به جز خندیدن باقی نمیگذارد. جاوید در قبرستان به شکلی اتفاقی دختری را میبیند و به او علاقه مند میشود که دو ماه است در یک بیمارستان با او همکار است، حال چطور او را در این دو ماهه در بیمارستان ندیده است معلوم نیست. از جهتی آشنایی این دو با هم نیز حکایتی دیگر است. اگر محیا از مکانیکی سر در نمیآورد و میداند که کاری از دستش بر نمیآید چرا وقتی ماشین جاوید خراب شده به سراغش میرود؟ چرا روابط باز هم به شکلی عجیب و غریب با سرعت وحشتناکی پیش میروند؟ چرا جاوید که مثلا تحصیل کرده است در مرتبه دوم ملاقات با محیا به او پیشنهاد ازدواج میدهد؟پسر دایی قلچماق محیا چه کاره است؟ مگر نمیگوید که به دنبال درآوردن زیر خاکی است؟ پس چرا بیست و چهار ساعت یا در محل جولان میدهد یا بیمارستان؟ مگر نمیداند چاقو زدن به کس دیگر چه حکمی دارد، پس چرا لاافل دکتر را نمیکشد که به آرزویش برسد؟ چرا از انجام کاری که مدتها به انجامش فکر کرده در وسط اجرایش پشیمان میشود؟ این که او به مادر محیا میگوید که «همیشه شما میگفتین محیا شکل مامانته» یعنی چه؟ عقده ادیپی؟ شرط دختر برای پسر مبنی بر اینکه او باید هفت مرده را بشوید و کفن کند که اساسا کمیک است تا معناگرا و فارغ از اینها، مگر مرده شستن برای انسان عرفان به همراه میآورد؟ حال وقتی بالاخره جاوید شرط را به جا میآورد چرا محیا به او میگوید که شرط فقط یک شوخی بود؟ این توهین به بیننده نیست که وضعیت را جدی فرض کرده؟ هر شخصیتی که حضورش لازم است را به بهانه اینکه لابد خرج بر میدارد باید با یک خط دیالوگ حذف کرد؟ پدر جاوید کاناداست، پدر پسر دایی قلچماق در بوشهر کار میکند و مادرش هم که مرده است، پدر و مادر دخترخاله عاشق هم که در شهرستان به سر میبرند، نامزد خواهر جاوید هم کلا از زیر بته به عمل آمده است. اینطوری که هر دیارالبشری که سیکل داشته باشد فیلمنامهنویس است. علاوه بر این، اینکه جاوید موقع بیهوشی در هذیانهایش نام محیا را به زبان میآورد و ناگهان دختر در فضایی نورانی از در داخل میآید هم که از همه اینها بدتر است.
البته ناگفته نماند که ساختار فیلم هم برای خودش داستانی جدا دارد. به سبک فیلمهای هندی وقتی کلوزآپ «دختره» ناگهان وارد صحنه میشود موسیقی اوج میگیرد، دیدیدینگ. ولابد ما هم بعد از گذشت یکصد و ده سال از تاریخ سینما باید غافلگیر بشویم. تدوین موازی بین وضعیت جاوید در روستا و وضعیت خانوادهاش و محیا در شهر هم که در نوع خود حکایتی است، در شهر دو ساعت زمان میگذرد، کات به روستا که یک روز گذشته، کات به شهر که در ادامه دو ساعت قبلی قرار دارد، کات به روستا که یک روز دیگر هم میگذرد. مریضی که روی تخت خوابیده و دچار ایست قلبی شده موقع شوک دادن از کمر به پایین روی تخت بالا و پایین میپرد. خواهر جاوید در یک نما روی لبش تبخال دارد و در نمای دیگر ندارد. بازی اغراق شده شهاب حسینی هم که دست کمی از قهرمانهای انیمیشنهای ژاپنی ندارد. شاهکارش هم صحنهایست که جلوی مادرش زانو میزند تا اجازه بگیرد. نتیجه شانزده سال تفکر آقای خواجوی برای ساختن فیلم بعدیاشان به همینجا انجامیده؟
جلسه مطبوعاتی
فقط اینکه ما فهمیدیم که آقای خواجوی به کمک بخشی از اقوام این فیلم را ساختهاند. جمیعا خسته نباشند.