خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
داستان کوتاه
3 آذر 1387
بهراد شقاقی
9 آبان 1387
رخساره ثابتی
29 مهر 1387
ندا سادات هاشمی
20 مهر 1387
صحرا علومی
10 مهر 1387
داستان کوتاه کوتاه
27 مهر 1387
سیامک احمدی
5 مهر 1387
1 مهر 1387
مهدی نورمحمدزاده
27 شهریور 1387
عادل حیاوی
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
6 آذر 1387
22 شهریور 1387
آنتوان چخوف
11 شهریور 1387
آنتوان چخوف
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387

30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
5 آذر 1387
18 آبان 1387
6 آبان 1387
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
کارگاه
14 آبان 1387
ندا پیروی
25 شهریور 1387
زهرا کاشانی
21 مرداد 1387
الهه صالحی
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
3 مهر 1387

حرف و گفت و صوت را برهم زنم
تا که بی این هرسه باتو دم زنم

 

پیر مرد با عصبانیت  فریاد کشید:
«به شما می گم آقا این را ...این را بفرستید برای علی. علی باقر آبادی.»
- شنیدم پدر من، شنیدم. ولی این نامه ی شما نه تو پاکته؛ نه تمبر بهش زدی!
پیر مرد این بار با عصبانیت بیشتری سر مسئول پست چی خانه فریا د زد : «آقا این نامه را برای پسرم نوشتم. پسرم علی. علی باقر آبادی. توی جبهه است. علی پسرمه. این را بفرست براش!»
مسئول پست که سعی می کرد بر خودش مسلط باشد، خیلی شمرده تکرار کرد: «عرض کردم خدمتتان پدر جان، اولا این چیزی که من می بینم جز چند تا خط کج و کوله ی بی ربط چیز دیگه ای نیست. همه اش خط خطی شده. دوما باید بره توی پاکت؛ تمبر بزنی، ما می فرستیم. تازه ننوشتی کدوم ناحیه است.»
پیر مرد نگاهی بهت زده داشت. لب های چروکیده اش بهم می خورد و چشمانش را دو سه بار تنگ تر کرد بلکه بفهمد این مرد لاغر اندام کوتاه قد رنگ و رو رفته، چه می گوید:
«گفتی چه؟ گفتی به پسرم نمی دهی؟ پسرم علی!»
- پدر جان خودت نامه را نوشتی؟
- نه دادم غلامعلی نوشت، او نوشت. من بهش گفتم اون نوشت.
- خوب این غلامعلی سواد بلده؟
- بلده آره بابا. خودش بهم گفت بلده.
- ببین پدرم، اینیکه اینجا نوشته جز چند تا خط بی ربط چیزی نیست. مثل اینکه یه بچه خط خطی کرده کاغذ را همین!
- نه نه ...
و بعد پیرمرد دست های نحیف و لاغرش را روی یکی از همین خط های کج و کوله ی بی ربط گذاشت وگفت: «اینجا نوشته پس کی می خواهی بیایی؟ حالت پس چطوره؟ ننه رفته حنا بندان دختر دایی. آنقدر نیامدی دادندش به شعبان...»
و بعد مرد پست با خودش اندیشید «این همه عبارت را از توی شکم این یک ذره خط خطی درآورد؟!»
سپس پیر مرد انگشتش را روی کاغذ کمی جابجا کرد تا روی شکل بعدی قرار گرفت. دوباره با ولع خاصی ادامه داد: «این نوشته که چرا پس نیامدی؟ مگه قرار نبود برج تمام نشده بیایی؟! چرا؟ چته بابا، چیزیت شده؟ حالت خوبه؟!.. پس چته؛ هان؟»
مرد پست خنده اش گرفته بود. پیرمرد داشت به حرفهایش ادامه میداد؛ کاملا هم جدی: «می خواهی برات یه خورجین آذوقه بفرستم. هان؟ می دهم کریم بیاره ها. نمیاد ولی زورش می کنم. مثل الاغ از جونش وحشت داره. ولی آقاشو راضی می کنم. آقاش که راضی بشه غلط می کنه نه بیاره...»
مرد آمد وسط حرفهایش:
«ببین پدر من، دوباره خیلی شمرده حرف هایی که می خواهی برای پسر ت بنویسی را بگو، من خودم می نویسم برایش پست می کنیم. ناحیه اش را هم می دهم بچه از روی اسمش بالاخره درمی آورند.»
- باشه
- بگذار یه قلم و کاغذ بیارم... خیلی خوب حالا بگو!
- بنویس پس چرا نیامدی. چرا اینقدر دیر کردی؟ ... نه..
مرد پست در حال نوشتن بود.. «نه... ننویسی ها. اولش اینطور، بنویس سلام علیک. من باباتم. ننه ات خوبه. بابات هم خوبه.»
مرد پست عبارت قبلی را خط زد. دوباره زیر خط خوردگی را خطی کشید. دو سطر پایین تر از خط، الفاظ پیرمرد را مکتوب می کرد. «نه اینو پاکش کن»
«ها... خطش زدی؟ آهان خوبه. حالا اینطور بنویس: «سلام پسرم علی .خوبی بابا؟ کاروبارچطوره.؟..» و باز مرد پست در حال نوشتن بود که پیرمرد دوباره منصرف شد:
«نه نمی شه که. اونجا که کارو بار نمی شه که... جنگه! نه اینو ننویس. بنویس... اِ خطش بزن..»
مرد پست سرش را بالا آورده بود و درست به چشمان پیرمرد چشم دوخته بود. «اِ..خطش بزن دیگه..!»
- پدر من، هر وقت تصمیمت را درست و حسابی گرفتی که چی می خواهی بنویسی به من بگو!
- گرفتم. تصمیمم را گرفتم.
مرد دوباره قلمی را که رها کرده بود در دست گرفت. حالا خط خوردگی های او شده بود پنج خط. زیر همه ی آنها خطی کشید. سه خط پایینتر از سر سطر نوشت: «حال ننه ات بد نیست. البته کمی نا خوش است. ها..آقا نه. ننویس!»
- ای بابا!
- خطش بزن
-عجب!
- نمیشه که پسرم فکری میشه. طفلی گناه داره فکری میشه که ننه اش چی شده... بنویس. بنویس حال ننه... خطش زدی؟ خوب. بنویس حال ننه ات خوبه. بابات هم؛ که من ام. من بابای علی ام... اینو ننویسی ها!
مرد پست همین طور که داشت می نوشت سرش را به نشانه ی تایید تکانی داد.. پیرمرد بعد از مکثی ادامه داد: «خوب بنویس...» قلم مرد روی صفحه ی کاغذ منتظر کلامی بود؛ از پیرمرد. پیر مرد دوسه بار این «بنویس» را تکرار کرد، افاقه نمی کرد. چیزی درون سینه ی کوچکش بی تاب بود:
«می دونی جونم، خیلی حرف دارم که به پسرم بزنم. می دونی چند وقت ندیدمش؟ پسرهای میرزا رفیع را بردند شهر برای کار، میرزا دوام نیاورد؛ بلند شد رفت شهر. زنش می گفت مثه این جن زده ها شده بود...» اما پیرمرد انگار که بیاد چیزی افتاده باشد با شتاب حرفش را فروخورد: «نه آقا این ها رو نگفتم که بنویسی. خوب نمی گی طفلی اگه بخونه پس میفته؟»
-لا اله الا الله، پس چی بنویسم؟
- بنویس... بنویس.. سلام پسرم، علی! جان بابا! علی جانم، حالت چطوره بابا؟
مرد قلم را روی کاغذ رها کرد. نمی خواست عصبانی بشود اما شد. ولی هیچ نگفت. قلم را دوباره دستش گرفت. چهار تا شکل بی ربط خط خطی مثل آنچه غلام کشیده بود روی کاغذ کشید. مجموعا پنج تا شش شکل بی ربط – مثل اینکه بچه ای خط خطی کرده باشد- و بعد، قبل از آنکه پیرمرد حرفی بزند کاغذ را نشانش داد:
«نوشتم.»
- نوشتی؟! چه نوشتی؟
«ببین!» و بعد با انگشتش اولین شکل بی ربط خط خورده را نشان داد: «اینجا نوشتم سلام. حالت چطوراست؟ ننه خوب است. من هم خوب هستم. برادرهایت خوب...»
- اِ...برادرش کجا بود پسرم! من و صدیقه دیگه بعدش بچه دار نشدیم. شدیم ها، سر زا رفت.
- خوب نه، نوشتم که همون، حال خودتون خوبه.
- هان پس اینیکه نوشتی اینه؟
- آره دیگه!
- ها.. اونوقت نوشتی عمه نعیمه حامله شده، ننه اش می گه غلط نکنم پسر باشه؟ این را چی نوشتی که من دیگه کار نمی کنم؟نوشتی؟..
- آره ایناهاش. اینه.

و با دستش شکل دیگری را نشان داد: «اینه.»
- ها اینه. خوب خوب.. بعد نوشتی که پس چرا نمی آیی؟ چرا دل ننه و بابات را آتش می زنی نوشتی که...
- آره آره اینه. ببین!
- هوم.. خدا خیرت بده پسرم. این فکر می کنم ها از مال غلام هم بهتر شده. غلام کمتر از این نوشته بود... آهان! نوشتی گوساله ات یکساله شده؟ هه اسمشو گذاشتیم هالون!
-آره اینجا نوشتم.

دست مرد روی شکل بی ربط بعدی بود.
- خدا خیرت بده. بد از جوانیت نبینی به حق علی!

مرد پست بدون هیچ درنگی رو به پیرمرد کرد و گفت: «خوب اینو بگیر، برو بده به اون آقایی که اون پشت نشسته می بینی؟ یه سبیل پهن داره با یه پیرهن آبی. دیدی؟ برو بده به اون. من حسابی سرم شلوغه. برو پدرجان.»

پیر مرد خوشحال و سرمست به آن سمت رفت. نامه را دوباره نگاه کرد. نامه ای که تشکیل شده بود از پنج تا شش شکل بی ربط که از دل هرکدامشان ده تا بیست جمله بیرون می آمد. بعد روی هرکدام از شکلها مکث شیرینی می کرد و لبخند امیدوارانه ای می زد. در دلش گذشت «پسرم که بخونه ها کیف می کنه.» و با خودش اندیشید: حالا مردی شده برای خودش.»
نامه را دوباره نگاه کرد. عمه نعیمه و خاله کبرا و ننه و جواد آقای نعلبند و پسرهای جواد آقا و زنش و مرتضی چوپون و برادرش و خواهر کوچکترش و اصغر همیشه بهار و نامزدش و حکیمه خانم مادرش و پسر آمیرزا که رفته بود شهر تحصیل و سعید آقا و آن برادر تپل مپلش که تازه بدنیا آمده بود و به باباش رفته بود بیشتر تا به عموش و شعبان و آقا رضا شیرازیان و پسر عموهاش و غلا م و مهدی آقا تقی، توی نامه سلام می رساندند به علی.                                                      

پیرمرد از ته دل خوشحال بود. خدارا شکر کرد. نامه را تا کرد و به سمت مرد سبیلوی پیراهن آبی رفت...

 

 


 یک نظر

 


 

 

حسن حبیب زاده (رها پاکان)

یک. داستان از روی جلد شروع می شود
بیایید این مسئله را باور کنیم که داستان از همان روی جلد شروع می شود؛ از گرافیک، از عنوان و حتا از اسم نویسنده و بعد اگر شعری، آیه ای باشد، جزو داستان محسوب می شود. هر کلمه جهانی دارد در ذهن خواننده. این کلمات زمینه ای می شود از معنا تا جهان داستان در آن جا گسترده شود. پیش فرض هایی در ذهن خواننده ایجاد می کند که هنگام خواندن داستان رهایش نمی کند و محل رجوع معنایی و گاهی ساختاری می شود.
این فرایند ذهنی برای یک داستان خوان مفید نیست. انتظار خواننده از داستان رسیدن به کشف است. کشفی که خودش از داستان می کند. حتا حضور مستقیم و آشکار نویسنده را در داستان نمی پسندد که بیاید و حرف هایش را بدون استفاده از عناصر داستانی بزند. حالا این مثل چماق می ماند که  قبل از اتفاقات داستانی با آن خواننده را از قبل آماده کنند که «حواست باشد قرار است این مفهوم در این داستان به تو منتقل شود». نکته بعدی این که از کجا معلوم خود داستان در درون خودش توانسته باشد به این مفهوم مورد نظر برسد.
البته اگر آگاهانه و در ساختار تعریف شده ای این اتفاق بیفتد شاید نتایج دیگری داشته باشد.
در این داستان هر چقدر که عنوان داستان خوب انتخاب شده، آوردن بیت بد عمل کرده است؛ حداقل در ابتدا آوردنش. شاید بهتر می بود این بیت در انتها نوشته می شد.بنده چون این شعر را بعد از خواندن داستان خواندم، آن مشکلاتی که ذکرش رفت برایم پیش نیامد اما حسی که از خواندن این داستان ایجاد شد دور بود از معنای بیت مورد نظر. و به نظر می رسد مفهوم این بیت، معنای الصاقی باشد برای این داستان. در انتهای داستان بیشتر حسی از دلسوزی برای پیرمرد ایجاد می شود تا معنای عرفانی بیت.

 

دو. طرح
«پیرمرد بی سوادی می خواهد برای پسرش که در جبهه است نامه ای بفرستد. او نامه ای را که گفته و غلام علی برایش نوشته به پست خانه آورده تا پست کند اما نه نشانی ای دارد و نه نامه را داخل پاکت گذاشته. مسئول باجه نامه را می بیند که جز قلم خوردگی و خط خوردگی چیز دیگری نوشته نشده. از پیرمرد می خواهد دوباره حرف هایش را بگوید تا بنویسد. پیرمرد شروع می کند اما نتیجه کار مثل همان نامه اول می شود: خط خوردگی. مسئول باجه خسته می شود و پیرمرد را به باجه ی دیگری می فرستد.»
طرح داستان هم به لحاظ نظام علی و معلولی و هم چینش رویدادها قابل پذیرش است. اطلاعات به موقع به خواننده داده می شود و از عنصر تعلیق  هم استفاده خوبی شده است. در انتهای داستان نیز با فرستاده شدن پیرمرد به باجه ی دیگر به سبک ساختار دوری می رسیم که البته در جهت مفهوم کلی داستان است.

 

سه. زبان
زبان داستان جاهایی دچار نقصان است. گفتگوها جاهایی محاوره نوشته شده اند و در بعضی جاها کامل. «او نوشت. من بهش گفتم اون نوشت.»
گویش خاص پیرمرد خوب از کار درنیامده است. باید از اصطلاحات و واژه های خاص استفاده می شد.
زمان افعال را در این جمله ها ببینید:
«پیرمرد نگاهی بهت زده داشت. لب های چروکیده اش به هم می خورد و چشمانش را دو سه بار تنگ تر کرد بلکه بفهمد این مرد لاغر اندام کوتاه قد رنگ و رو رفته چه می گوید»
تصور این جملات ذهن خواننده را دچار پرش خواهد کرد. اول پیرمرد که نگاهی بهت زده داشت. بعد لب های چروکیده اش به هم می خورد. قبلی گذشته ساده و حالا گذشته استمراری. و بلافاصله بعد : چشمانش را دو سه بار تنگ تر کرد ... که یکهو به زمان گذشته ساده برمی گردد با دو سه بار تنگ تر کردن چشم در یک جمله.

نظرات

با استفاده از شعر در ابتدای داستان مخالف ام. مخصوصا که قدرت بیت آورده‌شده در انتقال مفهوم مورد نظر نویسنده بیش‌تر از قدرت خود داستان است.

6 مهر 1387 ساعت 02:13 | صفورا یوسفی |  safoora_yousefi | آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: