خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
1 اردیبهشت 1387
15 بهمن 1386
13 بهمن 1386
8 بهمن 1386
20 اردیبهشت 1387
16 اردیبهشت 1387
9 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
4 اردیبهشت 1387
17 آبان 1386
21 مهر 1386
11 مهر 1386
14 شهریور 1386
25 مرداد 1386
25 بهمن 1385
16 بهمن 1385
16 بهمن 1385
28 آبان 1386
14 مرداد 1386
27 مرداد 1386
15 مرداد 1386
24 آبان 1386

دندان‌ها. جان کندی و رو آریو برین. داستانی. ایرلند.
دو پیرمرد در قایقی روبروی هم نشسته‌اند و ماهیگیری می‌کنند. یکی از آنها عطسه می‌کند و به همین خاطر دندان‌های مصنوعی‌اش درون رودخانه می‌افتد و همین امر باعث خنده دیگری و کدورت بین آنها می‌شود. در نمای بعد که این دو پشت به هم نشسته‌اند پیرمرد دوم ماهی بزرگی شکار می‌کند و مخفیانه دندان‌های مصنوعی خودش را درون دهان ماهی می‌گذارد و به سمت دوستش می‌گیرد. او دندانها را بر می‌دارد و در دهانش می‌گذارد و وقتی می‌بیند که دندان‌ها با دهانش اندازه نیستند آنها را بیرون می‌آورد و به درون آب پرتاب می‌کند.
جذابیت این اپیزود در بازی زیبای دو بازیگر آن است که در مدت کوتاهی چیزی را ارائه می‌کنند که یک فیلم کوتاه به معنای کامل است، برشی کوتاه از زندگی و یک اتفاق ساده که شبیه به داستان‌های انکتُد است، بدون شخصیت پردازی، بدون دیالوگ و تنها دو دقیقه با تصاویری بسیار زیبا و دوست داشتنی.
خوانیتو زیر درخت پرتقال. خوان ویلا میزار. داستانی. کلمبیا.
پسر کوچکی به نام خوانیتو مشغول بازی است که ناگهان با مشاهده عده‌ای که شبیه به راهزن‌ها هستند مخفی می‌شود. دختر همسایه به او می‌گوید که آنها به زور مردان را با خود می‌برند. خوانیتو بازی را رها می‌کند و به خانه بر می‌گردد. پدرش برای ویار مادر او که حامله است چند پرتقال خریده ولی بچه ها را از خوردن آن منع می‌کند چرا که آنها فقط به مادر تعلق دارند. خوانیتو یکی از آنها را مخفیانه می‌خورد و شب هنگام پدر که متوجه ماجرا شده می‌گوید که هر کس پرتقال را خورده اگر آن را با هسته خورده باشد و نگوید که کار او بوده تا صبح از گوش‌هایش درختی سبز خواهد شد و همه می‌فهمند که کار چه کسی بوده است. شب درخت جوانه می‌زند و شاخه‌هایش از گوش‌های خوانیتو بیرون می‌زنند و از فردا مادر مسئول هرس کردن شاخ و برگهای درخت روی سر خوانیتو می‌شود. کم کم درخت پرتقال می‌دهد و وقتی راهزن‌ها پدر خوانیتو را با خود می‌برند پرتقالها منبع تغذیه خانواده می‌شوند. اما دیگر مردم که آنها هم فقیر هستند برای تصاحب پرتقال‌های روی سر خوانیتو به او حمله می‌کنند و او ناچار به فرار می‌شود. نهایتا پس از مدتی تعقیب و گریز خوانیتو و بقیه مردم به یک باغ پرتقال می‌رسند و خوانیتو که نجات پیدا کرده می‌بیند که پدرش در آن باغ مشغول به کار است. خوانیتو از خواب می‌پرد و مادرش را بالای سرش می‌بیند و به او می‌گوید که پرتقال را او خورده است. مادر هم قول می‌دهد که با پدر صحبت کند.
فانتزی بسیار زیبای کودکانه‌ای که با رنگ‌بندی‌های گرم و جذاب و تقطیع‌های مناسب و جلوگیری از مطول شدن روایتش در مدت هشت دقیقه‌ای خود به بهترین شکل ممکن داستانش را تعریف می‌کند. استفاده زیبا از تمهید ادامه دادن داستان بر مبنای تهدیدی که پدر می‌کند و به واقعیت درآمدن آن که بسیار منطبق با ذهن زود باور خوانیتو است باعث می‌شود تا برای لحظاتی توهم وارد شدن به یک فضای تخیلی به ذهن متبادر شود. در نهایت برگشت (اگر چه کلیشه‌ای) به فضای عادی تا اندازه‌ای لذت آن چند لحظه تخیل را کم می‌کند اما چندان آزار دهنده به نظر نمی‌رسد و از جذابیت فیلم کم نمی‌کند.
من راه خانه‌ام را بلد نیستم. پژمان علی‌پور. انیمیشن داستانی. ایران (مهاباد)
دختر بچه‌ای مادرش را گم کرده و در تلاش برای پیدا کردن او مدام راه می‌رود و از آدمهای مختلفی که می‌بیند کمک می‌خواهد، اما هر کسی گرفتاری خاص خودش را دارد. نهایتا پرنده‌ای او را به مادرش می‌رساند اما دختر بچه محو مردم کوچه و بازار، دوباره مادرش را گم می‌کند.
شیوه روایت جاده‌ای که در آن دختر دائما در حال حرکت است و آدمهای مختلف از کنارش عبور می‌کنند از جنبه‌ای جذاب است که به نوعی مرور گرفتاری‌های بیهوده و بعضا خنده‌دار مردم امروز است. مثل گروه معترضی که شعار می‌دهند و دو تابلو با عکس یک فلش روی آن در دست دارند. انتخاب حداقل رنگ برای مردمی که می‌بینیم و صداها و صحبت‌های مبهم آنها که هیچ معنای واضحی ندارند و فقط کلیاتی از لحن آنها با توجه به موقعیت اجتماعی آنهاست است، در مقابل خود دختر بچه که با رنگهایی کاملا تفکیک شده به نمایش درمی‌آید و با صدایی واضح صحبت می‌کند و نیز انتخاب سطح نمای کادر به موازات سطح دید دختر بچه، کاملا کارگردان را در نیتش مبنی بر انتقال و روایت داستان از دید دختر بچه با موفقیت روبرو می‌کند. البته انتخاب انیمیشن دو بعدی نیز با در نظر گرفتن همین فرض به جذابیت اثر کمک کرده است.
سمفونی سیفون. فرید میرخانی. داستانی. ایران (تهران)
پسری با دوست دخترش قرار دارد ولی صبح چون دیرش شده است نمی‌تواند به دستشویی برود و در نتیجه تمام مدتی که با هم هستند در فکر راحت کردن خودش است، در حالی که دختر در جستجوی علت سرخ و سفید شدن پسر در توهمات عاشقانه خودش سیر می‌کند. بالاخره پسر و دختر به خانه عموی پسر می‌روند و در تصورات خاله زنکی عمو و زن‌عموی پسر و فرصت مغتنم سئوال پیچ کردن دختر، پسر به مقصودش می‌رسد.
ایده‌ای خوب با پرداختی بسیار بد. اسلوموشن‌های بی دلیل ظاهرا برای تاکید بر اهمیت قضیه که برانگیزاننده هیچ تصوری نیستند، انتخاب بد بازیگر دختر که به وضوح سنش از پسر بیشتر است، با اکستریم کلوزآپ‌های کافی‌شاپی که کارگردان به احتمال زیاد موثر از تجربیات اجتماعی‌اش از بازیگرانش گرفته، به اضافه نریشن‌های ظاهرا عاشقانه بسیار بد از توهمات دختر که منطبق بر همان کلوزآپ‌ها بیشتر اروتیک از آب درمی‌آیند و باعث متلک‌پرانی بیننده‌های نوجوان می‌شوند، همه با هم فیلمی مشمئز کننده را می‌سازند که حکایت از جیب پر و کله خالی از ایده کارگردانش دارد. مثلا نوعی بازی با روایت که همه جور بلایی سر بیننده‌اش می‌آورد غیر از همراه کردن. مثل جوک بی مزه‌ای که بی مزه‌تر تمام می‌شود و مشقت تحملش برای بار دوم چند برابر است. معلوم نیست این فیلم چطور به بخش مسابقه راه پیدا کرده است.

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: