در فیلم جدید سیامک شایقی اتفاق بسیار بدی افتاده است: یا پرداخت عناصر تشکیلدهندهی فیلم همراه است با انبوهی از خطاهای فاحش و سهلانگاریهای مرسوم سینمای ایران یا اصلاً به جزئی از اجزای داستانگویی پرداخته نشده است. اگر در «باغ فردوس؛ پنج بعدازظهر» به هر حال شاهد یک داستان نیمبند و چهار تا شخصیت نصفه و نیمه بودیم، در این فیلم آخر از همانها هم خبری نیست و کل ماجرا در حد یکی از قسمتهای میانی یک سریال دست چندم تلویزیون برگزار شده است. در واقع تماشای «خواب زمستانی» درست مثل این است که ناگهان تلویزیون را روشن کنید و پای مثلاً قسمت هفتم یک سریال بنشینید که نه از جریان داستان اطلاع دارید و نه از پسزمینهی شخصیتها؛ تازه همان هم بدون حتی یک نمونه برای وجود ظرافت و دقت در کارگردانی و فیلمنامه و دیالوگ و خلاصه تمام جزئیاتی که هنگام تماشای یک فیلم منتظرش هستید.
میتوان گفت تا اینجای کار، «خواب زمستانی» بیاهمیتترین فیلم حاضر در جشنواره است؛ به این دلیل بسیار ساده که جزئیاتش فاقد هر گونه ویژگی قابل بحث هستند. اصلیترین عنصر فیلم، یعنی یک داستان سر و ته دار، در این فیلم اصلاً وجود خارجی ندارد. نه داستانی شروع میشود و نه حتی تمام میشود. ساختمان داستانی این فیلم یک بنای پا در هوایی شده است که آدم نمیداند با آن چه کند. شبیه اینکه یک نفر برای شما صفحات میانی یک داستان را بخواند و بلند شود برود پی کارش! «داستان فیلم شروع نمیشود» یعنی اینکه هیچ نقطهی عطفی در هیچ کجای فیلمنامه پیشبینی نشده است و قصهی بی سر و ته فیلم، هیچ اوج و فرودی ندارد و هیچ گره دراماتیکی زده نمیشود و طبیعتاً هیچ گرهای هم باز نمیشود و بنابراین وقتی هیچ اتفاقی نیفتاده یعنی اینکه نه خانی آمده و نه خانی رفته است! همان ابتدای کار تعدادی شخصیت به تماشاگر معرفی میشوند: سه خواهر که پدر و مادر خود را از دست دادهاند، یکی معلم بوده (که حالا پایش معلول شده و خانهنشین است) و دیگری در کارخانهی کاشیسازی حسابدار است و آخری هم در رشتهی حسابداری مشغول تحصیل است. هر سه این خواهران هم عاشقی دارند متناسب با سن و سال خودشان بهعلاوهی یک شخصیت دیگر که معلوم میشود رقیب عاشق خواهر وسطی است. هر چهار مرد در تمام طول فیلم مشغول دست زدن به اعمالی هستند که «بله» را از این دوستان مؤنث بگیرند و آن خواهران هم هر یک به فراخور شخصیتشان دارند زندگیشان را میکنند و در این میان وقتی فرصتی دست میدهد بالاخره یک تصمیماتی هم میگیرند که معلوم نیست دقیقاً چه تصمیماتی! همین. هیچ اتفاق دراماتیک دیگری هم نمیافتد. کل داستان همین است. خب حالا چه کار کنیم؟ اینها شدند گره دراماتیک؟ شدند داستان؟ کجای این قصه جذبکننده است؟ کجایش ذهن مخاطب را درگیر میکند؟
این اوضاع در هم ریختهی داستانی با ساختار درب و داغان فیلم در فرم، مغشوشتر میشود. کار، ریتم معینی ندارد و هر اتفاقی در هر کجای فیلم که دوست داشت سر بر میآورد و تکمضرابی میزند و تمام. سکانسها بهشدت نامتوازناند و تعادل فضا ندارند. در همین سکانسهای بی سر و شکل هم مقادیر فراوانی دیالوگ به درد نخور و بیخاصیت توسط شخصیتها بیان میشود که واقعاً اسباب حیرت است. سکانس دعوای حامد (عاشق خواهر کوچکتر، با بازی عمار تفتی) با اراذلی که به سبک فیلمفارسیها به شکلی احمقانه مزاحم فرشته شدهاند کات میخورد به سکانسی که فریده (خواهر بزرگتر، با بازی فاطمه معتمد آریا) یک درگیری پیچیدهی ذهنی پیدا کرده است مبنی بر اینکه با مواد خامی که فراهم کرده کتلت بپزد یا شامی! دیالوگ فریده هم بیرقیب است: «خب... حالا با این چی کار کنم؟... کتلتش کنم... نه، شامی بهتره»! بعد دوباره همین سکانس بدون هیچ اتفاق خاصی کات میخورد به همان موقعیت قبلی که فرشته همراه حامد به دنبال کار میگردد و حامد از فرشته میپرسد «چرا میخواین کار کنین؟»، فرشته هم با میمیکی لوس پاسخ میدهد «واسه خنده حتماً». واقعاً چه ربطی داشت؟ از این نمونهها فراوان است. سکانسی که مصفا (رئیس کارخانه و عاشق خواهر وسطی، با بازی کورش تهامی) دارد با طراح کارخانه (رقیب عشقی مصفا) بر سر طرح کاشیها یکی به دو میکند کات میخورد به کلوزآپ بینی پیرمرد برقکار خانهی سه خواهر. و بعد در حالی که دوربین عقب میکشد او دیالوگهایی میگوید که شنیدن و نشنیدنشان فرقی ندارد.
اصولاً شخصیتهای فرعی همینجوری توی دست و پای داستان وول میخورند، بدون اینکه به درد مشخصی بخورند. ویژگیهایی دارند که نه به درد داستانگویی میخورد و نه به درد فضاسازی و نه به هیچ درد دیگری. همان پیرمرد مذکور مثلاً همیشهی خدا گند میزند و کارش را دست انجام نمیدهد، اما نه معلوم است خودش به چه درد داستان میخورد و نه این وجه از کاراکترش به کار مشخصی میآید. یا مثلاً کارگران معترض کارخانه فقط هستند که گاهی اعتراضی بکنند که چرا مثلاً 5شنبهها نیمهوقت نیستند و بعد از چند سکانس هم به خواستهی خود میرسند و خلاص. خلاصه اینکه همهی کاراکترهای اصلی و فرعی همینجوری فقط دور هماند!
نحوهی طراحی سکانسها طوری است که چه از نظر شخصیتپردازی و چه درامپردازی و چه فضاپردازی، مهمل و بیمصرفاند و اطلاعاتی که به مخاطب میدهند نه تنها کارکردی ندارند بلکه فاقد هر گونه جذابیتاند (بدیهی است که در این شرایط اسفبار صحبت از میزانسن و دکوپاژ اساساً یک شوخی است که بهتر است ازش بگذریم). فیلم پر است از این سکانسها. مثلاً در یکی از همین سکانسها طی گفتوگویی میان فریده و فرشته، تماشاگر ناچار است گوش جان بسپارد به دستور پخت شلهزرد! کاملاً سر صبر و با جزئیات: فلانقدر برنج، فلانقدر زعفران و... باور کنید فقط همین! آزاردهندهترین این سکانسها مربوط به گفتوگوهای سه نفری فریده و فرزانه و فرشته است که گویا در یک روز گرفته شدهاند و فقط لباس بازیگرها برای نشان دادن تغییر زمان عوض شده است. میزانسن همان و دکوپاژ همان و جای دوربین همان. تکرار فرسایندهی این سکانسها واقعاً برای چیست؟ گفتوگوها هم که عملاً همراهکننده نیستند و هیچ چیزی به داستان اضافه نمیکنند. سه خواهر درست همان اتفاقاتی را که تماشاگر طی سکانسهای قبلی دیده است و از جزئیاتش اطلاع دارد، برای هم تعریف میکنند و ما هم لابد موظفیم بنشینیم و اتفاقاتی که دیدهایم را دوباره از زبان قهرمانان داستان بشنویم.
همهی اینها هم در سر سفرهی افطار یا سحری پیش میآید. گمان میکنم وقتی ویژگی خاصی برای زمان یا مکان وقوع رویدادهای فیلم تعریف میشود باید دلیل منطقیای داشته باشد و دستکم کارکردی در حد پسزمینه برای داستان دست و پا کند. اما تا آخر داستان معلوم نیست چرا داستان در ماه رمضان میگذرد. خب میتوانست در محرم یا ذیقعده بگذرد. چه فرقی میکرد؟ اگر منظور، نمایش تحول جناب طراح است که در مسیر تکامل عشقش به فرزانه روزه نمیگیرد اما 24 ساعت غذا نمیخورد (!) پس باید به حال زار این سینما که در فیلمفارسیاش هم معناگرایی میکند گریه کرد.
حکایت این سکانسهای بیمنطق و بیمصرف، بحری است که کناره ندارد. کلیشهی «توهین به شعور مخاطب» را اگر میخواهید تمام و کمال تجربه کنید، تماشای «خواب زمستانی» و دقت در سکانسهایش را از دست ندهید. در سکانسی که حامد صندلی را روی سرش گذاشته و دارد آن را به خانهی سه خواهر میبرد، پس از طی مسافتی قابل توجه، فرشته سؤالی عجیب میپرسد: «شما جلوتون رو میبینین؟»! عجب وضعی است. این دیگر چه جور پیشبرد داستان است؟ خب معلوم است که میبیند؛ هم خودش و هم ما داریم میبینیم که میبیند! اگر قرار است این دیالوگ ویژگیای داشته باشد، باید در کارگردانی به آن دقت شود و مثلاً ما درست متوجه نشویم که وضعیت از چه قرار است. این بیدقتی در اجرا حتی در ابتداییترین اصول فیلمبرداری مشهود است. مثلاً در یکی از چند سکانس تکراری که فریده در حال بیرون آمدن از دخمهی حیاطشان است، تصویر فلو میشود و با تغییر فاصلهی کارکتر نسبت به دوربین، فوکوس میشود و با کم شدن فاصله دوباره فلو میشود! یعنی حتی یک فوکوسکش کاربلد سر فیلمبرداری این فیلم حضور نداشته است؟ آخر چهطور ممکن است؟
فقدان منطق فیلمنامهای هم آشکار است. مثلاً حسابدار یک کارخانهی اسم و رسم دار کاشیسازی، یک موبایل ـ اعم از تالیا یا ایرانسل که این روزها دست پسربچههای فامیل ما هم هست ـ ندارد و بنابراین مجبور میشود به مدت نیم ساعت سنگ به شیشهی منزلشان بکوبد که یکی بیاید در را باز کند. یا در یک کارخانهی شناختهشده در ماه رمضان، کارگر کارخانه برای حسابدار کارخانه شیرینی میآورد و تعارف میکند که بخورد. همین طور در وضعیتی که تقریباً تکلیف هر سه دختر معلوم است و اوضاعشان چندان هم بحرانی نیست، معلوم نیست چه مرگشان است و چرا یک سری حرکات را انجام میدهند و یکی میزند زیر گریه و یکی میرود در فضای تفاسیر عرفانی از باران و دیگری شعر نو میخواند. دیالوگهای نوشته شده هم در بیمنطقی کم از موقعیتهای داستانی ندارند. آخر شما را به خدا اینها چه دیالوگهایی است؟: «توی تهرون همه وقتی دیر میآن ترافیک رو بهونه میکنن، حالا ما زود اومدیم بَده؟»! یا «میدونم دوست دارید با سرویس برید، میدونم دوست نداریدکسی شما رو برسونه، ولی میخواستم بپرسم به پیشنهاد من فکر کردید؟»!
از اینها گذشته فیلم جاهایی به شدت زور میزند که سوزناک شود و دل مخاطب نازکدل را بسوزاند. اما البته به دلیل کارگردانی سطحی و پرداختهای نچسب و کلیشهای، مضحک از آب در میآید. نمونهایترین این سکانسها سکانسی است که فریده تصمیم میگیرد سوار ویلچر شود و به مدرسهاش برود و مجدداً تدریس را شروع کند.
خب، تا همینجا کافی است. دیگر بهتر است سراغ بازی بد پگاه آهنگرانی و طراحی خامدستانهی انبوه شوخیهای لوس و دیالوگهای کلیشهای مثل «ملک و املاک هیچچی ندارم، اما عشق تا دلتون بخواد دارم» نرویم. بهتر است سراغ سکانس آتش گرفتن پردهی اتاق (که برای کارگردانی سردستی، مثالزدنی است) نرویم. بهتر است نپرسیم موتیف عبور گوشخراش هواپیما و کم و زیاد شدن نور لامپها چه کارکردی دارد. مگر کدام عنصر در این فیلم کارکرد داشته که حالا «موتیف» کارکرد داشته باشد؟ البته یک کارکرد دارد: آن هم وقتی است که دیالوگ کاراکترها در میان سر و صدای هواپیما گم میشود و هیچ دلیلی ندارد جز راحت شدن فیلمنامهنویس از شر یک دیالوگنویسی درست. بهتر است کاری به کار سکانس حیرتانگیز ورود فرشته به آموزشگاه بازیگری ـ که بیشباهت به تیمارستان نیست ـ نداشته باشیم (که اگر من جای مدیر مؤسسهی «کارنامه» بودم، علیه این فیلم اعلام جرم میکردم). بهتر است کاری به حرکت دوربین بیربط پایانی فیلم نداشته باشیم و نپرسیم که به کدام دلیل کارگردانی چنین دکوپاژ نامتناسبی برای پایانبندی چنین فیلمی در نظر گرفته شده است. بهتر است بیخیال چنددستی وحشتناک لحن روایت و شیوهی اجرای سکانسها بشویم. تا همینجا کافی است.