خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
1 اردیبهشت 1387
15 بهمن 1386
13 بهمن 1386
8 بهمن 1386
20 اردیبهشت 1387
16 اردیبهشت 1387
9 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
4 اردیبهشت 1387
17 آبان 1386
21 مهر 1386
11 مهر 1386
14 شهریور 1386
25 مرداد 1386
25 بهمن 1385
16 بهمن 1385
16 بهمن 1385
28 آبان 1386
14 مرداد 1386
27 مرداد 1386
15 مرداد 1386
5 آذر 1386

مشکل فیلم نداشتن یک ایده مرکزی واحد و یک محور برای اتفاقات است. گویی فیلم از میانه شروع می‌شود و به همین دلیل اطلاعاتی که برای همراهی با شخصیتها لازم است به بیننده داده نمی‌شود، در نتیجه بسیاری مسائل مبهم می‌مانند و منطق بسیاری از اتفاقات و روابط در بیشتر لحظات فیلم می‌لنگد. مثلا دلیل اصلی طلاق گرفتن سیمین (باران کوثری) از محمدرضا (گلزار) با توجه به حساسیت بالایی که سیمین روی او دارد برغم توضیحات پایانی فیلم منطقی به نظر نمی‌رسد. ظاهرا چیزی که در داستان و اتفاقات آن به شکلی مداوم پیش می‌آید این است که سیمین همواره نگران از رابطه محمدرضا با زنی به جز خودش، با حسادت زنانه‌ای مدام به بهانه دو دنگ مالکیتش به خانه او می‌رود و مراقبش است. اما کارگردان به جای اینکه وضعیت موجود بین محمدرضا و سیمین را یک دعوا یا قهر جدی نشان دهد با یک انتخاب غلط آنها را با طلاق از هم جدا کرده و همین امر باعث می‌شود تا اساسا صورت مسئله زیر سئوال برود و بیننده از خود بپرسد که اگر سیمین از شوهرش جدا شده، دیگر به او چه ربطی دارد که محمدرضا با چه کسی رابطه دارد؟ و همین مسئله باعث می‌شود تا در صحنه‌های مثلا غافلگیری اصلا تعلیقی وجود نداشته باشد. چرا که چیزی که اتفاق می‌افتد یک غافلگیری یا آن چیزی که کارگردان برای نمایشش زور می‌زند یعنی مچ گیری نیست، یک فضولی بی دلیل از طرف آدمی بی ربط به قضیه است و بنابراین توضیحات رضا هم برای قانع کردن سیمین کاملا اضافی به نظر می‌رسد و اتفاقات را به شکلی غیر واقعی شبیه به بازی‌ای کودکانه به نظر می‌آورد. یا در مورد اینکه بازیگری که مثلا خیلی مشهور و معروف و حضورش در هر جایی خبر ساز است چطور قبول می‌کند که راننده دختر همسایه‌اشان بشود هیچ توضیحی داده نمی‌شود و حتی بین نمای حضور این دو در ماشین و نمای قبل از آن هم هیچ نمای توضیح دهنده‌ای نمی‌آید، تا نمایش ناگهانی این صحنه مثلا ایجاد تعلیق وجود رابطه کند. که البته تماشاگر عادی امروزه سینما حرفه‌ای‌تر از این شده که از این رودست‌ها بخورد. جلوی در سفارت هم معلوم نیست به یکباره دوست سیمین از کجا پیدایش می‌شود تا از آنها عکس بگیرد. یا اینکه وقتی مشخص می‌شود که آویزان بودن عطا (رضا عطاران) به محمدرضا و تلاشش برای ماندن در خانه نقشه خواهرش بوده، آن وقت منطق فرار عطا به هر قیمتی برای اینکه شب در خانه رضا نماند زیر سئوال می‌رود (تا صبح خوابیدن گلزار روی میز بیلیارد در حالی که هر سه چراغ بالای سرش روشن است هم در نوع خودش شاهکار است). رابطه سیمین با دوستانش هم کاملا توضیح داده نمی‌شود و فقط تلاشی ناموفق برای نمایش هجوآلود یک گَنگ زنان ضد مرد است که عموما تشکیل شده از زنان شوهر دوستی که زیر نفوذ یک زن که ظاهرا فمینیست است قرار دارند، بخصوص صحنه مهمانی گروهی آنها که بسیار مشابه چیزی است که در عینک دودی هم از لطیفی دیده بودیم.
تلاش کارگردان برای ایجاد هر چه بیشتر صحنه‌های خنده‌دار به هر دلیل نیز این مشکل را مضاعف کرده است. فیلم پر است از ایده‌های صرفا کمیکی و اکثرا بی مزه و تکراری که حذف آنها هیچ لطمه‌ای به داستان فیلم نمی‌زند. صحنه دادگاه ابتدای فیلم، تمام لحظات حضور بهاره رهنما، پسر بچه علاقه‌مندی که به محض دیدن گلزار به گریه می‌افتد، دختر چند ماهه‌ای که باید هر شب دو بار فیلمی از گلزار ببیند تا خوابش ببرد، پیتزا فروشی که نصفه شب برای دخترها امضا می‌گیرد و پول پیتزایش را هم سه برابر از آقای ستاره می‌گیرد (چرا؟) و بسیاری دیگر از این جمله‌اند. همین طرز تلقی کارگردان باعث شده تا هیچ صحنه تلخی که مجالی برای نفس کشیدن به بیننده می‌دهد در فیلم پیش نیاید و برخی شوخی‌های خوب فیلم که بعضا تحت تاثیر کارگردانی خوب در آن لحظه است نیز به چشم نیاید. مثل صحنه‌ای که عطا قلب را از دست فرنگیس می‌گیرد و به گوشه ای پرتاب می‌کند. بیشترین ضربه به فیلم از این نظر از ناحیه حضور شخصیت تلویزیونی رضا عطاران است که دقیقا شخصیتی است که او در سریالهای مناسبتی به نمایش می‌گذارد و مشخصا این بخش فیلمنامه مخصوص او نوشته شده است. مشکل این شخصیت این است که خباثت را به دنائت می‌رساند و باعث می‌شود تا بیننده به کارهای او بخندد ولی شخصیتی جذاب از او در ذهنش نماند. چه اینکه شوخی‌های او یعنی دروغ گفتن‌ها و زیرآب زدن‌ها از فرط تکرار زجرآور می‌شوند و دلیل وجودشان فقط محض خنده و خارج از منطق داستان است. مثل صحنه‌ای که از خانه خارج می‌شود و لحظاتی بعد (معلوم نیست چرا) وارد خانه همسایه می‌شود و باز به روی پله‌ها برمی‌گردد یا صحنه‌های مربوط به اصرار برای به خانه آوردن دختر همسایه و بعد اصرار بر نگهداشتن او و بعد اصرار بر بیرون رفتن خودش و اصرار بر دادن توضیحاتی دروغ به خواهرش.
جدای از این مسائل، کپی برداری‌های کارگردان (که در صحنه اول فیلم به نقش کارگردان حضور دارد) هم مشکل دیگری است. مثلا در صحنه حرف زدن محمدرضا با توپ والیبال (به تقلید از جدا افتاده رابرت زمه‌کیس) قرار است بیننده غافلگیر و در عین حال جای به شدت و به وضوح خالی شخصیت پردازی پر شود که نمی‌شود. یا در صحنه ورود کارمند معاملات املاک کارگردان قصد دارد با ارائه شخصیتی دروغگو که افه‌های بازیش به شدت شبیه به شخصیت‌های سریال‌های مهران مدیری است فضایی طنز ایجاد کند که نتیجه اش دلزده کننده است.
نبض بازار. چیزی که کارگردانان ما خوب آن را پیدا کرده‌اند. امروز روز فیلمی می‌فروشد که جماعت خسته را کمی بخنداند و باعث شود تا غم و غصه‌هایشان را ولو برای ساعتی فراموش کنند. پس تا از دست نرفته باید از آن بهره‌برداری کرد. فیلمسازی درست و داستان‌گویی صحیح هم فدای یک تار موی بلیط فروش. نگاهی به این چند سال اخیر نشان می‌دهد که فیلم‌های کمدی کم‌کم جایگاه فروش را از نسل نوین فیلمفارسی‌ها یا همان فیلم‌های عشقی ربوده‌اند و آنها را به رده دوم فرستاده‌اند. پس چه بهتر که فیلم تولیدی ترکیبی از این دو و البته با اولویت داشتن اولی باشد. هر چه آپارتمانی‌تر و ارزانتر هم بود که چه بهتر، سریع‌تر ساخته می‌شود و زودتر هم به گیشه می‌رسد. یادآور جمله‌ای که رضا رویگری در فیلم اجاره نشینها موقع تعمیر خانه‌ای که «اسمال تف کار تو نشئه‌گی ساخته» بود به زبان می‌آورد: «آدمو می‌ندازن وسط، می‌گن زود بساز، خوب بساز، ارزون بساز، خوب نتیجه‌اش می‌شه همین دیگه».

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: