نبضم، سکوت معاشقهام را بر هم می زند.
خشکسالی، جلوی ِ نشت ِ ابر را میگیرد.
علت ِ مرگ ِ سایهام، خاموشی ِ چراغ ِ خانه اعلامشد.
در شهرهای بزرگ، تمام راهها به راهبندان ختم میشوند.
نفت خوار، عاشق پرسه زدن در میادین نفتی است.
ماهی ِ رودخانه، شب در «بستر ِ» رود می خوابد.
فضانورد ِ تاجر، با ستارهی مشتری معامله میکند.
مرگ، نقاش ِ آرزوها را زنده به گور می کند.
فقر، بی کار استخدام می کند.
حلزون ِ گوشم، واژه نشخوار می کند.
توانمند ترین آبادی ِ تهران، «کن» است.
پرهای مرغ روحم را چیدم تا بیخبر ترکم نکند.
حروف ِ الفبا از «خط ِ فاصله» رنج می برند.
مردمیترین عضو بدن، «مردمک ِ» چشم است.
نوزاد ِ خشک سالی، زیرش را هم خیس نمیکند.