داستانی که در زیر می خوانید، به یکی از هنرجوهای کارگاه مجازی آموزش فنون داستان نویسی سایت لوح تعلق دارد که بعد از چندین مرتبه بازنویسی توسط نویسنده، تصمیم گرفتیم آن را منتشر کنیم.
«مرتیکه ی عوضی! با چه زبون بازی ای آشغالشو بهم انداخت!»
بعد در حالی که سایه ی پشت چشم را با رژلب ست می کرد غرید« لعنتی! چهار باره رو هم می کشم رنگ نمی گیره که نمی گیره»
کار صورت که تمام شد، نگاهی به ساعت انداخت، چهل و پنج دقیقه وقت داشت تا هم حاضرشود و هم به موقع سر قرار برسد. رو از ساعت برگرداند و پالتوی سفید را پوشید. دکمه ها را بست و به طرف جاکفشی برگشت. چکمه ها را برداشت و دولا شد که بپوشد. دکمه های پالتو نمی گذاشتند خم شود. دکمه ی چهار و پنج را بازکرد و چکمه ی پای راست را پوشید. زیپ چکمه را که بالا کشید دیگر نتوانست دولا بماند. چکمه تا زانو آمده بود و خم کردن زانوها را سخت کرده بود. به ناچار روی لبه ی جاکفشی نشست و پای چپ را پوشید. بلند شد و برای چندمین بار خودش را در آینه نگاه کرد. بر اثر دولا شدن، موهای حالت دارش از زیر شال، بد نما شده بود. مرتبشان کرد و یک دسته ی کوچک از موهای جلو را ریخت توی صورت. به نظر آمد که این طوری زیباتر شده. نگاه را از آینه گرفت و کیف دستی را روی شانه انداخت.
«سلام لیلا جون خوبی؟ مزاحم که نیستم؟»
«نه عزیزم این چه حرفیه»
«اِ... راستش اشکان داره از انگلیس میاد. باورت می شه؟... می دونی چی گفت؟ گفت در اولین فرصت یه مهمونی بده این لیلا خانوم که این همه تعریفیه رو ببینیم... لیلا پنج شنبه بعداز ظهر جایی قرار نذاشتی که هان؟»
این اولین باری بود که لیلا از یکریز حرف زدنهای پریسا لجش نمی گرفت. لبخند معنی داری زد و سرش را پایین انداخت.
در خانه را که پشت سرش بست یادش افتاد از مادر خداحافظی نکرده. اهمیتی نداد و به راه افتاد . هر چند قدم یک بار پاشنه های نازک کفش، لای سنگ فرش پیاده رو گیر می کرد و تعادلش را به هم می زد. قدش بلند بود و هیچ وقت کفش پاشنه بلند نمی پوشید. عادت به پوشیدن کفش پاشنه نازک هم نداشت...
«آقا اون چکمه بلنده چنده؟»
«هشتاد تومن»
«بلندتر از اون هم دارین؟»
«بله خانوم بفرمایید داخل مغازه. پاشنه نازک باشه یا کلفت؟»
تاسر خیابان صد قدم بیشتر نبود. اما راه رفتن با آن کفش ها، مسیر را به نظر طولانی کرده بود. لیلا با خود فکر کرد که برای پا گذاشتن روی پدال ها هم به مشکل برخواهد خورد.
«بابا می شه فردا ماشینو نبری؟»
«چرا بابا جان؟»
«می خوام برم یه مهمونی... ماشینو می خوام.»
«خب با آژانس برو»
«آخه…»
«باشه بابا جون. سر خیابون پارکش کردم. جانبود بیارم توی کوچه...»
نزدیک ماشین رسید و سوئیچ را از کیف بیرون آورد.
«خانوم یه دونه بخر، تو رو خدا یه دونه بخر...»
لیلا به سمت صدا برگشت. نگاهش از بسته های آدامس، به سمت دست ها و بعد صورت پسر بچه حرکت کرد.
«خانوم یه دونه بخر، ارزونه به خدا..»
«نمی خوام پسر جون برو»
«خانوم تو رو خدا یکی بخر»
لیلا آب دهانش را قورت داد. یادش آمد که دو سه ساعتی است چیزی نخورده. بعد از ناهار که مسواک زده بود تا الان حتی آب هم نخورده بود. با آب دهان مزه تلخ را هم فرو داد.
«چنده؟»
«کدومش؟»
«این سبزه»
«پونصد تومان»
همزمان دست راست و چپ را در جیب پالتو فرو کرد. یادش افتاد که جیب ها را زمانی که پالتو را به خشکشویی سپرده بود، خالی کرده. سوییچ را در جیب گذاشت و کیف را بازکرد.
پیدا کردن کیف پول کوچک از لابه لای لوازم آرایش و آینه و گل سر و شانه و .. دشوار بود. همانطور که با دست به دنبال کیف می گشت سر بلند کرد به پسر بگوید: «نمی خواهم» که دستش به کیف پول خورد. آن را بیرون آورد و درش را باز کرد. هزارتومانی نو اما تاخورده ای را بیرون آورد و به پسر داد.
«خرد نداشتی؟»
«نه»
پسر جیب هایش را زیر و رو کرد.
در این فاصله لیلا در ماشین را باز کرد و یک پایش را به آن طرف جوی گذاشت. کیف را روی صندلی کنار راننده پرت کرد.
بعد خواست سوار شود که پسر پانصد تومانی را به طرفش دارز کرد.
«بیا خانوم»
لیلا کمی خم شد و پول را گرفت. در کیف پول همچنان باز بود، پانصد تومانی را کنار اسکناس های دیگر جای داد و در کیف را بست. خواست پای چپ را از روی جوی رد کند که پاشنه پای راست لغزید و تعادلش را به هم زد. در آستانه سقوط در جوی آب دست را به در ماشین گرفت و خودش را نگه داشت. اما کیف پول از دستش جدا شد و درون جوی افتاد. لیلا به جوی کنار خیابان نگاه کرد. آب جوی آن قدر کثیف و لجن گرفته بود که به سختی داخل آن دیده می شد. کمی خم شد و دقت کرد. کیف میان چند تکه آشغال میوه و پاکت چیپس گیر کرده بود. چاره ای نبود. می بایست کیف را بیرون می آورد. بغیر از مقدار قابل توجهی پول، گواهینامه و کارت ملی اش هم داخل کیف بود. به اطراف نگاه کرد. پسرک دور شده بود. چند فروشنده از مغازه های مختلف دور هم جمع شده بودند و حرف می زدند. هر چند لحظه یکیشان چیزی می گفت و بقیه بلند بلند می خندیدند. فکر کرد کسی متوجه او نیست. سرش را برگرداند و پشتش را نگاه کرد. دوره گردی ژنده پوش او را می پایید. گویی از اول همه چیز را دیده.
پایین پالتو را بالا کشید و به سختی روی زمین نشست. یک لحظه احساس کرد که چکمه ها در حال انفجار هستند. بلند شد و کمی از زیپشان را باز کرد. حالا خم کردن زانو راحت تر شده بود. باید دو زانو روی زمین می نشست. کثیف شدن چکمه ها را چه می کرد؟
«آقا ببخشید! حالا این کفش چطوری تمیز می شه؟»
«واکس مخصوص داره خانم. دو نوع داریم. این جنسش ده هزار تومانه این یکی پانزده هزار تومان.»
«چرا این قدر گرون؟»
«خانوم این جنس کفش فقط با همین واکس تمیز می شه .. بدم؟»
«نه. ممنون»
روی جوی خم شد و دوباره موقعیت کیف را برانداز کرد. گوشه شال که روی شانه انداخته بود پایین افتاد. بی درنگ آن را سر جای خود برگرداند. روی شانه اش خیسی چندش آوری احساس کرد. فهمید گوشه ی شال به آب جوی کشیده شده. از تصور کثیفی پشت پالتوی سفید بغض کرد.
آستین پالتو را کمی بالا زد و سعی کرد آشغال ها را کنار بزند. ناخن انگشت کوچکش به دیواره ی جوی گرفت و شکست.
« دستات چقدر خوشگل شدن. ناخن کاشتی؟»
«یه آرایشگاه خوب پیدا کردم که کار کاشت ناخنش توی خاورمیانه تکه. خیلی هم سخت وقت می ده. می خوای آدرسشو بهت بدم؟ البته یه کم گرون می گیره ها...»
دستش که به لجن جوی خورد چندش کرد. جوی عمیق تر از آن بود که به نظر می رسید. دست را بیشتر در جوی فرو برد. همان لحظه که دستش به کیف رسید آستین پالتو پایین افتاد و رطوبت سیاه و لزجی از تار و پود آستین بالا آمد. بغضش ترکید. در کیف را باز کرد. همه ی پول ها لجن گرفته بودند اما گواهینامه توی روکش سالم مانده بود و فقط یک لکه ی کوچک سیاه روی عکس خودنمایی می کرد. لکه، دماغ لیلا را چهار برابر کرده بود.
بلند شد و کیف دستی را از روی صندلی ماشین برداشت. خواست آینه اش را از کیف بیرون بیاورد و نگاهی به صورتش بیاندازد اما منصرف شد. دیگر برایش فرق نمی کرد که اشک های سرازیر شده اش سیاهی ریمل را به زیر چشمها کشانده یا نه.