خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
10 مهر 1387
26 مرداد 1387
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
داستان کوتاه کوتاه
5 مهر 1387
27 شهریور 1387
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
22 شهریور 1387
11 شهریور 1387
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
2 شهریور 1387
30 مرداد 1387
16 مرداد 1387
کارگاه
25 شهریور 1387
21 مرداد 1387
14 مرداد 1387
6 مرداد 1387
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
6 مرداد 1387

                   
- سلام بازم رسیدم به بن بست. اومدم دراخروتوبرام باز کنی. بچه خوبیه ولی اقا جون نمی گه  برای چی میخواد فقط میگه 400 تومن بده. کسی هم نفهمه. خوب از خدا که پنهون نیست ازشما چه پنهون که چند وقتیه مشکوک میزنه.. حالا موندم حیرون که چیکار کنم. همیشه می گفتی تردید و چه کنم چه کنم مال پیرمردا و پیرزنهاست، جوون تصمیمشو محکم می گیره ولی این دفعه هرکاری می کنم دلم رضا نمیده که این پولو بهش بدم... هی اقاجون درسته که روی سنگ قبرت نوشته 1319ولی به خدا ازهرزنده ای برام زنده تری. آخه من جوونی رو ازتویاد گرفتم. انگارصدامو نمی شنوی. نکنه این دفعه نمی خوای جوابمو بدی. ببین ممکنه دیر بشه ها، یه چک چهارصد تومنی هم نوشتم گذاشتم اینجا تو جیبم که بهش بدم فقط اومدم اینجا که بعدا نگی نگفتی... ای بابا باشه. باشه من رفتم ولی یادت باشه. این شیشه گلاب هم این بار برات نمی ریزم، تا تو باشی جواب نوه ات رو بدی. می گذارمش این جا تا به هرکی جواب دادی اون بریزه سر خاکت.                                                            
شیشه گلاب را کنار قبر گذاشت و بلند شد.
- خداحافظ مشدی. 

صدای جیغ دخترکی حواسش را پرت کرد. به طرف صدا برگشت، دید بچه ایست که چادر مادرش را می کشد.
علیرضا همان طور که نگاهش کاملا متوجه دخترک بود به طرف درب خروجی راه افتاد که یکدفعه پایش به شیشه گلاب خورد و شیشه افتاد روی سنگ قبر و شکست. گلاب درون شیشه قبر را شستشو داد. لبخندی زد. خم شد و تکه های شیشه را جمع کرد. نگاهی به روی سنگ قبرکرد. 
- باشه آقای حسن مفیدی یکی طلبت.
دختربچه به همراه مادرش به سمت مزاری می آمدند. صدای دخترک را کم کم می توانست به وضوح بشنود.
- مامان خوب مگه خودت نگفتی عین عروسک فائزه برام میخری. پس چی شد؟ چرا همه بچه ها باید از اون ها داشته باشند فقط من نداشته باشم. اصلا چرا بابائی یک دونه برام نمی فرسته. مگه خدا ازاون عروسکا نداره که یک دونه اش رو بده به بابائی برا من بیاره.  
دخترک آن قدر دل سوز گریه می کرد واین حرفها را می زد که دوباره حواسش متوجه آن ها شد. دید که دختر هم چنان گریه می کند ولی مادرش فقط آرام زیر لب ذکر می گوید. تا این که بر سر مزاری نشستند.
نزدیکشان رسید. دختر ساکت شد. سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد چشم هایش خیس بود. از سر و وضع بچه پیدا بود که علت گریه های دخترک وسکوت مادرش چه بود. اهسته به سمت ان ها پیش رفت.  وقتی نزدیک شد  مادر سرش را بالا گرفت. نگاهی به او کرد و دوباره سرش را پائین انداخت و زیر لب مشغو ل خواندن قران شد.
نگاهی به نوشته روی قبر انداخت... شهید حسن مفیدی... برق تعجب وخوش حالی در چشمانش درخشید. خوش حال بود از یک تصمیم ناگهانی. برگه چک چهار صد تومنی را از جیبش درآورد و روی قبر گذاشت. زن با تعجب سرش را بلند کرد. منتظر ماند تا توضیحی بشنود.
بدون هیچ تردیدی گفت: «این سفارش آقای مفیدیه.» 
نگاهی به سمت قبر پدربزرگش انداخت و زیر لب گفت:« بازهم تو بردی آقا جون.»

 

 


  چند نظر

 


 


سه نکته

فائزه شکیبا 


1- شیشه گلاب داستان جوانیست که ...نمی شود گفت زنست یا مرد، کوتاه قد یا طاس. چون هیچ توصیفی از شخصیت راوی در داستان نیست، جز اینکه جوانیست که ... سر خاک پدر بزرگش نشسته ست و با او سر خواسته اش بگو مگو می کند. خواسته ای که برای راوی خیلی هم نامر بوط نیست و ظاهرا او به این گونه ارتباط با پدر بزرگ عادت دارد: «این دفعه هر کاری می کنم دلم رضا نمی ده.» اما چه چطور؟ خواب پیرمرد را میبیند؟ رویای صادقه؟وصیت؟ «فقط می گه 400 تومن بده کسی هم نفهمه تازگیها مشکوک شده.» این صدا چطور به گوش راوی میرسد؟ در این مورد هیچ دلیل داستانی ارائه نمی شود.

2- نویسنده با قدرت دیالوگ نویسی اش داستان را پیش می برد و اطلاعات خوبی می دهد. اما جمله «شیشه گلاب را کنار قبر گذاشت وبلند شد.» یک سکته اساسی در وسط روایت ایجاد می کند. فاعل این جمله کجاست؟ همان جوانی که...
اینجا توصیف داستانی شرط لازم است.

3- ماجرا با یک حر کت داستانی یعنی شکسته شدن شیشه گلاب گره گشایی می شود و راوی پس از پایان ماجرا باز هم وارد دیالوگ با پدر بزرگ می شود و با همان حال و هوای آغازین، متن داستانش را تمام می کند. خط آ خر می شد نباشد اما حالا که نوشته شده و ما بر روی دایره به نقطه اول داستان برگشته ایم بهتر است که در خدمت داستان هم  باشد. نادر ابراهیمی «شهری که دوست می داشتم» را با این جمله شروع می کند: «بخواب هلیا دیر است...» و با همین جمله هم کتاب را  تمام می کند. یعنی ماجرا در نقطه شروع اش  تمام می شود، اما شروع و پایانی که در خدمت متن است.  
موفق باشید

 

 

 


 

نگو! نشان بده!

رها پاکان


یک. طرح
«جوانی برای جواب گرفتن از سوالی که دارد بر سر آرامگاه پدربزرگ‌اش رفته است. سوال جوان این است که بچه‌ (لابد بچه‌ی جوان)‌ از او 400 هزار تومان پول خواسته است ولی نگفته که برای چه می‌خواهد. حالا جوان می‌خواهد بداند که چه کار کند؟ پول را بدهد یا ندهد؟‌ پدربزرگ این بار جواب سوال او را نمی‌دهد و جوان هم شیشه‌گلابی را که برای شست‌وشوی سنگ قبر برده بود همان‌طور آنجا می‌گذارد و می‌خواهد بلند شود که صدای جیغ دخترکی حواسش را پرت می‌کند و خودش باعث شکسته شدن شیشه‌گلاب می‌شود و سنگ قبر شسته می‌شود.
حالا حواس جوان به دختربچه‌ای است که چادر مادر را گرفته است. او متوجه می‌شود که دختر دلش عروسک می‌خواهد و همچنین پدر دختربچه نیز شهید شده است. جوان تصمیم‌اش را می‌گیرد و آن 400 هزار تومان را روی مزار شهید می‌گذارد و می‌گوید که سفارش پدربزرگش است و سنگ قبر پدربزگش را نشان‌شان می‌دهد.»
طرحی که نوشته شد بر اساس اطلاعات داده شده در داستان نوشته شده است و چیزی اضافه بر آن نیست. در تحلیل طرح یک داستان، روابط علی و معلولی و چیدن ماجراها مورد دقت قرار می‌گیرد. در طرح داستان «شیشه گلاب» سوالاتی پیش می‌آید که جوابی به آنها داده نشده است:
1. پدربزرگ چه خصوصیت خاصی داشته که بعد از مرگ‌اش به سوالات جوان پاسخ می‌داده است؟ در داستان به هیچ نکته‌ای اشاره نشده است. مگر مردگان به این که زندگان چه کار را بکنند خوب و چه کار را بکنند بد است، جواب می‌دهند؟
2. مگر آدم‌ها برای هر مسئله‌ی کوچک و بزرگی باید بروند از راه‌های غیبی جواب کسب کنند؟
3. مرده‌ها چطور به سوالات‌ زنده‌ها جواب می‌دهند؟ پدربزرگ قبل‌ترها چطور این کار را می‌کرده است؟ مگر روابط بین عالم مرده‌ها و عالم زنده‌ها به این وضوحی و شفافی است؟ طوری از این موارد به راحتی گذر شده است که انگار روزانه هزاران بار از این اتفاقات در بهشت زهرا می‌افتد و پدربزرگی جواب سوالات نوه‌اش را می‌دهد و نوه‌اش هم با خیال راحت می‌رود که به توصیه‌های پدربزرگ مرده‌اش عمل کند.
نکته1:‌ غیر از اتفاقی شکسته‌شدن شیشه‌گلاب (البته شکسته شدن شیشه گلاب کاملن به جاست) بقیه اتفاقات ارتباط منطقی و داستانی با هم دارند. تهدید نوه به شستشو نکردن سنگ قبر به علت این که پدربزرگ جواب سوال او را نداده است و شکسته شدن شیشه‌گلاب و شسته شدن‌ سنگ قبر و جلب توجه نوه به مادر و دختر، چینش‌هایی است که در نهایت منجر به جواب گرفتن نوه می‌شود. و این جا آن سوالاتی که مطرح شد بیشتر به چشم می‌آید و اذیت ‌کننده‌تر می‌شود که اگر جواب‌ها را این طور می‌گیرند پس نوه چه انتظاری داشته است که قهر‌کنان از سر قبر بلند می‌شود؟
نکته2: چرا باید از طرق ماورایی و اعتقادی نیازهایی از انسان برآورده شود بدون این که انسان با برآورده شدن آن نیاز به سمت کمال سوق داده شود؟ خیلی مواقع نرسیدن به خواسته‌ها، باعث کمال می‌شود.


دو. شخصیت‌پردازی
ابهام در شخصیت اصلی این داستان به شدت آزار دهنده است. جوان و نوه، تنها چیزهایی است که ما از شخصیت اصلی این داستان می‌دانیم. ما جز سایه‌ای کمرنگ از شخصیت اصلی نمی‌بینیم پس چطور انتظار دارید، او را باور کنیم و اعمالش‌ را بپذیریم؟ خنثا بودن رابطه‌ی بین پدربزرگ و نوه که منجر به این رابطه‌ی ویژه شده است از دیگر موارد منتج از ابهام در شخصیت‌ها و البته طرح است.


سه. روایت و زاویه دید
«شیشه گلاب» دو راوی دارد: شخصیت اصلی که به شیوه‌ی اول شخص و دانای کل محدود که به شیوه سوم شخص داستان‌ را روایت می‌کنند. انتخاب دو زاویه دید و پرداختی این گونه به دوپاره‌گی داستان منجر شده است. دوپاره‌گی‌ای که از طرحی یکپارچه‌ به‌وجود آمده و به روایتی ازهم گسیخته انجامیده‌ است. انتخاب دانای کل محدود (سوم شخص) نه تنها هیچ کمکی به روایت داستان نکرده است بلکه باعث دورافتادگی مخاطب از روایت اول شخصِ شخصیت (که این‌‌جا تنها نقطه‌ی اتکایی است که می‌شود به شخصیت نزدیک شد) شده است. وقتی زاویه دید به شکلی مقطع و بدون ریتم عوض می‌شود مخاطب دچار سردرگمی کسل‌کننده‌ای می‌شود. این سردرگمی کسل کننده یعنی این که مخاطب در برخوردها با این شگردها دچار حالت انکشافی نمی‌شود که لذتی ببرد که در اصل محل انکشافی وجود ندارد. عوض شدن مقطع و بدون ریتم زاویه دید هم یعنی این که بعد از یک پاراگراف طولانی از روایت اول شخص با زبان محاوره، برمی‌خوریم به یک جمله‌ی از راوی سوم شخص: «شیشه گلاب را کنار قبر گذاشت و بلند شد.» و بعد بلافاصله به یک جمله از راوی اول شخص برمی‌خوریم و بعد چند جمله از راوی سوم شخص و باز یک جمله از راوی اول شخص و بعد هم تا آخر، چند پاراگراف از راوی سوم شخص. اگر همین را بر اساس تعداد جملات برای هر راوی در یک نمودار رسم کنیم به تشتتی می‌رسیم که علت داستانی ندارد.
انتخاب هر راوی‌ای در داستان باید کارکردهای مشخص و تعیین کننده‌ای داشته باشد و باعث قوام طرح و شخصیت‌پردازی و سایر عناصر داستان شود.

 

چهار: نگو، نشان بده.
«دخترک آن قدر دل‌سوز گریه می کرد.»
این مورد را خانم عرفانی در نقد داستان «آخر دنیا» توضیح داده اند.

 

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: