سربلند را به نوعی میتوان یکی از موفقترین تلاشهای کارگردانان ما برای ساختن فیلمی با نمادهای هر چه نزدیکتر به فیلمفارسی دانست و حتی میشود آن را فیلمفارسیترین فیلمفارسی چندساله اخیر سینمای ایران به شمار آورد. اگرچه در سالهای اخیر با ظهور پدیدههایی چون آرش معیریان و شهرام شاه حسینی و نیز گامهای بلند کسانی مثل محمدحسن لطیفی، اکبر خواجوی، سیامک شایقی و تهمینه میلانی در این راه، چشم سینمای ما به جمال فیلمفارسیهای بروز شدهای چون «کما» و «کلاغ پر» و «توفیق اجباری» روشن شده بود، اما سعید تهرانی با فیلم تلویزیونی جدیدش ثابت کرد که هنوز هم میتوان فیلمی ساخت که به جز فقدان صحنههای کافه کاباره و عرق خوری و ظاهر شخصیتهای زن فیلم (و البته آنهم تا اندازهای)، هیچ چیزش با فیلمفارسیهای چهل سال پیش مو نزند و تازه آن را اکران هم کرد. کافی است نگاهی کم و بیش دقیق به عنوانبندی و فصول افتتاحیه و معرفی شخصیتهای نمادین! و تهوعآور فیلم بیندازید تا شما نیز از شدت تلاش کارگردان برای مشابه شدن کپی با اصل و عقب ماندگی آگاهانه و افراطی، شلیک خندهتان مانند بینندگان بیچارهای که مشغول تماشای فیلم بودند به آسمان برود. بر روی تصویری از خیابانی قدیمی، «طهران، 1349» حک میشود و سپس دوربین به آرامی بر روی فنسهای یک لانه کبوتر حرکت میکند و سپس صدای کبوتران به گوش میرسد. بعد دست پسری که میفهمیم اسمش رضا است داخل کادر میآید و یکی از کبوترها را بر میدارد و در حال قربان صدقه رفتن برای آن کبوتر و اینکه فردا قرار است برایش یک جفت پیدا کند، ناگهان صدای دختری به گوش میرسد که دقیقا در همان لحظه در حال ناله و زاری جلوی سقاخانهای است که آن هم بر حسب اتفاق جلوی خانهای است که قهرمان ما بالای بامش قرار دارد و با شنیده شدن صدا، تصویر کات میخورد به نمای بسته صورت دختری با چادر گلگلی که با چشمانی معصوم و به شدت اشکبار در حال دعا کردن برای «عزیز»ش است و اینکه «او به جز این عزیز کس دیگری را ندارد» و «آرزوی سلامتی» و «اعتقاد به معجزه» و اینکه عزیز «دائم سر سجاده» است و در همین حین، دوربین نیز آرام از پایین و سمت چپ صورت دختر به سمت راست او حرکت میکند در حالی که دختر همچنان در مرکز کادر قرار دارد و این حرکت آنقدر ادامه پیدا میکند تا به جایی برسد که رضا، در پس زمینه قاب دوربین قرار بگیرد و باز هم در همان لحظه کبوتر از دست رضا بپرد و دختر ناگهان متوجه حضور رضا بشود و نگاههایشان با هم تلاقی کند و دختر شرمگین بگریزد، و ما حیرتزده بر جای بمانیم که کارگردان با چه هوشمندی نمادپردازانهای دیالوگهای پیشگویانهای را از زبان رضا در خصوص کبوتر در دهان او گذاشته، در حالی که خود رضا هم خبر نداشته که تا لحظاتی دیگر این دیالوگها وصف حال خودش است. و بعد هم نمای از پشت مردی که در قهوهخانهای نشسته و دوربین آرام به او نزدیک میشود تا اینکه او کاملا قاب را پر میکند و در همین لحظه، ناگهان مرد برمیگردد و نمای کلوزآپ سهرخ سهمگین مرد بر پرده سایه میافکند! مردی که مدتی بعد میفهمیم نامش علی، و یکه بزن محل و قسم اهل محل است و البته طبق نمونههای ازلی ابدی این دست فیلمها، تنها خودش است و مادر پیرش. بعد معرفی شخصیت علی که غذایش را نیمه تمام میگذارد تا برود حال یک نامرد را بگیرد و از قضا با دیگر قهرمان فیلم نیز آشنا بشود و بر حسب اتفاق، سراغ همان دختره که این بار میفهمیم نامش مریم است برود تا داروهای عزیزش را به او بدهد و بینندهی نخوانده علامه، خرفهم علاقه این دو به هم بشود و بعد از کلی نگاه زیرزیرکی و علی آقا مریم خانوم و هول شدنهای مصنوعی و خداحافظی و نگاه به آسمان و تکیه دادن به در و آه کشیدن، در دل شب نان سنگک در دست بعد از دادن جواب سلامهای اهل محل به خانه بیاید، تا با نوکرتم و چاکرتم گفتن کمی قربان عزیز خودش یا همان مادرش برود و بعد هم برای تکمیل شدن همه چیز، لب حوض بنشیند و همان جا دست و صورتش را بشوید و سعی کند تا قصه دلدادگیاش را از مادرش مخفی کند، غافل از اینکه مادرش نیز طبق معمول از او زرنگتر است. بعد هم یک مثلث عشقی از جنس سنگام اما با جوانمردی علی آقا و ازدواج رضا و مریم و کوچ اجباری علی از محل.
حال در نظر بگیرید که با این وضعیت خط داستانی وقتی فیلم قصد دارد تا لات عاشق پیشه سابق را که از قضا پس از پایان تحصیلاش وارد ساواک شده، تطهیر کند و به همین خاطر است که رقیب عشقی پیروز یا همان رضا را وارد گروههای انقلابی میکند، چه اتفاقی برای ادامه فیلم میافتد. همان داستان نیم بند دوزاری هم دوپاره میشود، تا سویه عشقی داستان در ادامه محو شود و تماشاگر مجبور باشد الباقی فیلم را تحمل کند تا ببیند در برخورد نهایی و غیر قابل اجتناب این دو نفر با هم چه اتفاقی میافتد. هر چند که آشکارا اشارهای به انقلابی شدن رضا نمیشود و حتی این بار واقعا هوشمندانه، از اشاره مستقیم به عناصر مهم این مسئله مثل حکومت شاهنشاهی یا امام به دلایل مختلف سرباز زده میشود تا بعضا اغراق در استفاده کلیشهای از عناصری این چنین باعث پس زدن بیشتر تماشاگر نشود. البته این بار در گذر از سنگام عامل افتتاحیه داستان هندی جدید «دو دوست قدیمی که یکی پلیس و دیگری خرابکار میشود» داستان نوار دیگری است که در آن یک زن اغواگر به نام رویا در جلد همدانشگاهی، یکه بزن داستان را فریب میدهد و او را وارد ساواک میکند و البته اگر چه باز هم در ابتدا اشارهای به نفوذی بودن زن نمیشود، اما ترتیب آبکی اتفاقات و برای مثال آشنایی اتفاقی آن دو در حالی که علی بعد از شش سال درس خواندن همچنان مجرد و تنهاست باعث میشود به سادگی به این مسئله پی ببریم.
ادامه دارد ...