پرچم هاي قلعه ي كاوه
نمونههاي موفق آثار اِپيك (حماسي) در استانداردهاي جهاني، شواهد بسيار آشكاري هستند براي اينكه ما و سينماگرانمان شيرفهم شويم كه اصولاً ـ حداقل در شرايط فعلي سينماي ايران ـ امكان پرداخت كردن چنين فضاهايي و تعريف كردن چنين داستانهايي را نداريم؛ نه بضاعت فني و تكنيكي آن را داريم و نه دانش سينمايياش را. خب اگر نميشود يا نميتوانيم يا امكاناتش را نداريم يا استعدادش را نداريم، چرا فيلم اپيك ميسازيم؟ چه اصراري داريم؟ كسي جواب اين را نميداند، اما هيچكس شك ندارد كه هرچه سريعتر بايد از سينما براي شاهنامهخواني استفاده كرد! عاقلانهاش اين است كه اگر هيچ فيلمي دربارهي موضوعات تاريخي و مذهبي اين سرزمين نسازيم، خيلي بهتر از اين است كه انبوهي فيلم بد و به درد نخور دربارهي اين موضوعات بسازيم. اينكه خيلي روشن است. سينماي ما اگر هيچ توجهي به چنين موضوعاتي نداشته باشد خيلي شريفتر است از اينكه فيلمهايي داشته باشد كه در نسبت با سينماي حرفهاي امروز انگار سر شوخي با معنا و اسطوره و تاريخ و فرهنگ كهن قومي دارند. اين از اين. اما «پرچمها...» فيلمي است كه از اين حيث مثالزدني است. به دليل از هم گسيختگي داستاني و روايي و همچنين كارگرداني و اجراي پر از غلط اين داستان بينظم و آشفته، فيلم آنچنان كمرمق است كه امكان امتياز دادن به آن در حد يك سريال تاريخي تلويزيون خودمان هم وجود ندارد، چه رسد به اينكه بخواهيم آن را بهعنوان يك اثر قابل اعتنا در سينماي حماسي ـ تاريخي مورد بررسي قرار دهيم. بگذاريد جزء به جزء تا جايي كه امكان دارد با خود فيلم پيش برويم.
داستان فيلم از اين قرار است كه در نيشابور در عصر علي ابن موسي (صلوات الله عليه) يك استاد خوشنويس قصد دارد قرآني را كه مشغول نوشتناش است به حضرت تقديم كند. در اين ميان پسرش زير دست و پاي اسب ميماند و ميميرد. او به مرو ميرود ولي در ميانههاي راه راهزنها به قافله ميزنند. او پس از متحول نمودن رئيس دزدها مورد ضرب و شتم ساير دزدها قرار ميگيرد و قرآنش را ميدزدند. يك ماهيگير فقير مسيحي جعبهاي را پيدا ميكند كه همين قرآن توي آن است. قرآن را به يك مسافر مسلمان ميفروشد. يك جنگجوي صليبي به جرم معامله با مسلمانان سر ماهيگير را ميپراند. جوان مسلمان به شهرش برميگردد. صليبيان به شهر حمله ميكنند. عروس اين جوان قرآن را برميدارد و فرار ميكند، جوان هم كشته ميشود. به 120 سال بعد ميرويم. در نيشابور كاوهي آهنگر قرآن را از يك مسافر شتابان خريده است. مغولها به شهر حمله ميكنند. فقط كاوه و 5 پسرش همراه دختر نابينايش در مقابل مغولها ميايستند. مردها كشته ميشوند و دختر قرآن به دست اسير ميشود. به زمان حال ميآييم. يك تريلي حاوي اشياي باستاني قاچاق در يك پاسگاه مرزي توقيف ميشود. قرآن فوقالذكر هم درميان اشياست. قرآن به موزهي آستان قدس منتقل ميشود. داستان با نمايي از صحن پاك مدفن امام هشتم تمام ميشود!
سر در آوردن از ساختار داستاني اين فيلم تقريباً محال است؛ درست مشخص نيست روند وقوع حوادث در اين فيلم را با كدام منطق بايد به هم چسباند. يك فيلم يا بايد يك داستان واحد را تعريف كند يا اگر مشغول تعريف يك سري خرده داستان است، درام را طوري پيريزي كند كه يك ارتباطي ميان اين خرده داستانها باشد و اثر نهايي انسجام روايي و وحدت دراماتيك داشته باشد. نكتهي ديگر اينكه اصلاً بخش عمدهاي از داستان يك فيلم حماسي ـ تاريخي لزوماً در يك زمان و مكان واحد ميگذرد و بيشترين زمان فيلم ـ اگر به ضرورتهاي دراماتيك، رفت و آمدي ميان حال و گذشته صورت نگيرد ـ بايد صرف تعريف درست فقط يك داستان شود. در واقع خرده داستاني هم اگر هست، اولاً حتماً بايد ضرورت دراماتيك داشته باشد و ثانياً در حاشيهي داستان اصلي قرار بگيرد. در «پرچمها...» داستان اصلي كدام است؟ هيچكدام. 5 داستان داريم كه معلوم نيست چه ربط تماتيك ـ دراماتيكي به هم دارند و تنها عنصر مشتركشان يك قرآن است كه در تمام داستانها فقط بهعنوان «موتيف» حضور دارد. از كي تا حالا موتيفي كه كاركرد داستاني خاصي ندارد، به عنوان تنها وسيلهي ارتباط تماتيك كاركرد داشته است؟ آن هم داستانهايي كه فقط به نظر ميرسد براي اين طراحي شدهاند كه آن وسطها شهاب حسيني يك «وحشيهاي صليبي حمله كردهاند»ي بگويد و لابد جوابي باشد براي توطئههاي استكبار جهاني. راستي صليبيها به ايران حمله كردند؟ كي؟!
اگر از اين بگذريم كه اساساً خود داستانها هيچ عنصر داستاني ويژهاي ندارند و به اندازهي كافي دراماتيزه نشدهاند و به همين علت براي مخاطب درگيركننده نيستند، ميرسيم به اين نكته كه كارگرداني اين كار هم شديداً ضعيف است. اولين نكتهاي كه در ساختن يك اثر حماسي حتماً بايد رعايت شود، فضاسازي متناسب با داستان و باورپذير كردن آن است تا در درجهي اول بتواند مخاطب امروزي را به درون فضاي خودش بكشد و بعد داستانش را تعريف كند. اين كار فقط با كنترل درست جزئيات صحنه و استفادهي بهموقع و هوشمندانه از تمهيدات روايي و بصري ممكن به انجام ميرسد. اما در اين فيلم نه دقتي در استفاده از جزئيات صحنه ديده ميشود و نه فكري به حال سر و وضع آشفتهي ساختمان روايي اثر شده است. تمهيدات بصري هم كه در حد همان سريالهاي تلويزيوني است كه از كارگردان اين فيلم ديدهايم. كل فيلم مثال اين ادعاهاست، اما مثلاً در سكانسهاي حملهي مغولها اتفاقاتي ميافتد كه آدم شك ميكند كه نكند فيلمساز مشغول هجو ژانر حماسي است! ميزانسن و دكوپاژ صحنهها واقعاً تصنعي از آب درآمدهاند و توي ذوق ميزنند. اعمال شخصيتها در صحنهها عجيب و غريب است. همه مشغول هوار كشيدن هستند و كسي آرام صحبت نميكند. انگار براي نشان دادن حماسه همه بايد حتماً داد بزنند و ديالوگ بگويند. موسيقي هم كه ديگر گفتن ندارد و همينجور يكبند انواع كُرهاي روحخراش و پرحجم در تمامي صحنهها به گوش ميرسند. اوج ضعف كارگرداني در پرداخت صحنههاي جنگي است كه بايد ببينيد: با چند كلوزآپ و مقاديري افكت در حاليكه صحنهها مدام فستموشن و اسلوموشن ميشوند، سر و ته ماجرا هم آمده. ضمن اينكه دكوپاژ و ميزانسن اين صحنهها هم پر از نقص و ايراد است و مثلاً همهي سربازان دشمن پس از ورود به قلعهاي كه تنها 5 مرد مقاوم در آن حضور دارند، همينطور براي خودشان دور ايوانهاي قلعه ميدوند.
اما چيزي كه هست، تا آخر هم نميفهميم كه با چگونه فيلمي روبهرو هستيم. نميدانيم اين اثر صرفاً تاريخي است (يعني مبتني بر مستندات تاريخي است) يا يك اثر حماسي صرف است كه براي تعريف داستانش از مايههاي اسطورهاي بهره گرفته است؟ بنابراين نميدانيم بالاخره از چه زاويهاي بايد با فيلم مواجه شويم. هرچه فضاي داستاني فيلم تكهپاره است، اما فضاي بصري فيلم در يك فاصلهي زماني 120 ساله هيچ تفاوتي نميكند! در واقع به ضرب و زور كپشن است كه مخاطب بايد بفهمد حالا 120 سال بعد است (درست به همين دليل وقتي ناگهان فيلمساز پرتمان ميكند وسط يك جادهي ترانزيت، ديگر لزومي نميبيند كپشن برود. اين هم يكي از همان شلختگيهاي فيلم است). بسيار خب، اما اين 120 سال از كجا آمد؟ اين مسافت زماني، مستند تاريخي دارد؟ اگر ندارد، خب چه فرقي بين 120 سال با مثلاً 200 سال بود؟ اگر دارد، لابد سرگذشت آن قرآن هم همينطور بوده. ولي چهطور ميتوان اعتماد كرد وقتي ناگهان وارد ناكجاآبادي ميشويم كه قهرمانش يك عدد كاوهي آهنگر است: آيا اين كاوه همان كاوهي اسطورهاي شاهنامه است؟ اگر هست يعني يك داستان تاريخي فاقد اسطوره كات خورد به يك داستان اساطيري با يك فاصلهي زماني 120 ساله؟ آخر چطور چنين چيزي ممكن است؟ اما اگر معيار طراحي اين شخصيت، شاهنامهي حكيم توس است، پس اين كاوه هيچ ربطي به آن كاوهي اسطورهاي ندارد؛ چون اصلاً آنجا داستان چيز ديگري است. پس چرا اسم اين شخصيت كاوه است و آهنگري ميكند؟ خب ميتوانست مثلاً كيومرث باشد و نانوايي كند، چه فرقي ميكرد؟ يعني شما ميگوييد اين فيلم قرار بوده نمادپردازي كند؟ پس قضيهي حملهي مغولها و صليبيها چيست؟
اما اوضاع حتي از اين گيج زدن ميان تعريف يك داستان اسطورهاي يا يك قصهي تاريخي هم بدتر است. در ميانهي اين روايت ناهماهنگ، يك جايي اصلاً فيلم «موزيكال» ميشود و كاراكترها بيدليل ميزنند زير آواز و شروع به خواندن سرودي ميكنند با اين ترجيعبند كه «امام هشتم، اي تكسوار ايمان، خوش آمدي به ايران»! گذشته از اينكه اين ديگر چه تمهيدي است كه براي روايت چنين فضاهايي استفاده شده است، سردستي بودن آن عذابآور است. انگار فيلم به سفارش كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان ساخته شده است! دقيقاً مثل دوبلهي همين فيلم كه واقعاً كودكانهتر و بيدقتتر از اين كه هست امكان نداشت. بدترين صداها براي كاراكترها انتخاب شده است و همين هم با شلختگي فراوان روي لب زدنهاي بازيگرها سينك شده است (يا درستتر بگوييم: ناسينك شده است!). كارگردان محترم براي يك بار هم كه شده از خودش سؤال نكرده كه مثلاً صدايي كه براي عروس پسر مسلمان انتخاب كرده، ممكن است اسباب تفريح مخاطب را فراهم آورد؟ لحن از اين لوستر وجود دارد واقعاً؟
تدوين فيلم هم از آن نكاتي است كه بي هيچ منطقي انجام شده است. هر نمايي ممكن است به هر نمايي قطع شود. اكستريم هاياَنگِل يك موقعيت كات ميخورد به اكستريم لواَنگِل همان موقعيت! اصلاً ريتم و يا ارتباط بصري هيچ معنايي در تدوين اين فيلم ندارد. چون اصلاً روايت فيلم مغشوش است. در لحظهي غارت كاروان، وقتي ميرقباد نيشابوري (محمد صادقي) برميگردد به سمت سر و صدايي كه از پشت سر ميآيد، نما كات ميخورد به يك اكستريم لانگشات از يك دشت باز كه اول آدم فكر ميكند پي.اُ.وي ميرقباد است، ولي بلافاصله دوربين حركت رو به پايين دارد و نماي لانگشات حملهي دزدان به كاروان را از فراز يك تپه نشانمان ميدهد! واقعاً تكاندهنده است: آخر دوربين اينجا چه كار ميكند؟ اين ديگر چه حركت دوربيني است؟ به چه دردي ميخورد؟ اين فيلم سرشار از حركت دوربين است. گويا تصور فيلمساز از ساختن يك اثر باشكوه حماسي اين است كه دوربين مدام حركات پيچيده و بيربط به لحن روايي داشته باشد و يك لحظه آرام نگيرد. اكثر نماهاي فيلم با حركت دوربين شروع ميشود و كمتر ميتوانيد يك افتتاحيهي صحنه ببينيد كه با نماي ثابت آغاز ميشود. حاصل اين كار چيزي جز سرگيجه گرفتن مخاطب نيست. آن هم در وضعيتي كه براي هيچ كدام از حركات دوربين، منطقي وجود ندارد و هيچ طراحي زيباييشناسانهاي براي آنها انجام نشده است. صرفاً دوربين ميچرخد و پن ميكند و تيلت ميكند و اوضاع آشوبزدهي فيلم را بدتر ميكند.
اين فيلم پريشان و شلخته مجموعهاي عبرتانگيز از داستانكهاي بيربط به موضوع (مثل داستان پسر ميرقباد)، تعدادي كاراكتر فرعي پخش و پلا در گوشه و كنار صحنهها (مثل شخصيت «كوهشكن» و نوچههايش يا جوان مسلمان و عروسش)، سكانسهاي سردستي و غيرمنطقي (مثل سكانس اولين حملهي مغولها به قلعهي كاوه كه دختر نابينايش را ميگذارد وسط قلعه و يك تير و كمان هم ميدهد دستش!)، كارهاي خندهدار شخصيتها (مثل سكانسي كه زنهاي قلعهي سليمان خودشان را از بالاي قلعه پرت ميكنند، اما به دليل ضعف شديد كارگرداني، كارشان شبيه بانجيجامپينگ شده است و لبخند بر لبان تماشاگر مينشاند!)، نماهاي اضافي (مثل نماي پيرمرد ماهيگيري كه در ساحل يك سري مهملات ميگويد) و همچنين ديالوگهاي بهشدت ضعيف و پر ادا و اطوار است؛ مثل ديالوگي كه يك كاراكتر به كاراكتر ديگري ميگويد كه فلاني خواب چهل پادشاه ميبيند! خب كه چي بشود؟ نميشد همان هفت پادشاه را خواب ميديد؟ قديمها مردم خواب چهل پادشاه ميديدند؟! يا بعد از جنگي كه ميان كاوه، پسرانش و مغولها درگرفته و نشستهاند براي غذا خوردن، يكي از پسران ميگويد «بعد از نبرد، طعام چه ميچسبد»! واقعاً اين چه ديالوگي است؟ يا اين يكي ديالوگ كه مغول فاتح به كاوه ميگويد: «ما از شكوه شهرهاي شما رنج ميبريم»! آخر اين يعني چي دقيقاً؟ تحليل آقاي نوريزاد از علل حملهي مغول به ايران است؟ اين وسط چه كار ميكند؟ مغولها اصلاً مگر كسي را زنده ميگذاشتند كه حالا بخواهند برايش توضيح بدهند چرا به ايران حمله كردهاند؟
بگذريم؛ كه قصهي اين فيلم سر دراز دارد و وقت و عمر ما هم محدود است. دربارهي پايانبندي نامفهوم كار هم چيزي نگوييم بهتر است؛ واقعاً از اين بدتر و بيربطتر نميشد از نماي گنبد و بارگاه حضرت رضا (صلوات الله عليه) استفاده كرد. راستي آن سرود تكاندهندهي «خوش آمدي به ايران» در تيتراژ پاياني به صورت كامل خوانده ميشود. اين هم از سورپريز آقاي كارگردان. خيلي ممنونايم، اما خيلي دوست دارم روزي سر در بياورم كه از نظر آقاي نوريزاد، مخاطب اساساً شعور دارد يا خير؟