بالاخره بیست و چهارمین اثر مسعود کیمیایی بر پرده نقرهای نمایان شد. اثری که از یک سو آن را آوانگارد مینامند و از سوی دیگر آن را هم ردیف قیصر و گوزنها میدانند. سینمای کیمیایی همچنان لکنتهایی یا بهتر بگویم رمزگانهایی مبهم و چند پهلو در شخصیتها و داستان و ارائه مفاهیم به همراه دارد و اما حس و حال برخی صحنهها همچنان اصیلتر، تماشاییتر و گیراتر از بسیاری فیلمهای حتی بهتر این سالهاست. نمیدانم چه بگویم؟ نه میشود گفت توشههای فکریاش به مرور زمان رنگ باخته، نه میشود گفت کیمیایی بیحوصله شده و نه میشود ... واقعاً نمیدانم چه موضعی اتخاذ کنم و چه استدلالی برای تحلیل این اثر و اصولاً نگاه و دنیای کیمیایی در این سالها ارائه کنم؟ شاید خودش روزی از رازهای مکتوم این سالها برایمان گفت.
سینمای مسعود کیمیایی، سینمای نشانهها و نمادهاست. معنی حرفم این نیست که قرار است مطلبم را فنی شروع کنم. اصلاً چنین قصدی ندارم. فقط اگر از قبل با سینمای کنشمند کیمیایی آشنا نبودهاید و حالا قرار است به تماشای «رئیس» بروید توجه به برخی نشانهها میتواند به شما در روبهرو شدن فیلم کمک کند. نشانههایی که در همه این سی و چند سال که از حضور کیمیایی گذشته است قابل بیان میباشد و اکنون بیست و چهارمین ساخته او حضوری پررنگ برای فیلم بازهای حرفهای بخشی از تاریخ سینمای ایران شده است. در ابتدای اعتراض، فیلمی که کیمیایی پیش از سربازهای جمعه و حکم ساخته فصلی هست که امیرعلی پس از دوازده سال قرار است از زندان بیرون برود. قبل از بیرون رفتن، زندانیها برای امیرعلی یک مجلس گلریزان میگیرند تا او بدون پول از زندان راهی نشود. در این بین، محسن دربندی که بزرگ بند زندان است حرفهایی میزند که برخیشان در هیچ جای سینمای کیمیایی این قدر شفاف ارائه نشده.
حرف اصلی کیمیایی که تقریباً در همه سینمایش جریان دارد و همه فیلمهایش را در برمیگیرد حول سه محور دور میزند که کیمیایی سلامتیشان را از جمع میطلبد: رفیق، ناموس، وطن. به طور حتم با جملههایی از این دست خوب آشنایید. مجموعه فیلمهای او، تداوم تیماتیک چشمگیری دارد که تنها با یک یا دو استثنا در تمام آثار او دیده میشود. بلافاصله بعد از «بیگانه بیا» کیمیایی گویی رگهای از گوهر گرانبهایی را در سنگلاخ پیدا کرده و راه خود را دنبال کردن درخشش این گوهر که گاه تنها در تاریکی کورسویی میزند و تا امروز ادامه داده است. این رگه طلایی فیلمهای کیمیایی، دلبستگی به برخی ارزشهای سنتی نه چندان دیر پای قشر خاصی از جامعه ایران است. او در بهترین فیلمها و صحنههایی که ساخته غمخوار و ستایشگر مردان با زنده و کتک خوردهای است که به خاطر ارزشهای فنا شده و به یغما رفته و فراموش شده مورد سوء استفاده قرار گرفته و با آخرین نا و رمق خود میکوشند تا از ارزشهای تباه شده انتقام بگیرند و یا دست کم تلاش میکنند از جا بلند شوند. همین حرکت در فیلمهای موفق او شورانگیز است و در فیلمهای دیگرش رقت بار. این نشانهها را تا همین امروز هم میتوان شاهد بود و دنبال کرد.
کیمیایی «رئیس» بیش از هر چیز شبیه کیمیایی «قیصر» و تا حدی «حکم» ولی نه سربازهای جمعه است. آدم از هم گسیختهای نیست که به نظر میآمد به اهمیت و رجحان قصه و داستانپردازی در فیلمهایش عمداً بیمهری میکند. باور کرده بودم کیمیایی مرد لحظه شده و راوی دیالوگهای تأثیرگذار و خالق شخصیتهایی که به طور مجزا جذب هستند ولی در دنیای یکپارچه فیلم حرفی برای دفاع از حضور خود ندارد. اما کیمیایی متوقف نشد و حرکت کرد. شاید با این باور مخاطب ایرانی هر چند امروزی و به شدت متعصب به او دلش قصه میخواهد. یک قصه خوب که به تلخ بودن بیارزد و اگر آزرده هم شد در دل خوشحال باشد یک قصه تلخ شنیده نه یک سکانس تلخ. قصهای که به تلخ کامیاش بیارزد.
«رئیس» شبیه قیصر است چون بدل ما نیفستی در باب عشق و ناموس میشود. هر چند این مولفه در دیگر آثار کیمیایی هم وجود داشته اما گاهی تعدد مضامین، گاهی پرداخت ناکارآمد و گاهی .... منجر شده تا این مفهوم ریشهای در ذهن کیمیایی قوام نیافته و در شعر و شعار نمود پیدا کند. اما رئیس بر پایه تعبیر این دو مفهوم در قاموس مرد دیروز و امروز و تقابل این دو شکل میگیرد. مرد دیروز (رضا) است که عشق و ناموس را از هم متفاوت میداند: «عشق نمیتونه ناموس آدم بشه» اما سیامک، مرد امروز معتقد است: «عشق اگه ناموس بشه، عشقه». تعامل، تضاد و دوگانگی زن - مادر را به نوعی تعدیل کرده و آنها را برخاسته و وابسته به هم میداند. هر چند فیلم و فیلمنامه در جهت بسط چنین مفهومی شکل گرفته، اما خطوط داستانی طراحی شده بار روایی عمدهای را بر دوش میکشند. در قصه دو خط قصه سیامک و پدرش رضا به گونهای موازی پیش میرود که وقتی در سکانس رویارویی این دو در پایان فیلم میرسیم به گونهای لازم و ملزوم هم عمل کرده و یکدیگر را کامل میکنند. رئیس سرشار از لحظههایی است که از پرداخت سینمایی فوقالعادهای و فراتر از حد و اندازه بضاعت سینمایی ایران برخورداند. شاید لحظه سقوط یکی از بدمنهای فیلم به روی سقف ماشین به دلیل بار اکشنی که دارد بیش از دیگر صحنههای فیلم در این زمینه جلوه میکند. اما سوای این صحنه میتوان نمونههای بسیار دیگر را به عنوان صحنههای اکشن یاد کرد که به لحاظ کارگردانی از ظرایف بسیاری برخوردار بوده و نشان دهنده میزانسنهای حساب شده کیمیایی هستند. کیمیایی فیلمسازی که به شهادت اکثریت قریب به اتفاق فیلمهای خود را بیش از هر فیلمساز دیگری تصویر و پتانسیل آن در تأثیرگذاری بر مخاطب را میشناسد. او در «حکم» و «رئیس» بیش از هر چیز به نمایش تواناییهای خود در حیطه کارگردانی توجه داشته است. جالب است کیمیایی در سالهای گذشته همواره بر این نکته متهم بود! که آثارش به لحاظ کارگردانی چندان در خود توجه نمینمایند و کیمیایی دیگر حوصله وقت گذاشتن روی جزئیات فیلمهایش را ندارد و ... اما بر خلاف چنین ادعایی، کیمیایی در دو فیلم اخیر خود ثابت میکند که هنوز نیز به لحاظ قدرت کارگردانی در اوج به سر میبرد و جزوء قلههای دست نیافتنی سینمای ایران به حساب میآید و از لحاظ فیلمنامه «رئیس» باید بگویم علاوه بر خطوط پر و پیمان روایتی متقاطع و ویژهای برخوردار است. قصه به جز چند شخصیت اصلی، مجموعهای است از شخصیتهای تک سکانسی که حضور تأثیرگذار و کارآمدی دارند. از راننده کامیون، دکتر، فرخ ... تا زندانی که اعتراف او به قتل بیست سال پیش به نوعی حکمی است بر بیگناهی رضا، شخصیتهایی که با دیالوگهایی حساب شده، حضوری موجز و کوتاه دارند و مانند دیگر آثار او دچار کثرت حضور دارند نوع حضور و حرفهای شعرگون آنها بدل به تکرار مکررات نمیشود بلکه برشی کوتاه از شخصیتهایی است که در حد نیاز به آنها پرداخته میشود. دیالوگهای شعرگون شخصیتها هر چند به نوعی صادر کننده ما نیفست خاص آن ها قلمداد میشود اما از آن جا که برخلاف فیلمهای اخیر کیمیایی بدل به مونولوگی طولانی و نفسگیر نشده میتواند نمونه و معادل خود را در زندگی و روابط پرداخت شده در فیلم پیدا کند و از فرامتنی شدن گامی به جلو بردارد.
کیمیایی را در رئیس هوشیار دیدیم، هر چند در امتداد سیاهی و تباهی حاکم بر رئیس، اما تیرهتر و مخربتر و تلخ اندیشتر. اما آن چه مهم است اینکه مخاطب را به یک قصه دعوت میکند. نوشابه، ساندویچ و عشق را روی صندلیهای شکسته سینما به مخاطب میدهد تا حوصله کند و پای حرفهایش بنشیند. کیمیایی میخواهد قصه بگوید. در حکم از حسرت گلوله شنیدیم و مرگ خود خواسته محسن را پذیرفتیم اما اینجا گلوله میآید و به دست خود رئیس جانش را میگیرد، تصویر سیاه میشود و پیش از تیتراژ پایانی رئیس از اقتدارش حرف میزند، هیچ کس حتی پوزخند هم نمیزند. همه میدانند رئیس خسته است، پایانی تلخ برای رئیس. چرا که به نظر میرسد در رئیس همه رئیساند!
و حرف آخر:
همچنان کیمیایی را دوست خواهیم داشت و به سینمای فیلمهایش میرویم هر چند سینمایش کهنه و فرسوده باشد. فیلمهایش را به تماشا مینشینیم هر چند صندلیهایش شکسته و خاک گرفته باشد.