گفتار 11
حادثه پردازی و کشمکش
حادثه پردازی
مصطفی مستور در مبانی داستان کوتاه می نویسد:
«هنرمندی و خلاقیت داستان نویس در فرایند تبدیل طرح به داستان نمود و ظهور می یابد. داستان نویس با برگرفتن عناصر داستان و تزریق آنها در ساختمان طرح ، دست در کار آفرینش داستان می شود. چارچوب فنی و استخوانی طرح در سیر تبدیل شدن به داستان، گوشت و پوست می گیرد و فربه می شود.»
اگر یادتان باشد در نوشتن خط طرح قرار شد نگران حس برانگیزی نباشیم و آنچه مهم بود درستی روابط علی و معلولی حوادث داستان بود. در خط طرح ما می خواستیم به سوالات منطقی موجود در داستان پاسخ گفته باشیم . در واقع تمام چراها و چگونه هایی که خواننده و خود نویسنده از داستان دارند باید در طرح جواب داده می شد. بنابراین انتظار نمی رود که کسی با خواندن طرح داستان اشک بریزد یا قهقهه بزند و یا به هر شکلی متاثر شود.
خوب! بعد از آنکه خیالتان از بابت محکم بودن چارچوب داستان راحت شد و شخصیتها و نوع روابطشان شفاف شد نوبت به آن می رسد تا یک گام بلند دیگر به سمت ایجاد یک داستان بردارید و آن حادثه پردازی یا کشمکش است.
اگر در یک تقسیم بندی کلی داستان را دارای سه بخش عمده ی شروع، میانه و پایان بدانیم، این بخش بیشترین سهم را در بخش میانی داستان به خود اختصاص خواهد داد.
بعد از آنکه تعادل به هم خورد داستان با ورود به بخش میانی(تنه) خود ادامه می یابد و در این مرحله نویسنده می کوشد از طریق چیدمان حوادث و تعلیق و کشمکشی که ایجاد می کند مخاطب را از سویی تا پایان حفظ کند و از سویی پیام نهفته در اثر را به او منتقل نماید. نیاز به توضیح نیست که اگر مساله ی داستان به سرعت حل شود دیگر جذابیتی برای خواننده باقی نمی ماند.
کشمکش حاصل دونیروی مخالف است که در برابر هم قد علم می کنند. خواستن و نخواستن. من می خواهم بلال هایم را به قیمت منصفانه بفروشم اما شریکم نمی خواهد! داش اکل از طرفی عاشق مرجان شده است اما از طرفی این کار را خیانت به او می داند. بین این خواستن و نخواستن هاست که حادثه ها شکل می گیرد و خواننده کنجکاو می شود خودش را جای شخصیتها بگذارد و حوادث را شخصا تجربه کند و از این راه خودش را محک بزند.
مهدی قزلی در داستان نویسی از صفر می نویسد:
«کشمکش بین دونیروی ناهمسو یا متضاد پیش می آید. نیروهای بیرونی و درونی. شروع کشمکش از همان مانع که موجب عدم تعادل شده سرچشمه می گیرد. مساله داستان در کشمکش نیروهای ناهمسو تحلیل می شود، باعث هیجان و انتظار خواننده می شود و باعث می شود مخاطب تا پایان همراه داستان بماند.»
اما قبل از اینکه به انواع کشمکش در داستان اشاره کنیم لازم به توضیح است که تعاریف فوق برگرفته از آموزه های کلاسیک و تعریف شده ی داستان نویسی است که به تناسب نیاز کارگاه انتخاب شده است. ممکن است شما مثالهای متنوعی از داستانهایی که خوانده اید به ذهنتان برسد که اشکالی دگر گونه داشته باشند. مثلا شما بگویید من داستانی خوانده ام که اصلا کشمکشی در آن وجود ندارد و تا پایان هیچ حادثه ی خاص و مهمی دیده نمی شود.
در پاسخ به این سوال بد نیست به نوع تقسیم بندی «مستور» از ساختار طرح داستان توجه کنید. وی در تقسیم بندی عوامل موثر شکل دهنده ی طرح داستان از عاملی به نام «ناپایداری» استفاده می کند که به زعم حقیر مفهومی جامعتر و دربرگیرنده تر از عامل«کشمکش»- که سالهاست مورد تدریس مدرسین آموزش داستان نویسی است- در خود دارد. وی در توضیح ناپایداری می نویسد:
«هر طرح برای حرکت خود از ناپایداری و رسیدن به تعادل بر بستری از ناسازگاری حرکت می کند گرچه عامل پیدایش ناپایداری ها لزوماً کشمکش نیست، ناسازگاری و کشمکش اغلب سهم زیادی در به وجود آوردن موقعیت های ناپایدار و در نتیجه گسترش داستان دارند.»
وی در ادامه به داستان «تلفن بی موقع» اثر ریموند کارور اشاره می کند :
با زنگ بی موقع تلفن، زن و شوهری وحشت زده از خواب بیدار می شوند و موقعیت ناپایداری شکل می گیرد. این موقعیت بر هیچکدام از انواع ناسازگاری ها منطبق نیست. ادامه ی داستان کوششی است برای بازگرداندن این موقعیت به حالت جدیدی از تعادل.
در داستان فوق بعد از آن تلفن بی موقع، زن و شوهر تا صبح نمی خوابند و از مسائلی با هم حرف می زنند که شاید در حالت عادی به آن توجهی نداشته اند. هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و کشمکش آشکاری وجود ندارد.
پرداختن جزیی تر به چنین داستانهایی که ویژگیهای خاص خود را دارند در حال حاضر دستور کار ما نیست و خواهش بنده این است که فعلاً سودای نوشتن اینگونه داستانها را -که به ظاهر آسان می نمایند- از سر بیرون کنید. اگر مجالی دست داد در این مورد بیشتر صحبت خواهیم کرد.
گفتار 12
انواع کشمکش و ویژگی های آن
سارا عرفانی
گفتیم کشمکش داستانی یک نوع تقابل یا تضاد است میان دو چیز. حالا به انواع آن می پردازیم:
1_ کشمکش انسان با طبیعت:
در این نوع از کشمکش، شخصیت اصلی داستان می تواند کسی باشد که به هر نحوی، با طبیعت دست و پنجه نرم می کند. کسی را تصور کنید که به خاطر یک اتفاق، در جنگل بزرگی گم شده است و باید به هر ترتیب، راه خودش را پیدا کند. برای مثال می توان به داستان پیرمرد و دریا نوشته ارنست همینگوی اشاره کرد.
2_ کشمکش انسان با انسان:
چنین کشمکشی میان دو فرد صورت می گیرد که معمولا بیشتر داستان ها بر مبنای کشمکش انسان با انسان نوشته می شوند. البته این دلیل نمی شود که این نوع کشمکش، بهترین نوع باشد و اساسا نمی توان گفت کدام یک از انواع کشمکش، بهتر یا بدتر است. همه چیز بستگی به نحوه پرداخت نویسنده دارد. مثال این نوع کشمکش را در داستان های «ماجرای من و شریکم» خوانده اید.
3_ کشمکش انسان با جامعه:
در این نوع کشمکش، ظاهرا افرادی به صورت انفرادی به خاطر حفظ منافع شخصی با یک فرد مقابله می کنند. اما در واقع هر کدام از آنها یا همه با هم، نمادی از یک نوع طرز تفکر و نگرش اجتماعی و یا اعتقادی هستند. مانند داستان «آدمهای آبرودار».
4_ کشمکش انسان با خود:
بر اساس این نوع کشمکش، انسانی به تصویر کشیده می شود که به مبارزه درونی با بعضی جنبه های وجود خودش می پردازد و البته همه چیز به توانایی نویسنده جهت تجسم بخشیدن به کاوش درونی شخصیت اصلی داستان بستگی دارد که تا چه حد بتواند این مبارزه درونی را قابل قبول و باورپذیر و داستانی ارائه کند. فرد در چنین داستانی، معمولا دچار تردید است. با خودش در مورد یک موضوع خاص مشکل دارد. نمی داند چه کند. نویسنده باید یک درگیری درونی را به تصویر بکشد.
5_ کشمکش انسان با سرنوشت:
البته این نوع کشمکش بیشتر مناسب طرز فکر هایی است که سرنوشت را حتمی و لایتغیر می دانند و برای آن اصالت ویژه ای قائل هستند. در چنین داستانی، فرد تلاش می کند تا سرنوشت خودش را تغییر دهد. لازم به ذکر است که در قرون اخیر، دو گروه از نویسندگان با اعتقاد به سرنوشت حتمی دست به قلم برده اند: مارکسیست ها و ناتورالیست ها. داستان بلند «بوف کور» نوشته صادق هدایت، نتیجه چنین تفکر جبری است که نهایتا به یاس و پوچگرایی منتهی می شود.
6_ کشمکش جامعه با جامعه:
در این نوع کشمکش، افراد داستان فردیتی برای خود ندارند و هر کدام جزئی از یک گروه هستند که این گروه، در حکم یک فرد، در داستان عمل می کند. یعنی فردیت، به یک جمع تعلق دارد نه به یک فرد خاص.
البته در بعضی از داستان ها این کشمکش به راحتی قابل تشخیص نمی باشد، همچنین در بعضی داستان های دیگر ممکن است به راحتی بتوانیم تشخیص دهیم که از کدام نوع کشمکش استفاده شده است. شخصیت اصلی بعضی از داستان ها هم ممکن است در یک زمان، هم با فرد دیگری درگیر باشد، هم با طبیعت و هم با خود. پس این امکان هست که در یک داستان، چند کشمکش وجود داشته باشد.
ویژگی های یک کشمکش ایده آل
1_ کشمکش نباید جهشی باشد
وقتی می خواهیم یک تقابل را در داستان، به تصویر بکشیم باید قبل از یک اتفاق خاص بیرونی، انگیزه های چنین حادثه ای را برای خواننده روشن کنیم. عدم اطلاع از انگیزه دو طرف، باعث می شود که خواننده هرگز نتواند درباره چنین تضاد و تقابلی، قضاوت و تحلیل درستی داشته باشد.
سیر تحول اشخاص داستان، و یا شکل گیری اتفاقات، باید پله پله و تدریجی صورت گیرد. اما در بعضی داستان ها می بینیم که نویسنده، بدون زمینه سازی منطقی آدم های داستانش را به جان یکدیگر می اندازد و فقط برای خالی نبودن عریضه یک درگیری ایجاد می کند که البته باعث به ریختن ذهن مخاطب می شود.
فقط دو دلیل خاص باعث می شود که کشمکش جهشی باشد. یکی اینکه نویسنده مطمئن باشد دلیل، برای خواننده کاملا واضح است و توضیح ماجرا حوصلهی او را سر می برد. دوم اینکه نویسنده عمدا یک پرش ایجاد کند، اما در جایی دیگر و به طور کاملا حرفه ای، دلیل آن اتفاق را با رفتارها و کارهای شخصیت ها توجیه کند.
2_ کشمکش خوب، باید تصاعدی باشد
در واقع کشمکش نباید ساکن باشد. در این صورت خواننده از خواندن داستان، دچار کسالت می شود و داستان را رها می کند. چون هیچ چیز مهیج و تحریک کننده ای وجود ندارد.
درگیری باید به تدریج بحرانی تر شود و کم کم به نقطه اوج برسد. پس باید توجه داشت که در کشمکش، هم جهش و هم سکون، می توانند باعث نقص در داستان پردازی شوند.
3_ کشمکش لزوما با تنفر همراه نیست.
وقتی می گوییم کشمکش یا درگیری، منظور ما تضاد بین دو چیز است اما این بدان معنا نیست که آدم های داستان حتما باید از همدیگر نفرت داشته باشند. در داستان کوتاه «مرخصی » از محمدرضا کاتب با پسر جوانی مواجهیم که برای مرخصی از جبهه آمده و مادرش تصور می کند که او دیگر قصد بازگشت ندارد. پسر با تمام شدن تدریجی مرخصی به این فکر می افتد که چه حیله ای سر هم کند تا بتواند دوباره به جبهه برود. عاقبت هم موقع بیرون رفتن جوان، مادر متوجه می شود و کشمکش بالا می گیرد...
اصل کشمکشی را ـ که این داستان بر مبنای آن نوشته شده است ـ علاقه فراوان مادر به پسرش ایجاد کرده است و هیچ ناراحتی و دلخوری و حتی کینه ای میان دو طرف داستان وجود ندارد.
در بعضی کتاب ها کشمکش را از این جهت، به دو دسته تقسیم کرده اند. «کشمکشی که دو چیز متضاد را به هم نزدیک می کند» و «کشمکشی که بین دو چیز نیازمند به هم، جدایی ایجاد می کند».
4_ کشمکش باید میان دو نیروی هم اندازه اتفاق بیفتد.
تصور کنید نویسنده، صحنه جنگی را پرداخت می کند که در یک طرف آن هزاران هزار نفر با تجهیزات کامل آماده دفاع هستند. و در طرف دیگر، صد نفر می خواهند با چنان سپاه عظیمی مقابله کنند. خیلی غیرمنطقی به نظر می رسد. بله! احتمالا به یاد فیلم 300 افتادید که اتفاقا یکی از دلایلی که این فیلم، مورد انتقادات شدید مردم جهان واقع شد، همین غیرمنطقی بودن داستان بود.
پس وقتی می خواهیم دو سوی یک درگیری را خلق کنیم، باید نیروهایی برای هرکدام از آنها در نظر بگیریم که تا حدودی با هم برابری کند و خواننده احساس نکند که به او توهین شده است.
5_ کشمکش نباید حل نشدنی به نظر بیاید.
اگر خواننده احساس کند که کشمکش داستان، صد در صد حل نشدنی است، در آن صورت تلاش آدم های داستان برای ایجاد تعادل را بیهوده تلقی خواهد کرد و به خواندن داستان ادامه نمی دهد چون هیچ تعلیقی، او را به حل مشکل امیدوار نمی کند.
پس کشمکش باید طوری شکل بگیرد، که خواننده را در حالت تعلیق نگه دارد. از یک طرف نسبت به حل شدن مشکل نگران باشد و از طرف دیگر امیدوار.
گفتار 13
تفاوت حادثه با اتفاق/انواع حادثه:
محمدرضا خردمندان
تفاوت حادثه با اتفاق
گفتیم حوادث نقش مهمی در شکل گیری و اثرگذاری داستان دارند اما این را هم به یاد داشته باشیم که حوادث، هر چه باشند زیر چتر طرح داستان هستند که معنا می یابند و طرح چیزی نیست جز روابط علی و معلولی وقایع. بنابراین مجموع حوادث موجود در داستان چونان زنجیری پیوسته با یکدیگر رابطه ای تنگاتنگ دارند به شکلی که حادثه ی«الف» دلیل حادثه ی «ب» و «ب» دلیل «ج» و «ج» دلیل...
حتماً تا به حال داستان های زیادی خوانده اید که گره ی داستان-زمانی که شخصیت اصلی مستاصل شده- به یکباره (بعضاً به شکل یک معجزه!) یا به شکل یک اتفاق که برآمده از وقایع داستان نیست گشوده می شود! مثلا نویسنده دلش به حال شخصیت اصلی می سوزد و چون راه داستانی برای نجات وی نمی یابد فرشته ای را (از خارج دنیای داستان!) اجیر می کند تا او را از مهلکه نجات دهد! چنین داستانهایی معمولاً باورنکردنی، آبکی و ضعیف از آب در می آیند.
انواع حادثه:
حوادث داستان را به دو دسته، یعنی حوادث اصلی یا فرعی تقسیم می کنند. حوادث اصلی همان حوادثی هستند که در فکر نویسنده به هم گره خورده اند و بر روی هم طرح داستان را بوجود آورده اند و چنانچه طرح داستان، طرح در خور و جامعی باشد، حذف یا تغییر هر یک از آنها، داستان را پاک دگرگون خواهد ساخت.
حوادث فرعی، حوادث کمکی هستند و نویسنده به یاری آنها طرح داستان را گسترش می دهد. در واقع حوادث فرعی پرکننده ی فواصل بین حوادث اصلی هستند. از این منظر می توان شکل حوادث در داستان را چیزی شبیه نوار قلب تصور کرد. در یک نوار قلب بعد از هر ده – پانزده دندانه ی ریز یک دندانه ی بزرگ(مرتفع!) دیده می شود. آن دندانه های درشت همان حوادث اصلی هستند و آن ریزترها حوادث فرعی. البته خود حوادث اصلی هم بزرگ و کوچک دارند. بعضی ها مرتفع تر و برخی کوچکتر به نظر می آیند.
نویسنده ی تازه کار به جای اینکه از حوادث فرعی استفاده کند حوادث اصلی را با یک رشته شرح و وصف یکنواخت به هم مربوط می کند. شک نیست که در این گونه شرح و وصف ها، حوادث فرعی نیز وجود دارد اما به بسط و گسترش چیزی کمک نمی کند.
یکی از بهترین تمرینها برای شناخت حوادث اصلی و فرعی، آنالیز کردن یک داستان از این منظر است.
برای مثال این تمرین را در بخشی از داستان «ماجرای من و شریکم» انجام می دهیم.
حوادث اصلی با رنگ سیاه و فرعی با رنگ آبی مشخص شده اند:
بلالهای مانده، خیلی زیاد نبودند؛ کمکم داشتند تمام میشدند؛ قیمتشان هم بد نبود؛ صدتایی بیست تومان یعنی دانهای دو ریال. نگران شده بودم. به حمید گفتم: «بلالهای مانده هم دارد تمام میشود. نکند دست خالی بمانیم!»
سرش را طوری تکان داد که انگار چندین سال است بلالفروشی داد و گفت: «نه، آنها به درد ما نمیخورند.» و چون دید که من قانع نشدهام، ادامه داد: «ناراحت نباش، کار خودشان است!»
باز هم نفهمیدم، پرسیدم: «چی کار خودشان است؟»
- «همین دیگر! سپردهاند که بار جدید را کمی دیرتر بیاورند تا بلالهای مانده را آب کنند. اگر بلال تازه آمده بود که دیگر کسی آن ماندهها را نمیخرید. نمیشود آنها را دست مشتری بدهی؛ پوستشان خشک شده؛ همه میفهمند که مانده است؛ هیچ کس آنها را نمیخرد.»
دیگر چیزی از بلالهای کهنه نمانده بود که سر و کله کامیون بلالهای تازه پیدا شد. وقت خریدن که شد، حمید گفت: «هفتاد تا میگیریم، صد تا زیاد است. روز اولمان است، یک وقت روی دستمان باد میکنند.»
بعد از چانهای که حمید با بلالفروشی زد - و فایدهای هم نداشت - بیست و هشت تومان دادیم و هفتاد تا بلال گرفتیم، یعنی هر کدام چهار ریال. گونی بلالها را روی کولم انداختم و آمدیم سر ایستگاه اتوبوس. ساعت ده و نیم شده بود. چند دقیقه بعد، یک اتوبوس دو طبقه آمد. خواستم سوار شوم که کمک راننده نگذاشت و گفت: «با این گونی، کجا میآیی؟ این که وانت نیست. با اتوبوس نمیتوانی بروی!»
نگاهی به حمید کردم. او با التماس گفت: «حالا شما اجازه بده، ما از در عقب سوار میشویم؛ گونی را هم یک جایی، همان عقب میگذاریم.»
- «خیلی خوب، بروید.»
بلیطمان را نگرفت و گفت: «از همان عقب که سوار شدید، دست به دست بفرستید جلو.»
خوشحال، به طرف در عقب رفتیم. هنوز نرسیده بودیم که راننده گاز داد و اتوبوس از کنارمان رد شد و دود سیاهی از خودش به جا گذاشت. حرصم گرفت. با حسرت، به اتوبوس - که داشت دور میشد - نگاه کردم و گفتم: «بیمعرفت، به ما کلک زد!»
حمید گفت: «عیبی ندارد پسر! از این چیزها زیاد است؛ جوش نزن! اتوبوس بعدی که آمد، بدون معطلی میروی دم در عقب؛ مسافرها را که پیاده کرد، جلدی میپری بالا. تنبلی نکنیها! من از جلو سوار میشوم و بلیط را میدهم. اگر نتوانیم سوار اتوبوس بشویم، کلی باید پول وانت و تاکسی بدهیم.»
به خانه که رسیدیم، زغال و منقل را هم آماده کردیم. حمید گفت: «محله خودمان برای فروختن بلالها خوب نیست. اینجا خیلی استفاده ندارد. آشناها که میآیند، بلال برمیدارند و پول نمیدهند! مردم این محله آن قدر پولدار هم نیستند که هر چه گفتیم بدهند؛ باید برویم یک جای دیگر، یک محله بالای شهر.»
تندی گفتم: «اگر باید بالای شهر برویم، من یک جای خواب بلدم؛ روبهروی پارک است؛ خیلی شلوغ است؛ چند تا بلالفروشی دارد، ولی مشتری خیلی زیاد است؛ بلالهای همه فروش میرود.»
سرش را تکان داد و گفت: «نه، آنجا خوب نیست. باید یک جایی برویم که بلالفروش دیگری آنجا نیست.»
قرارمان را برای بعد از ظهر گذاشتیم و رفتیم تا کمی استراحت کنیم.
تند تند بلالها را روی منقل میگذاشتیم و زغالها را باد میزدم. اگرچه بلال پختن را بلد بودم، ولی برای پختن چند تای اولی، حمید هم کمکم کرد تا مطمئن شود آنها را خام یا سوخته، دست مشتری نمیدهم. با وجود آنکه تازه بساطمان را پهن کرده بودیم، ولی مشتریهامان خیلی زیاد شده بودند. حمید بلند بلند داد میزد، «بلال، شیربلال داریم، بلال شیرین و نرم، بلال تازه داریم، بدو تا تمام نشده!»
بیشتر مشتریهامان بچههایی بودند که به زور، دست پدر و مادرهایشان را میکشیدند و پای بساطمان میآوردند. حمید هم نمیگذاشت کسی دست خالی برود. وقتی میدید که یک مشتری مردد است، آن قدر از بلالها تعریف میکرد تا او وسوسه میشد و به جای یکی، چند تا بلال میخرید! پشت سر هم دروغ میگفت. نمیدانستم آن دروغها را از کجا یاد گرفته بود. بعد هم به من میگفت: «یاد گرفتی؟ اینها هم جزو اصول کار است.» هر وقت مثل من یاد گرفتی، شریک میشویم.» بعد هم شروع میکرد به خندیدن. ولی از من بر نمیآمد. محال بود این چیزها را یاد بگیریم. تا میخواستم یک کلمه دروغ بگویم، گوشهایم سرخ میشدند. از حرفهایی که حمید برای فروختن بلالها میزد، ناراحت میشدم؛ ولی برای اینکه خودم را راضی کنم، توی دلم میگفتم: «راست میگوید دیگر، تقصیر خودشان است؛ اگر این چیزها را نگویی که مردم نمیخرند! ولی من به درد این کار نمیخورم!»
حمید، بلالها را چند دسته کرده بود: ده ریالی، بیست ریالی و سی ریالی. البته قیافه مشتریها همه نگاه میکرد و به بعضیها قیمت بیشتر میگفت. اگر توی محله خودمان بودیم، فوقش بلالهای خوب و بزرگ را میتوانستیم دانهای پانزده ریال بفروشیم؛ تازه اگر مشتریاش پیدا میشد. ولی اینجا بدون چانه میخریدند. بلالها را که میپختم، میزدم توی سطل آب نمک کنار دستم و میدادم دست مشتریها. بلال داغ را که توی آب نمک میزدم، صدای جیزی میکرد که خوشم میآمد. ولی بعضیها مرا از شنیدن صدای جیز بلال داغی که توی آب نمک میرفت، محروم میکردند و میگفتند: «وای! وای! توی آن آب نمک نزنیها، کثیف میشود! چه آب نمک سیاهی! انگار تویش زغال انداختهاند!»
راست میگفتند. آب نمک خیلی سیاه شده بود؛ ولی فقط اثر بلالهایی بود که تویش زده بودم وگرنه کثیف نبود! خلاصه همین طوری مشتریها را راه میانداختم. کمی سرمان خلوت شده بود که به حمید گفتم: «چرا به بعضیها قیمت بلالها را گرانتر میگویی؟ مگر برای همهشان قیمت تعیین نکردهای؟»
یواش در گوشم گفت: «آرامتر؛ مگر نمیبینی مشتری ایستاده؟ آن قیمتها حداقل قیمتها بود! اگر همه را به همان قیمتها بفروشیم که صرف نمیکند!»
از این کار هیچ خوشم نیامده بود. احساس میکردم که داریم سر مردم را کلاه میگذاریم. من که نمیتوانستم از این کارها بکنم! تعداد زیادی از بلالها را فروخته بودیم. آفتاب هم غروب کرده بود. سرمان خیلی خلوت شده بود. حمید همانطور داد میزد و از محاسن بلالهایمان میگفت. همینطور که بیکار ایستاده بودم، یک حساب سرانگشتی کردم تا ببینم چقدر استفاده میبریم. اگر بلالها را به همان قیمتی که قرار گذاشته بودیم میفروختیم، نزدیک نود تومان استفادهاش بود...
منابع:
داستان نویسی از صفر. مهدی قزلی. موسسه علمی آینده سازان. چاپ اول. 1383
مبانی داستان کوتاه. مصطفی مستور. نشر مرکز. چاپ اول. 1383
هنر داستان نویسی. ابراهیم یونسی. موسسه انتشارات نگاه. چاپ هفتم. 1382
پیک قصه نویسی. مهدی حجوانی
تمرین:
1-داستان خوانی:
چهارده شاخه گل محمدی نوشته منیژه آرمین
2- از بین داستانها و فیلمهایی که خوانده و دیده اید، از هر نوع کشمکش دومثال بزنید.
مثال کشمکش انسان با جامعه: آژانس شیشه ای.
کشمکش انسان با انسان: مرد عنکبوتی.
3- با توجه به شرایط یک کشمکش خوب که در درس توضیح داده شد، دو صحنه کشمکش را تصور و سپس بنویسید.
4- حوادث اصلی و فرعی این بخش از داستان چکمه را مشخص کنید. در نظر داشته باشید که مبنای تفکیک حوادث، خط طرح داستان می باشد:
لیلا و مادرش دَم دکانها میایستادند، و کفشهای پشت شیشهها را نگاه میکردند. هنوز پاییز بود و کفشهای تابستانی را میشد از پشت شیشهها دید. چکمه و کفش زمستانی هم بود.
لیلا دلش میخواست، اولین چکمههایی را که دید، بخرند. از همه چکمهها خوشش میآمد و میترسید جای دیگر چکمه نباشد، اما، مادر گفت:
ـ توی دکانها چکمه فراوان است و باید بگردند تا چکمه خوب و خوشگلی پیدا کنند. عجله فایدهای ندارد.
خیلی راه رفتند. از این خیابان به آن خیابان، از این دکان به آن دکان. اما، هنوز چکمهای که مادر بتواند پسند کند، پیدا نشده بود. لیلا گرسنهاش شده بود. مادر هم همین طور.
مادر یک خرده «کیک یزدی» خرید. با هم خوردند.
لیلا جلوجلو رفت و پشت شیشه دکانی یک جفت چکمه دید. انتظار کشید تا مادر برسد. مادر آمد. از چکمهها خوشش آمد. راضی شد که آنها را بخرد. چکمهها نخودی خوشرنگ بودند.
لیلا چکمهها را پوشید. راحت به پایش رفتند. مادر گفت:
ـ راه برو.
لیلا راه رفت. با ترس و خوشحالی راه میرفت. حیفش میآمد چکمهها را روی زمین بگذارد. مادر گفت:
ـ پاهایت راحت است؟
لیلا گفت:
بله، راحت است.
فروشنده گفت :
مبارک باشد.
لیلا گفت:
فقط، یک خرده گشاد هستند. پاهایم تویشان لق لق میکند.
فروشنده خندید. مادر گفت:
ـ گشاد نیستند. زمستان جوراب پشمی کلفت میپوشی، باید برای جورابها هم جا باشد. اگر چکمه تنگ باشد، وقتی که میخواهی مدرسه بروی به پایت نمیروند، و باید بیندازیشان دور. پایت تند تند بزرگ میشود.
مادر پول چکمهها را داد. فروشنده خواست آنها را بگذارد توی جعبهای. ولی، لیلا نمیخواست چکمهها را بکند. میخواست با آنها برود خانه. هرچه مادرش گفت: «موقعی که هوا سرد شد، بپوش» زیر بار نرفت. میخواست بزند زیر گریه. فروشنده گفت:
ـ بگذار با همینها برود خانه، و دلش خوش باشد. دمپاییهایش را میگذارم تو جعبه.
مادر راضی شد. لیلا دمپاییهایش را، که توی جعبه بود، بغل گرفت و راه افتاد. خوشحال بود. مادر هم خوشحال بود. لیلا جلوجلو میرفت. راه که میرفت، پاهایش توی چکمهها لق لق میکرد، و صدا میداد. لیلا چند قدم که میرفت میایستاد و چکمهها را نگاه میکرد. دلش میخواست زودتر به خانه بروند و چکمهها را نشان مریم بدهد.
هوا تاریک شده بود. مادر خیلی خسته شده بود. سرش درد گرفته بود. گفت:
ـ حالا برویم اتوبوس سوار شویم.
لیلا و مادرش توی ایستگاه اتوبوس ایستادند. اتوبوس که آمد سوار شدند. اتوبوس آرام آرام میرفت. خیابان شلوغ بود. شب شده بود. چراغ دکانهای دو طرف خیابان، روشن بود. اتوبوس از نفس آدمها گرم شده بود. لیلا سرش را گذاشته بود روی سینه مادرش. چشم از چکمههایش برنمیداشت. اتوبوس مثل گهواره میجنبید و یواش یواش، از میان ماشینها، میرفت. پلکهای لیلا، نرم نرمک، سنگین شد و خواب رفت. صدای شاگرد راننده آمد:
ـ ایستگاه پل!
اتوبوس ایستاد. زن چاق و گندهای، که زنبیل بزرگ و پراز لباسی داشت، کنار مادر لیلا نشسته بود، تند پا شد و با عجله زنبیلش را برداشت و کشید. جا تنگ بود. زنبیل به چکمههای لیلا خورد. یکی از لنگههای چکمه، از پای لیلا درآمد و افتاد کنار صندلی. زن رفت. چند تا مسافرها پیاده شدند. اتوبوس را افتاد. رفت و رفت. مادر چرت میزد.
اتوبوس دور میدانی پیچید. شاگرد راننده داد زد:
میدان احمدی!
اتوبوس ایستاد.
چـُرت مادر پرید. هر چه کرد نتوانست لیلا را بیدار کند. اتوبوس میخواست راه بیفتد. مادر، لیلا را بغل کرد و زود پیاده شد. رفت تو پیادهرو. اتوبوس رفت. لیلا هنوز بیدار نشده بود. تو بغل مادرش بود.
مادر رفت تو کوچه. کوچه دراز و پیچ در پیچ بود. مادر به نفس نفس افتاد؛ خسته بود. میخواست لیلا را بیدار کند. اما، دلش نیامد. هر جور بود خودش را به خانه رساند. توی درگاه اتاق، خواست چکمههای لیلا را در بیاورد که دید لنگه چکمه نیست! زود لیلا را خواباند گوشه اتاق و برگشت تو کوچه. کوچه را، گـُله به گـُله، گشت. آمد تو پیادهرو. آمد تو ایستگاه اتوبوس. اتوبوس رفته بود. لنگه چکمه را ندید. برگشت.
از شب خیلی گذشته بود. مادر رختخواب را انداخت. لنگه چکمه کنار اتاق بود. مادر از فکر لنگه چکمه بیرون نمیرفت. فکر کرد که: اگر لیلا بیدار شود، و بفهمد که لنگه چکمهاش گم شده، چه کار میکند.
آخر شب، وقتی شاگرد راننده داشت اتوبوس را تمیز میکرد و زیر صندلیها را جارو میکشید، لنگه چکمه را پیدا کرد. خواست بیندازش بیرون. حیفش آمد. فکر کرد چکمه مال بچهای است، که تازه برایش خریدهاند. چکمه نو و نو بود. دلش میخواست بچه را پیدا کند و لنگه چکمهاش را بدهد. اما، بچه را نمیشناخت ـ روزی هزار تا بچه با پدرو مادرشان توی اتوبوس سوار میشوند و پیاده میشوند. از کجا بداند که لنگه چکمه مال کدام بچه است؟ ـ
شاگرد راننده، لنگه چکمه را داد به بلیت فروش.
بلیت فروش لنگه چکمه را گذاشت پشت شیشه دکهاش، که وقتی مسافرها میآیند بلیت بخرند آن را ببیند. شاید صاحبش پیدا شود.
روز بعد، مادر صبح خیلی زود بیدار شد. دست نماز گرفت. نماز خواند. سفارش لیلا را به همسایه کرد. داستان گم شدن لنگه چکمه را گفت و از خانه بیرون رفت.
هوا کم کم روشن شد. مادر باز کوچه را گشت و توی جوی پیادهرو را نگاه کرد لنگه چکمه را ندید. داشت دیرش میشد. تو ایستگاه اتوبوس ایستاد. اتوبوس آمد. سوار شد و رفت سر کارش.
صبح، اول مریم بیدارشد. رفت سراغ لیلا. لیلا توی اتاقشان خواب خواب بود. مریم لنگه چکمه را گوشه اتاق دید. آن را برداشت. نگاهش کرد. لیلا را بیدار کرد:
ـ لیلا، بلند شو. روز شده.
لیلا بیدار شد. چشمهایش را مالید. مریم گفت:
چه چکمه قشنگی! خیلی خوشگل است.
لیلا گفت :
ـ مادرم برایم خریده.
ـ لنگهاش کو؟
ـ نمیدانم.
مریم و لیلا دنبال لنگه چکمه گشتند. اتاق را زیر و رو کردند. مادر مریم ازتوی حیاط صدایش را بلند کرد:
ـ چرا اتاق را به به هم میریزید؟ بیایید بیرون.
مریم گفت :
ـ داریم دنبال لنگه چکمه لیلا میگردیم.
مادر گفت :
ـ بیخود نگردید. لنگهاش، دیشب، تو کوچه گم شده. وقتی لیلا خواب بوده از پایش افتاده.
ـ لیلا گریهاش گرفت. لنگه چکمه را بغل کرد و رفت تو حیاط. گوشهای نشست و هقهق گریه کرد.
مریم، آهسته، به لیلا گفت:
ـ بیا با هم برویم کوچه را بگردیم، پیدایش کنیم.