باران میبارید وقتی آمد مینو. لباسهایم روی تخت ولو بود. تازه از مهمانی محبوب آمده بودم. هر چه توی کمد داشتم پوشیده بودم و دست آخر این بلوز نارنجی انتخاب شد که هنوز تنم بود. بوی عطر جنیفر لوپز میزد توی دماغم. از پشت آیفون که صورت لک لکی اش را دیدم، دلم می خواست هر چه فحش بلدم به زیبا بدهم ودادم. گفتم: کیه
-مینوام زیبا جون تویی ؟
-زیبا نیستم چی کار داری؟
-خانواده خوبن مامان خوبن بابا خوبن مینوام
-خوبن بفرما
- بارونی بود رفتم خوابگاه رام ندادن. نیس دیگه کارت دانشجویی ندارم، می خواستم برم خوابگاه عباس آباد ماشین گیرم نیومد. میدونین که خیلی بارونیه. این ورا بودم گفتم بیام خونه تون.
آیفون را زدم گفتم:بیا بالا دویدم در اتاقها را بستم و رفتم توی راهرو. سر تا پا خیس بود دست داد با آن قد زیادی بلندش، بعد روبوسی، پیشانیم را هم بوسید، بدم آمد. گفت: دست وپامو بشورم بیام تو، راستی ریکا داری مقنعه امم بشورم گفتم: بعدش با چی می خوای بری گفت: خش میشه، خدا بزرگه
برگشتم توی اتاقم و شروع کردم به جمع کردن لباسهایم از روی تخت و میز توالت. توی مهمانی، یلدا تازه از انگلیس برگشته بود وسر تا پا مارکهای انگلیسی اش را به رخ می کشید. مادر سارا هم از کالیفرنیا آمده بود وآن بلوز شلوار سبز بهاره، عجیب زیبایش کرده بود. هر کس رنگ و بوی جایی داشت جز من.
- نازیلا خانم نازیلا خانم اینجایین؟
دویدم بیرون اتاق: چیه چی شده؟
-هیچی آمدم دیدم نیستین...
-خوب بفرما تعارفش میکنم توی هال وفکر میکنم خیس است ومبلها را لک میکند.
-مقنعتو چیکار کردی؟
- آویزونش کردم تودستشویی
یا الهی میگوید و مینشیند. من هم. نگاهم میکند به ناخن هایم ورمیروم، می خواهم ضربدرهای طلایی روی لاکم را بکنم. نمی شود. تکه های نارنجی هم کنده میشود ومی افتد روی پارکت. ناخن کوچکم شکسته. بس که این بچه بنفشه سنگین است. توی 10 ماهگی11 کیلوست، مرده شور، اگر بغلش نکرده بودم این ریختی نبودم حالا؛ از خاله مهربون بودن متنفرم. محبوب ناسلامتی زاییده بود، باید می رفتم؛ وگرنه فکر می کردند حسودییم شده. برای بچه بنفشه هم، مامان چند تا کتاب داده بود ببرم نی نی میگه شب بخیرنی نی میگه صبح بخیر نی نی میگه جیش دارم
- نازیلا خانوم یه چایی میریزی برام؟
-چی؟
-یه چایی دم کن برام
نگاهش میکنم. میروم توی آشپزخانه زیر کتری را روشن میکنم. از پشت پنجره زل میزنم به باران نم نم، نم نم باران .هر پنج تایی یک مدرسه میرفتیم؛ وقتی زمستان از راه می رسید با اولین سوز سرما، پنج تاپالتوی رنگ وارنگ نو تنمان می کردیم وراه می افتادیم توی حیاط مدرسه و چه پزی می دادیم. آن وقتها همه مثل هم بودیم. حالا، من جدا مانده ام. شده ام تنها عضو مجرد گروه. داد میکشم: مینو فک کنم بارون داره بند میاد می آید تو ی آشپزخانه می ایستد کنارم و به بیرون نگاه میکند. بعد چایی را دم میکند. دو تا فنجان بر میدارد، می روم می نشینم روی مبل و زل میزنم به ساعت. آسمان هم عجب دل گرفته ای دارد امروز، تا به حال این همه مدل ترشی یکجا ندیده بودم؛ مادر محبوب پدر خودش را در آورده بود هنوز هم مثل همان وقتها نهار که دعوتمان میکرد، هفتاد هنر خانه داریش را به رخ کشیده بود؛ مرغهای درسته وسط کلی کلم و لبو وکدو. خورشت فسنجان توی سیلورهای دسته دار با شمعهای روشن زیرشان، کلی دسر و الویه و ژله پر از دانه های انار وهزار جور مخلفات دیگر وقتی میز نهارشان را دیدم دلم می خواست جیغ بزنم؛ مادر هیچ وقت سلیقه پهن کردن همچین سفره ای را ندارد، یکی از همین روز ها نوبت من است
-بفرما نازیلا جون بفرما
-چایی دوس ندارم
-وا راسی میگی من اینقده چایی خورم هیشکی تو خوابگاه ما مثه من بلد نیس چایی دم کنه من وسواس دارم میدونی چایی باس طعم بگیره ما تو شهرمون خیلی به این چیزا اهمیت میدیم دخترای اینجا اینطوری نیسن تو خوابگاه من از چاییاشون نمی خورم
تند وتند حرف میزند و چایی هورت میکشد. فنجان من را هم بر میدارد.
-نازیلاجون شما خیلی خوشگلی میدونی منم موهام بلنده الان نبینش اینطوریه یه هفته اس حموم نبودم چربه موهام. نیسکه فارغ التحصیل شدم از این خوابگاه به اون خوابگاه آواره ام؛ شونش کنم موهامو ببینی؟
ـشونه اش کن خب
می رود می ایستد کنار آینه وموهای بلندش راباز می کند بد جوری وز کرده. با حوصله موهایش را خار میکند. هی می دود توی دستشویی آب میزند به سرش و بر میگردد. 2 تا سنجاق میزند به مویش و می اید می نشیند.
- قشنگ شدم، موهام قشنگه؟
موهایش شانه کرده هم وز است. میگویم: آره خیلی، راسی مینو چرا موهاتو نمیزنی؟
-بزنم... قشنگی دختر به موهاشه. ببخشیدا شما همینجوریم خوبی راستی چقده موهات صافه ودست میکشد به موهایم، سرم را میکشم عقب.
- آره ولی تو نیس که وقت نداری موهاتوبزن. زیر مقنعه ام سالم تره اصلا حالا که از موهام خوشت اومده مثه من بزنش
ـ ینی چه جوری پسرونه؟
- نه سیبل جان مدل سیبل جان
نگاهم میکند
ـ ها سیبل جان
-مینو مانتوتو درآر راحت باشی
- آخه نمیشه ناراحت میشی
- وا واسه چی؟
-پس بذار اول برات تعریف کنم میدونی من نیس صورتم اینجوری لک لکیه از بچگیمه ها جای آبله اس. یه حاج خانومی تو مسجد گف برو صورتتو زالو بنداز، خونتو صاف میکنه صورتتم صاف میشه، منم دیروز عصری رفتم پیش یه خانم دکتری، حجامتو اینا میکنه گفت فقط چشاتو ببند، یه چیزی ام پهن کرد زیر صورتم بعد مثه اینکه سوزن کرده باشن تو صورتم، سه تاسه تا زالو انداخته بود به جونم من فقط میدیدم یه چیزی چیکه چیکه میریزه رو دستماله چه میدونستم خونه، بعدش جای زخمارو با پوست گردو وعسل سفت سفت بست. این سه تاس میبینی؟
وجای سه تازخم دلمه بسته را توی صورتش نشانم میدهد که بین بقیه گم است.
-بعدش گفت واسه هر زالو باید 5 تومن بدی فک کن 5 هزار تومن آخرش 10 هزار تومن دادم اومدم
-میگویم: عقلت کمه رفتی صورتتو زالو انداختی ورویم را برمی گردانم.
-حالا خبر نداری از صبح اینقده ضعف کردم، نیس نهار نخوردم فشارم افتاده، دیشب رسیدم خوابگاه تمام باندای صورتم خونی شده بود؛ آخه من خونم رقیقه قرص میخورم، بچه ها مگه ولم کردن به زورشون رفتم دکتر 2 تا آمپول زد بهم گفت بند میاره خونتو ویتامین کا و این حرفا .اما بند نیومد که، تا شب هی باندا رو عوض میکردم میشد خون خالی حالا این دخترای جهودم هی میرن میان. آخرش ناظمه خوابگاه فهمید اتاق که ندارم دیگه، خوابیده بودم تو نماز خونه نصفه شب بود انگار. آمدن به زور بیدارم کردن گفتن برا ما مسئولیت داره. آژانس گرفتن فرستادنم بیمارستان اونجام کلی دعوام کردن تا صبح زیر سرم بودم وقتی اومدم بیرون دیگه نرفتم خوابگاه پشتم حرف در میارن همین قبلنا شایع کرده بودن مینو می خواسته خودشو بکشه خدا باید بدونه. واسه همین گفتم برم اون یکی خوابگاه اونم که باید صب کنم شب بشه، دوستی آشنایی ببینم مهمونش بشم. بارونی ام شد دیگه اومدم اینجاببخشیدا
بلند میشوم از توی یخچال کالباس وخیار شور برمی دارم. باگتها بیات شده. میگذارم جلویش.
- بفرما
میگوید: راضی به زحمت نبودم به خدا وزیپ مانتوی سیاهش را پایین میکشد، یقه زرد لباسش پر از لکه های قهوه ایست.
- می بینی؟ خونه ها بند نمی اومد لامصب هرتکه کوچک را باکلی نان لقمه میکند وسر صبر میخورد و حرف میزند و حرف میزند. وقتی میروم برایش آب بیاورم از دهنم میپرد: بارون بند اومده سینی به دست میاید توی آشپزخانه میایستد به شستن ظرفها. آن لکه های خون بد جوری توی چشم میزنند. میروم توی اتاق گشادترین پیرهنم را میاورم برایش. یک پیرهن صورتی گلدار نگاهش میکند.
-مال من راستی؟ شما چقده مهربونی، آخه من روم نمیشه بخدا خودم لباس دارم. خوابگاس میگویم: این حرفا چیه وبعد کلی اصرار راضی اش میکنم. میرود بلوز را می پوشد. میگویم: عجب قشنگ شدیا
- آره خوب، میشه شبم بمونم اینجا
نمی شود. مادر چشم دیدن این دخترهای از همه جا رانده که زیبا دور خودش جمع کرده را ندارد. مددکار است خانم مثلا.
-نه من آخه برادرام هستن میدونی...
-عیب نداره خدا بزرگه، یه تلفنی ام دارم واسه یه خانومس بعض شما نباشه خیلی مهربونه تو تره بار باش آشنا شدم گفتم بچه شهرستانم جا ندارم گفت خوب بیا خونه ما خونه اش شهرک غربه، اون طرفا .
زنگ میزند به زن، گرم احوالپرسی میکند و با زن قرار ومدار میگذارد. گوشی را که قطع میکند، میپرسم: مینو آدم حسابیه؟
ـ آره بابا مثه خودتونه خانومه مقنعه اش هنوز خیس است. یک روسری سبز، رنگ چشمهایش میدهم سرش کند، توی آینه به خودش نگاه میکند:عوض شدما وعوض شده است با آن بلوز صورتی وروسری ای که عجیب به صورتش نشسته، مانتوی سیاهش را میپوشد و باز موقع خداحافظی پیشانی ام را میبوسد و میرود. به خیابان که نگاه میکنم دیگر باران نمی بارد؛ با خودم فکر میکنم مینو چه قشنگ شده بود وقتی میرفت از خانه ما.