خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
سینمای جهان
22 مرداد 1387
6 مرداد 1387
17 تیر 1387
13 تیر 1387
16 خرداد 1387
سینمای ایران
26 مرداد 1387
2 مرداد 1387
25 تیر 1387
22 تیر 1387
10 تیر 1387
فن هنرپیشگی
یادگارها
16 مرداد 1387
12 مرداد 1387
9 مرداد 1387
22 بهمن 1386

مجید مجیدی به خوبی مخاطب سینمای ایران را می شناسد و می داند که مخاطب ایرانی از او چه می خواهد واز طرف دیگر می داند که جشنواره های خارجی دروازه شان را به سوی چه فیلم هایی باز نگه می دارند. اگر مجیدی در بچه های آسمان توانست تلفیق درستی از این دو مضمون را بسازد و فیلم موفقیتی بسیار زیاد پیدا کرد. اما مجیدی دیگر نتوانست به اوج دوره فیلم سازی خود یعنی فیلم هایی چون بچه های آسمان و رنگ خدا دست پیدا کند. فیلم آواز گنجشک ها هم هر چند در ظاهر متعلق به فضای فیلم های مجید مجیدی است اما در واقع نشان دهنده این است که یک کارگردان تا چه حد می تواند به ایده هایش اعتماد داشته باشد و خود را یک مؤلف به تمام معنا بداند تا دست به ساخت چنین فیلمی بزند.
آواز گنجشک ها در راستای همان سبک خاص مجیدی است که عالم را به دوپاره خیر و شر تقسیم می کند و طبیعت با همه پاکی و زیبایی اش از چنان فهمی بر خوردار است که نماد همه خوبی های عالم است و هر کس و هر چه در عالم است وقتی به دل این طبیعت قدم بگذارد و با آن زندگی کند می تواند در آرامشی آرام بگیرد و اما رویه دیگر که همه زشتی و بدی عالم را در دل خود دارند شهر ها هستند با همه هیاهوها و شلوغی هایشان. شهر جایی است که آدم ها تامل ندارند و همه با حرص و آز به دنبال چیزی هستند که خود نمی دانند چیست و از این رو گمراه اند و در جهالت سرگردان اند. و مجیدیقهرمان اش را به تناوب از بین آدم های طبیعت و یا شهر بر می گزیند و در نهایت به نتیجه مؤمنانه خود می رسد.
فیلم قصه کارگری است به نام کریم که در یک مزرعه پرورش شتر مرغ کار می کند در ابتدای فیلم کریم با بازی رضا ناجی را می بینم که مشغول درد و دل با شتر مرغ هاست و در می یابیم با یکی از همان قهرمان های آشنای سینمای مجیدی روبروایم کسانی که طبیعت را می شناسند و با آن زندگی می کنند. در اثر سهل انگاری کریم یکی از شتر مرغ ها از مزرعه فرار می کند و کریم هر چقدر تلاش می کند نمی تواند شتر مرغ را پیدا کند برای همین او باید ضرر دومیلیون تومانی شتر مرغ گمشده را بازگرداند. او از مزرعه اخراج می شود و از طرف دیگر دختر جوان کریم که ناشنوا است سمعکش گم شده است و مشکلی بر مشکلات کریم افزوده شده است. کریم به شهر می رود و اتفاقی می فهمد که موتورش بهترین وسیله برای کار کردن است. او کم کم سر و سامان می گیرد و برای خانه ی نیمه کاره اش وسایلی از جمله تیر و تخته  جمع می کندکه گوشه حیاط خانه انبار می کند. اما بر اثر حادثه ای که از اثر ریزش همین تیر و تخته ها اتفاق می افتد او پایش می شکند و همین خانه نشینی کمک می کند تا او به دید بهتر نسبت به زندگی و دنیا برسد. فیلم با رقص شتر مرغی که گم شده بود و در انتهای فیلم پیدا می شود به پایان می رسد.
کرم یک کارگر زحمت کش است و ساده دل، قهرمان آرمانی ِ فیلم های مجید مجیدی که در این جا برای بار چندم رضا ناجی چنین نقشی را بر عهده گرفته است و درباه بازی او در سطر های بعد توضیح می دهم. اما کریم قهرمان ساده دل مجیدی است که هم چون قهرمان فیلم های بچه های آسمان، رنگ خدا و بید مجنون در پی یافتن معنایی تازه از زندگی است همن ساده دلی اوست که در سکانس ابتدایی فیلم با شتر مرغ ها حرف می زند اما همین قهرمان ساده دل وقتی وارد فضای شهر می شود در معرض تهدیداتی قرار می گیرد و کم کم تبدیل می شود به همان موجودات خبیث شهری که حرص و آزشان پایان ندارد. این تغییر کم کم در او به وجود می آید و اوجش دودلی و استیصال کریم برای دادن پول به دخترک فقیر است که خوب اجرا شده است و در دل داستان نشسته است. اما کارگردان به همین سکانس ها اکتفا نکرده است و باز دست به دامن دنیای کودکان شده است. پسرک کوچک کریم به همراه دوستانش یکی از آب انبار های نزدیک خانه شان را برای پرورش ماهی قرمز آماده کرده اند و کریم با این کار به شدت مخالفت می کند و عزم خراب کردن آب انبار را دارد که در اثر فضای روحانی آب انبار دلش به رحم می آید دست از خراب کردن آن بر می دارد.
بزرگترین ضعف فیلم در واقع گل درشت بودن ایده های فیلم است. فیلم قرار است که گویای حرص و آز آدمی باشد و اینکه با یک نگاه مؤمنانه و ساده می توان بر همه مشکلات فائق آمد و اما کار مجیدی در ترسیم مرز بین خیر و شر بسیار پر رنگ از آب در امده است. طور که خوبی و بدی در فیلم بسیار واضح و شعاری شده است. مثلا نگاه کنید به سکانس ها مربوط به مسافر کشی آنجا که مسافر کشی برای کریم تازه کار مزاحمت ایجاد می کند و در سکانس بعدی می بینیم همان مسافر کش بد ذات موتور ش خراب شده است و مسافر تازه ای گیر کریم آمده است و یا اینکه تمام مسافرانی که سوار موتور می شوند با موبایل حرف می زنند هر کدام به نوعی از قشری متظاهر و ریا کار به حساب می آیند. این ها را داشته باشید و رجوع کنید به صحنه های که کریم با پای شکسته در خانه نشسته است و می بیند که همه در ساختن دوباره خانه او کمک می کنند و همه انسان های پاکی هستند. این مرز مشخص و غیر هنرمندانه است که به کار ضربه زده است. اگر مجیدی در بچه های آسمان و رنگ خدا تعدادی ایده را با صداقت به اجرا در آورده است و موفق است در این جا تعداد بسیار زیادی ایده وجود دارد که به خودی خود خوب هستند. اما وقتی در کنار هم قرار می گیرند ساختار قصه را نا منسجم می کنند از قضیه گم شدن شتر مرغ تا قضیه سوراخ شدن دبه ماهی ها و پخش شدن ماهی ها روی زمین که هر چند ایده در نوع خودش خوب است اما اجرا ضعیف و کلیشه ای است و حتی اسلومشن شدن این سکانس کمکی به اثر گذاری فیلم نکرده است.
اما برسیم به بازی رضا ناجی در نقش کریم، رضا ناجی که به عنوان یکی از کشف های مجیدی در فیلم بچه های آسمان توانسته بود به عنوان نابازیگر بازی خوبی از خود ارائه بدهد در ادامه همکاری هاش بر تجربیاتش افزوده شد و تبدیل شد به تصویر قهرمان مجیدی که در اکثر فیلم هایش همراه او بوده است استفاده به جا از لهجه در نقش نابازیگر تاثیر ساده دلی را در نقش ها دو چندان می کرد اما کم کم این بازیگر هم روند کاری اش تبدیل به یک بازیگر حرفه ای شده است و بازی اش در فیلم آواز گنجیشک ها آن اصالت اولیه بچه های آسمان را از دست داده است.

 

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: