خدا را شکر سه گانه خسرو معصومی هم پایان یافت. سه گانه ای که با رسم عاشق کشی شروع شد و با جایی در دور دست ادامه پیدا کرد و حالا با باد در علفزار می پیچد به پایان می رسد. نکته بامزه این است که تلقی فیلمسازان ما از تریلوژی یا سه گانه سینمایی با مفهوم شناخته شده و مرسوم جهانی فرق می کند پیش از این هم رسول صدر عاملی با تریلوژی خود درباره دختران نوجوان کوشیده بود بعضی از مشکلات اجتماعی این قشر ار واکاوی کند اما او هم در نیمه راه قوه محرکه داستان را از دست داد و نهایتش فیلمی بی رمق و کشدار به نام دیشب باباتو دیدم آیدا آخرین بخش سه گانه سینمایی صدر عاملی شد. حالا خسرو عصومی که با فیلم رسم عاشق کشی ما را وارد فضای تازه ای در سینمای ایران کرده بود و با استفاده از فضا سازی برف آلود و خشن فیلم یکی از پایان بندی های هولناک این سال های سینمای ایران را به ما را عرضه کرد. در اثر استقبال زیادی که از رسم عاشق کشی و ایده های داستانی آن شد فیلمساز دچار چنان علاقه شدیدی به ایده هایش شد که دست به کار ساخت یک سه گانه سینمایی زد و در قسمت های بعدی به شدت افت کرد.
باد در علفزار می پیچد داستان تازه ای ندارد. یکی از کلیشه ای ترین پیرنگ های سینمای ایران این جا هم با همان تیپ های همیشگی اجرا می شود. دختر جوانی که باید به دلایل اقتصادی به عقد خانواده ای در آید تا خانواده اش بتواند از زیر بار قرض ها نجات پیدا کند و دختر البته راضی به این کار نیست. شوکا با بازی الناز شاکر دوست دختر جوانی است که پدرش در یک حادثه هنگام قطع درختان خانه نشین شده است. مافیا قاچاق چوب که سرکرده شان نصیر با بازی جمال اجلالی است می خواهد در برابر قرض های پدر، شوکا را به عقد پسر عقب مانده ذهنی خود یعنی شکرالله در آورد. بساط عقد و عروسی چیده می شود و از خیاط ماهری به نام رفیع بابازی رضا ناجی خواسته می شود که به روستا بیاید تا برای عروس و داماد لباس بدوزد. رفیع شاگردی دارد به نام جلیل با بازی حسن عابدینی که در ادامه داستان در مواجهه با شوکا عاشق او می شود. کشمکش فیلم در ادامه داستان رسیدن این دو نفر به همدیگر است.
باد در علفزار می پیچد قرار بوده است فیلم امیدوار کننده در میان سه قسمت باشد. اما نه کوبندگی و تیرگی رسم عاشق کشی و نه شیرنی این فیلم درست از آب درنیامده است و اصالت ندارد. کارگردان در قسمت سوم دیگر قصه ای ندارد که تعریف کند. شخصیت ها همان شخصیت های فیلم های قبلی هستند فقط نامشان عوض شده است و وگرنه تغییری نمی بینم نگاه کنید به بازی حسن عایدینی در رسم عاشق کشی و باد در علفزار می پیچد یا پسر نصیر یعنی یحیی که گویا قاتل بالفطره ای است و در هر بحث و گفتگویی برای همه چاقو می کشد و همیشه عصبانی است. کارگردان عاشق ایده های اولیه اش بوده است و در این سه قسمت تا آن جا که توانسته است آن ها را چلانده و از دلشان قصه بیرون آورده است. این جا هم یک مثلث عشقی بین جلیل، شوکا و شکرالله مواجه ایم که روابط بین شان کاملا مصنوعی و دم دستی از آب در آمده است. و بازیگر ها نتوانسته اند از قالب تیپ ها فراتر بروند. البته این تیپ ساز در شخصیت پردازی آدم های بد قصه بیشتر خود را می نماید. آنچه از نصیر و یحیی در فیلم می بنیم آدم های خشن و بی احساسی هستند که جز چیزی که می خواهند به موضوع دیگری فکر نمی کنند و از طرف دیگر یکی از بامزه ترین شخصیت های منفی این سال های سینمای ایران را در نقش زن بابای شوکا می بینم بازیگری که زحمت تغییر لهجه را به خود نداده است و دیالوگ هایش را طوری بیان می کند که فکر می کنیم با زنی تهرانی طرفیم تا یک زن روستایی ساده با گویش خاص، این نحوه بازی را اضافه کنید به خشونت بی دلیل او با شوکا که در ادامه فیلم به طور ناگهانی زیر و رو می شود و تبدیل به مدافع سر سخت شوکا در ازدواجش با جلیل می شود. در ادامه فیلم قرار است که داستان به خیر و خوشی تمام شود و فیلمساز هم به این نتیجه رسیده است که قصه چندان آب و تاب ندارد. بنابر این آدم بد ها به سراغ جلیل و شوکا می روند که حالا مراسم عقدشان در حال برگزاری است و به راحتی و مانند کلیشه های فیلم فارسی سینمای ایران یحیی پسر نصیر به دفتر خانه می آید و با زور چاقو عروس را می برد و جایی در میان جنگل زندانی می کند تا از سرما یخ بزند. اما شکرالله که شاهد این کار است با سرعتی سر سام آور و دور از ذهن خود را به شهر می رساند و از قضا جلیل و رفیع را پیدا می کند و جلیل به سرعت خود را به شوکا می رساند و او را نجات می دهد. قصه ای که قرار است پرده از واقعیت های خشن اجتماعی بر دارد و تصویر گر تاثیر طبیعت وحشی بر زندگی انسان ها باشد ساختار منطقی را رها می کند و عجولانه برای اینکه داستان فیلم تلخ به پایان نرسد قهرمان های را مانند قصه های شاه و پریان خیلی زود به هم می رساند و سر و ته آخرین قسمت تریلوژی را زود هم می آورد.
دو نکنه باقی می ماند اول اینکه در جاهایی که فیلمساز نمی تواند تعلقی ایجاد کند و تصاویر کشدار می شود رجوع می کند به لانگ شات هایی از طبیعت برفی شمال و نکته آخر اینکه بازی رضا ناجی به عنوان خیاط ماهر و دیالوگ هایش با جلیل فقط و فقط برای کشاندن تماشاگر به سینما و تلطیف فضای فیلم قرار داده شده است. اما بازی ناجی که دیگر آن نابازیگر فیلم ها قبلی نیست و تبدیل شده است به یک بازیگر حرفه ای که بازیش تکرار ناشیانه ای است از زمان که به عنوان نابازیگر جلوی دوربین حاضر می شد.