محسن مخملباف با ساخت سکس و فلسفه به همه ثابت کرد که چگونه میتوان با ترکیب جملاتی بی سر و ته فلسفی نما و صحنههای بیدلیل و در عین حال اغراق شده رنگ و وارنگ، فیلمی در ژانر کمدی ناخواسته (که ظاهرا از ژانرهای پر رونق بین فیلمسازان ماست) ساخت که هم بیننده خاص را ناامید کند و هم بیننده عام را خسته. مخملباف که در روزهای ابتدایی پیروزی انقلاب با پشتوانه مدتی تحصیل دروس فقهی سعی داشت سینماگر شود!، به حوزه هنری رفت و در همان حال که با اسلحه جلوی درب حوزه هنری نگهبانی میداد با سرعتی وحشتناک شروع به هورت کشیدن فیلمهای مهم تاریخ سینما کرد تا از آنها درس بگیرد و شروع به فیلمسازی کند و بعد از مدتی، توهم اندیشمند شدن یک شبه تحت تاثیر تارکوفسکی و پاراجانف و امثالهم، کار را به جایی رساند که او دیگر خود را برای فیلمسازان تازهکار راه گشا و پیر مراد نیز میدید، حکایت نصیحتی که به ملاقلیپور مرحوم کرده و از او خواسته بود تا مرید او شود و دعوایی که به تبع این مسئله بین او و ملاقلیپور درگرفته بود (که منجر به ترک حوزه توسط ملاقلیپور شد) شنیدنی است. نتیجه این اصرار بدون پشتوانه فکری بر تفکر ((فیلمسازی ِدینی)) به هر قیمتی، منجر به ساخت فیلمهایی از جنس توبه نصوح و استعاذه و دو چشم بی سو شد که اکنون که بیش از بیست سال از ساخت و نمایش مکرر آنها در تلویزیون و مساجد و سایر اماکن عمومی میگذرد دیگر به راحتی میتوان از عدم تاثیر گذاری آنها صحبت کرد، مسئلهای که قصد اصلی در ساخت این فیلمها بود. اما محسن مخملباف که از هر رانتی برای فیلمسازی در کشور استفاده کرده بود و حتی با آزادی محض فیلمهایی ساخته بود که از شدت بیپروایی در داستان و یا سیاه نمایی در نشان دادن وضعیت اجتماعی در اولین سالهای پس از جنگ توقیف شده بودند(نوبت عاشقی، شبهای زاینده رود) پس از افول کردن ستارهاش به خارج از کشور رفت و شروع به فیلمسازی در آسیای میانه و افغانستان کرد و نتیجه شد فیلمهای استعارهای جدیدی از جنس سکوت، و در ادامه همان مسیر، سکس و فلسفه.
سکس و فلسفه داستان مردی است که در آستانه چهل سالگی با خودش قرار میگذارد یا به قول خودش علیه خودش انقلاب میکند تا تمام معشوقههایش را با هم روبرو کند تا نمیدانیم مثلا چطور بشود، همه آنها را کنار بگذارد، حالشان را بگیرد، یا یک همچین چیزی، که این مسئله تا پایان فیلم هم به وضوح مشخص نمیشود. ظاهرا فیلم قرار است داستان بگوید اما همه کاری میکند بجز داستان گفتن. فیلم مملو از تصاویری است که بجز استعاره هیچ کاربردی ندارند و کافی است مثلا در لحظه ورود زنان با رقص به اتاق و دو گیلاسی که پیش زمینه تصویر قرار میگیرند و یکی یکی خالی میشوند لحظهای فیلم را متوقف کنیم و از خود بپرسیم اصلا دلیل وجود این صحنه و معنی این حرکات مضحک توسط سه زن چیست و چه کارکردی در پیشبرد داستان دارد تا به بی ربط بودن تصاویر و داستان پی ببریم. همچنین فیلم پر است از ایدههای به ظاهر فلسفی و در اصل خندهدار و البته بعضا غیر قابل توجیه؛ روشن کردن چهل شمع روی داشبورد ماشین، کورنومتری که لحظات شیرین زندگی را اندازه میگیرد، هواپیمایی که فقط یک مسافر دارد، مهمانداری که به بدرقه همان یک مسافر میرود، سالن رقصی که در یک چشم بر هم زدن پر از برگهای زرد درختان میشود، خشک کردن دختری که تازه از وان حمام درآمده با روزنامه! و ... . محسن مخملباف به وضوح از عناصر فیلمهای پدرو آلمودوار فیلمساز اسپانیایی و خصوصا شاهکارش ((با او حرف بزن)) مثل رقص باله و تعدد رنگ قرمز کپی کرده و ظاهرا تصور کرده که اگر در فیلمی همه چیز را قرمز کنیم نماد وفور عشق است و احتمالا هرگز به این فکر نکرده که اگر مثلا فصل آغازین با او حرف بزن نمایشی است از که زنی در خواب راه میرود و حرکاتی شبیه به رقص باله دارد، نمایش به صرف استعارهای از کل داستان جایی قرار گرفته که در خط داستانی فیلم هم کارکرد دارد، چه اینکه سالن نمایش محل اولین برخورد دو قهرمان مرد داستان است.
گویا مخملباف همان حد از فیلمسازی که بلد بود را هم فراموش کرده است. در تنها صحنه بوسه فیلم، مخملباف کلوزآپی از مرد و زن که صورتشان به هم نزدیک میشود را نمایش میدهد و از آن کات میزند به کلوزآپ انگشت مرد که میخواهد شاسی کرنومتر را فشار دهد، کات به صورتها که دور میشود، کات به انگشت که آن هم، کات به صورتها، کات به انگشت، صورت، انگشت، صورت، ... این نحوه دکوپاژ از آن جهت که مرد به جای موضع احساسی! حواسش به کرنومتر است صحنهای خندهدار میسازد و تاثیری معکوس بر جای میگذارد. (میتوانید تصور کنید اگر این فصل به شکل یک نمای لانگ شات ساخته میشد چه اتفاقی میافتاد تا به مضحک بودن هر چه بیشتر آن پی ببرید). یا صحنهای که یکی از معشوقهها در دایره دختران رقصان میچرخد و هر بار که به مرد میرسد یک جمله میگوید و مجددا دور میشود که باز مثل صحنه گیر افتادن در چرخ و فلک و ضربه خوردن (مثل کارتونهای تام و جری) خندهدار میشود. میتوانید این صحنه و معناگرا بودن آن را کنار صحنهای در دو چشم بی سو بگذارید که مشتی با خرش دارد از روی پل رد میشود تا به سفر زیارتی برود و دوربین که روی مشتی زوم کرده زوم بک میکند، رو به پایین حرکت میکند و سپس به داخل آب رود خانه زوم میکند که این یعنی کنایهای از زلال بودن مشتی مثل آب رودخانه! اگر نگاهی دقیق به صحنه خارجی که با کرین گرفته شده و مدت زیادی به شکل ممتد طول میکشد (چهار دقیقه) بیاندازیم مطمئن میشویم که مخملباف امکانات بسیار خوبی برای ساخت فیلم داشته اما پیشرفت آقای مخملباف برغم بیشتر شدن امکاناتش چیزی در حد صفر است.
محمدرضا هنرمند (کارگردان سینما و تلویزیون) ماجرایی را نقل میکند از زمانی که فیلم زنگها در میانه دهه شصت به جشنوارهای خارجی دعوت شده بود و هنرمند که آن موقع در حوزه هنری فعالیت میکرد به عنوان کارگردان فیلم در آن جشنواره حضور پیدا کرده بود، پس از بازگشت، هنرمند توسط مخملباف توبیخ میشود که ((رفته بودی خارج مینی ژوپ ببینی ... ؟)). توضیح لازم ندارد، محسن مخملباف بعد از سکس و فلسفه فیلمی به نام فریاد مورچگان ساخته است، اگر فیلم را ندیدهاید میتوانید تیزرش را در اینترنت ببینید.مخملباف هر روز خسته کنندهتر می شود، هر روز بیشتر از دیروز.