خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
20 مهر 1387
10 مهر 1387
26 مرداد 1387
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
5 مهر 1387
27 شهریور 1387
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
22 شهریور 1387
11 شهریور 1387
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
2 شهریور 1387
30 مرداد 1387
16 مرداد 1387
کارگاه
25 شهریور 1387
21 مرداد 1387
14 مرداد 1387
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
21 تیر 1387

 

داستانی که در زیر می خوانید، به یکی از هنرجوهای کارگاه مجازی آموزش فنون داستان نویسی سایت لوح تعلق دارد که بعد از چندین مرتبه بازنویسی توسط نویسنده، تصمیم گرفتیم آن را منتشر کنیم.

 

 

 

 

هوا کم کم خنک تر میشد. فرصت زیادی به غروب نمانده بود و کم کم سوسوی چراغ های خیابان ها و مغازه ها و خانه ها از جریان داشتن زندگی در شهر خبر میداد.
نشسته بود و به شهر خیره شده بود. مثل مجسمه ای بی حرکت ...
کم کم صدای قدم هایی از پشت سرش شنید صدای نزدیک تر میشد . بدون آنکه برگردد و به پشت سرش نگاه کند با صدای گرفته ای گفت: جلو تر نیا ...
_ سلام سعید جان. غروب زیبای بهاریت بخیر ...
_ غروب زیبا؟
_ سعید نمی خوام شعار بدم ...
ناگهان صدای گرفته سعید بلند تر شد و فریاد زد: ‹‹اما می دی... اگر تا الان تمومش نکردم بخاطر زبون چرب تو بوده. تو هیچ وقت نمیتونی بفهمی! دکتر تو زندگی داری. سالمی... نفست از جای گرم بلند میشه.››

دکتر نامجو روانپزشکی بود که از 6 ماه قبل تا آن روز سعی کرده بود سعید را درمان کند.
دکتر سرش را پائین انداخت و با صدایی محزون گفت: ‹‹سعید من می خوام یه خبری بهت بدم.››
سعید سرش را پائین انداخت و با عصبانیت گفت:
_ دوباره چه نقشه ای کشیدی؟
_ نقشه ای نیست باور کن...  یکی اومده اینجا که میخواد ببینتت!
_ نه دکتر من دیگه نمی خوام هیچ کس رو ببینم.
_ مطمئنم اگر بدونی کیه خوشحال میشی.
سعید که تا این لحظه به دکتر نگاه نکرده بود سرش را چرخاند و با چشمانی غمگین به چهره دکتر خیره شد...
دکتر ادامه داد: ‹‹بیا بریم بنشینیم یه جای خوب. مطمئنم حرفای زیادی برای گفتن داریم...››
سعید دوباره سرش را چرخاند و به افق خیره شد. باصدایی آرام و گرفته گفت:
_ دکتر! هیچ حرفی بین ما نمونده.
_ اگر با من حرفی نداشته باشی با اونی که منتظره ببینتت داری.
_ دکتر حوصله ندارم. کی می خواد یه مرد معتاد و مبتلا به ایدز رو ببینه؟
_ اگر بگم قول می دی با من بیای؟
_ من یک بار بخاطر یک قول احمقانه زندگیم رو نابود کردم.
سعید دوباره برگشت و رو به دکتر گفت: ‹‹اومدی اینجا وقتت رو تلف کنی؟ دکتر من دیگه با حرفای قشنگ تو خام نمی شم... دیگه خسته تر از اونم که بخوای مثل بچه ها گولم بزنی... . حالا هم می خوام تنها باشم و آخرین غروب رو تماشا کنم. دکتر برو ...››
دکتر کمی جا خورد و با دستپاچگی یک قدم دیگه به سمت سعید برداشت که سعید فریاد زد:
_ به خدا اگر یه قدم دیگه بیای جلو ...
دکتر پرید وسط حرف سعید و گفت : ‹‹باشه . باشه ... آروم باش . سعید "هستی" الان نیم ساعته که منتظره بیاد بالا و تو رو ببینه. من اومدم بهت خبر بدم ...››
سعید شوکه شد و برگشت. به دکتر نگاهی کرد و در حالی که اشک توی چشمهاش جمع شده بود گفت: ‹‹دکتر بهش بگو دیگه خیلی دیر شده... ›› اشک از چشماش جاری شد و دوباره به دکتر پشت کرد. سرش بین دستاش بود و صدای هق هق گریه اش در میان باد گم می شد . دکتر با لبخند رضایتی از گریه سعید یک قدم دیگر به سمت سعید برداشت و با لحنی ارام گفت : ‹‹سعید. من الان می خوام زنگ بزنم و به هستی  بگم تو اجازه دادی بیاد و باهات صحبت کنه...›› سعید در حالی که دستانش را به هم گره کرده بود و روی صورت در هم رفته اشت اشک جاری بود با حرکت سرش تائید کرد.
چند دقیقه بازهم صدای قدمهایی از پشت سر سعید می آمد. صدای کفش های زنانه ای که تند و تند نزدیک می شدند. سعید به سمت صدا برگشت. هنوز صورتش خیس اشک بود که با صدای بغض آلودی گفت: ‹‹همون جا بمون!››
هستی در حالی که با دستمالی اشکهایش را پاک می کرد شال روی سرش را جلو کشید و سعی کرد مرتب به نظر برسد. با صدایی لبریز از ترس بریده بریده گفت: ‹‹سعیدم بیا بریم...››
سعید دوباره در حالی که بغض راه گلویش را گرفته بود فریاد زد : ‹‹ بریم؟ کجا؟؟؟ هستی به من نگاه کن! به این شهر نگاه کن... اینجا آخر دنیاست! یادته می گفتی برای ماه عسل بریم آخر دنیا؟ یادته هستی؟ حالا ببین! اینجا آخر دنیاست!››
و دوباره صدای هق هق گریه سعید بلند شد. هستی در حالی که یکریز اشک می ریخت با نگاهی ملتمسانه به سعید. ساکت ایستاده بود. دکتر چند قدم آن طرف تر با چهره ای غمگین سکوت کرده بود و می خواست اجازه بدهد سعید خودش را خالی کند.


هوا کم کم تاریک می شد و چراغ های خانه ها از جریان داشتن زندگی در شهر خبر می داد. باد نسبتا تندی در ان ارتفاع می وزید. دکتر نامجو و سعید و هستی روی بام یک برج بیست طبقه بودند. پائین تر آنجا که ارتفاعی نداشت. کنار محوطه ورودی برج مردم زیادی جمع شده بودند. ماموران پلیس سعی می کردند مردم را دور کنند و آتش نشان ها با نگاه هایی منتظر با بالای برج نگاه می کردند. جایی که سعید بر لبه دیوار کوتاه بام برج نشسته بود...

آن بالا روی بام مدتی بود که سکوت سنگینی حاکم شده بود. دکتر نامجو از فرصت استفاده کرد و با لحنی پر از انرژی به سعید گفت: ‹‹سعید ...  اگر تو بخوای ما می تونیم همه چیز را دوباره درست کنیم. من قول می دم تو می تونی ترک کنی. قول می دم می تونی دوباره به زندگی برگردی...››
سعید حرف دکتر را قطع کرد و در حالی که بغضش فرونشته بود با صدایی محزون گفت: ‹‹دکتر باز هم که داری شعار می دی... من ...›› اینبار هستی حرف سعید را قطع کرد و در حالی که صدایش را بالا می کشید گفت: ‹‹سعید چرا شعار؟ این همه معتاد هستند که ترک کردن. این همه آدم مثل تو هستند که با HIV زندگی می کنن. سعید دکتر می گه تو ایدز نداری. فقط ناقل ویروس هستی. می تونی حالا حالا ها زندگی کنی. سعید تورو خدا منطقی باش...›› هستی با نگاهی لبریز از نگرانی به سعید نگاه می کرد و با لحنی پر از التماس گفت: ‹‹سعید جانم بیا بریم...››
سعید که تا این لحظه سکوت کرده بود، بلند شد و روی لبه دیوار ایستاد. باد نسبتا شدید بود و تعادل سعید را برهم می زد. هستی جیغ کشید و گفت: ‹‹سعید تورو خدا ...›› دکتر با نگرانی خواست قدمی به سمت سعید بردارد و درحالی که دستش را به طرف سعید دراز کرده بود فریاد زد: ‹‹سعید دیوانگی نکن!››
سعید به رو به دکتر و هستی کرد و گفت: ‹‹اساتید سخنرانی تون تموم شد؟ راستی هستی خانم. من یادم رفت بپرسم! حال آقا داوود چطوره؟ برای اومدن به اینجا از ایشون اجازه گرفتید؟ هرچی باشه نا سلامتی همسر شماست. نمی ترسی آقا داوود رو تنها می ذاری؟ ممکنه برگردی ببینی یکی دیگه جای تورو گرفته!››
هستی با شنیدن این نگاهش را از زمین جدا کرد و با عصبانیت به سعید گفت: ‹‹خفه شو ...!››
دکتر جا خورد و با حیرت به هستی نگاهی کرد و گفت: ‹‹خواهش می کنم الان وقت این حرفا نیست...››
سعید با لبخندی از سرنفرت فریاد زد: ‹‹نه دکتر. بذار بگه...›› رو به هستی کرد و گفت: ‹‹تو خفه شو ابلیس! تو دانشکده هزار تا دختر بودن که برام می مردن. اما من احمق عاشق تو کثافت شدم. نمی دونستم بخاطر تو نابود میشم.
هستی گفت : «من تورو نابود کردم؟ من چه گناهی داشتم؟»
- کی بود اون شب بعد از اون همه اصرار قبول نکرد راه نیفتیم؟ کی بود بخاطر کلاس آقا داود گیر داد که شبانه توی اون هوای خراب و مه الود راه بیفتیم؟
- من از کجا باید می دونستم اون شب تصادف می کنیم؟
- تو بخاطر رسیدن به کلاس داوود حرف منو قبول نکردی. از همون موقع هم حواست پرت جای دیگه بود. چرا منو قربانی داوود کردی؟
هستی سرش را بلند کرد، یکبار دیگر نگاهش را به سعید دوخت و گفت:
_ سعید من ازت خواستم تصادف را گردن بگیری؟
_ نه تو نخواستی. اما من بخاطر تو گردن گرفتم...
_ من هم دوسال دنبال پرونده ات بودم. سعید من داشتم رضایت پدر اون راننده رو می گرفتم که شنیدم معتاد شدی!
_ من نمی خواستم معتاد بشم. پشت میله ها معتادت می کنن...
_سعید تو چه توقعی داشتی؟
_ هستی من عاشقت بودم.
_ من هم عاشقت بودم. نبودم؟ دوسال جوونیم رو بخاطرت صبر نکردم؟ از همه زخم زبون نخوردم؟ بخاطر تو با خانواده ام نجنگیدم؟
_ تو عاشق نبودی ... تو عاشق نبودی ... اگر عاشق بودی که زن اون لندهور نمی شدی. حالا هستی خانم به کلاست رسیدی؟ تو بخاطر رسیدن به کلاس داوود منو داغون کردی...
_ سعید خیلی بی رحمی ...
هستی سرش رو پائین انداخت و دوباره اشک از چمشهاش جاری شد. دکتر درحالی که نمی خواست سعید رو تحریک کنه با احتیاط گفت: ‹‹سعید. گذشته ها رو فراموش کن. ما می تونیم... ›› بغض سعید دوباره ترکید و حرف دکتر را قطع کرد و گفت: ‹‹دکتر! اینجا آخر دنیاست! به من نگاه کن. فقط بیست و سه سالم بود. هنوز یک هفته از عروسی ام نگذشته بود که بخاطر عشق این دختر راهی زندون شدم! دوسال روز و شب پشت میله ها بودم و با خاطره همون یک هفته زندگی می کردم. دکتر من تو زندون معتاد شدم. من تو زندون ایدز گرفتم. من بخاطر عشق هستی نابود شدم! و در عوض خیانت دیدم. دکتر من...  من.......›› گریه نگذاشت سعید حرفش را تمام کند. بعد از چند لحظه سکوت کمی آرام تر شد و ادامه داد: ‹‹وقتی فهمیدم خانواده طرف به گرفتن دیه رضایت دادن به خودم گفتم دوباره میام بیرون و زندگی رو می سازم. با هستی دوتایی می سازیمش. اما وقتی فهمیدم هستی من با استادش ازدواج کرده کمرم شکست...
حالا به من نگاه کن. یه معتاد. یه سابقه دار. یه مریض که باید هر روز از ترس مرگ بمیره. یه عاشق که عشقش خیانت کرده...››
باد شدید تر می شد و کم کم صدای زوزه باد بود که به جای هر سه نفر حرف میزد. هستی با صورتی خیس از اشک در حالی که باد شال روی سرش را روی زمین انداخته بود و دکتر نامجو در حالی که موهای لخت و خرمایی رنگش با وزش باد به هم ریخته بود. به سعید نگاه می کردند. سعید روی لبه دیوار ایستاده بود و دستانش رو به آسمان بود. هوا چند دقیقه ای بود که تاریک شده بود. سعید فریاد زد: ‹‹خدا .........›› 
دکتر به سمتش دوید. هستی جیغ دلخراشی کشید و روی زمین نشست. و چند لحظه بعد صدای جمعیت پائین برج بود که به آسمان می رفت.
هوا تاریک شده بود هستی روی زمین نشته بود و اشک می ریخت. دکتر در حالی که مثل شکست خورده ها به دیوار تکیه داده بود با بهت و حیرت به هستی نگاه می کرد. چشمانش کم کم  خیس می شد.
باد کم کم آرام می گرفت و هوا تاریک بود. از ان بالا فضای شهر و سوسوی چراغ های روشن. از جریان داشتن زندگی خبر می داد.

 

 

*** 

داستان «آخر دنیا» برای درس گفتگو نوشته شده و در جلسات مجازی کارگاه، بررسی و چندین بار بازنویسی شده است. اما در حین انتشار این داستان، چشمم به یکی دو مورد خورد که بد ندیدم در مورد آنها توضیح دهم.

_ دکتر جا خورد و با حیرت به هستی نگاهی کرد.

_سعید شوکه شد و برگشت.

_ هستی جیغ دلخراشی کشید و روی زمین نشست.

همه ما می دانیم که «جاخوردن» یعنی چه. اما وقتی داستانی را روایت می کنیم، باید از ابزارهای داستانی استفاده کنیم؛ لحظه پردازی، فضاپردازی، توصیف، تعلیق... «جاخوردن» اصطلاحی است که در میان عموم مردم مورد استفاده قرار می گیرد. اما معنای قابل قبولی در داستان ندارد. به جای آن می توانیم از توصیف حالت جاخوردن استفاده کنیم که البته در مثال بالا اگر فقط کلمه «جاخوردن را حذف کنیم درست می شود؛ «دکتر با حیرت به هستی نگاهی کرد.» البته همین کلمه «حیرت» و امثال آن را هم اگر بتوانیم از داستان حذف کنیم خیلی بهتر است؛ «دکتر برای چند لحظه در چشم های هستی خیره شد.»

به این دو جمله هم توجه کنید:

_ علی با عصبانیت گفت:...

_ علی در حالیکه صورتش سرخ شده بود و رگ های گردنش بیرون زده بود، گفت:...

به نظر شما کدام یک از این دو جمله داستانی تر هستند؟!

با توجه به این صحبت ها، فکر کنم لازم نباشد دیگر در مورد «جیغ دلخراش» و «شوکه شدن» چیزی بگویم.

با آرزوی موفقیت برای آقای مقتدایی و سایر دوستان کارگاه.

سارا عرفانی

نظرات

من اگر بودم داستانو اونجایی که گفت: هوا چند دقیقه ای بود که تاریک شده بود ...تموم می کردم. خیلی فیلمفارسی شد

22 تیر 1387 | یکتا |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: