خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
20 مهر 1387
10 مهر 1387
26 مرداد 1387
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
5 مهر 1387
27 شهریور 1387
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
22 شهریور 1387
11 شهریور 1387
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
2 شهریور 1387
30 مرداد 1387
16 مرداد 1387
کارگاه
25 شهریور 1387
21 مرداد 1387
14 مرداد 1387
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
26 دی 1385

یادم نیست در آن صبح بهاری که ما بچهها در صندلی عقب ماشین از انتظار خسته شده بودیم و از سر و کول همدیگر بالا میرفتیم، از مادر پرسیدم که آن پیرزن چه نسبتی با ما داشت یا نه. به هر حال ـ اگر هم پرسیده باشم ـ هیچ وقت نفهمیدم نسبت او دقیقاً با ما چیست. از آن صبح بهاری و از آن پیرزن فقط خاطراتی مهآلود در ذهنم مانده است و جز تنها خاطرهی تلخی که یادش مانند فصلهای سال مدام برایم تکرار میشود، در واقعیت و زمان وقوع هیچ کدام از ماجراهایی که به آن پیرزن مربوط میشود، مطمئن نیستم، حتا همان صبح که نمیدانم چند بهار از آن گذشته است. گمان کنم تا پدر کلید خانه را به دست همسایه سپرد و خداحافظی کرد، یک کامیونت ـ که آن روز محمد میگفت بچه کامیون است ـ از ته کوچه پیدا شد و مادر و پدر به استقبال آن رفتند. پیرزنی از صندلی عقب ماشینی که به دنبال کامیونت میآمد، پیاده شد. مادر ما را به احترام او از ماشین پیاده کرد و او برای بوسیدن تک تک ما خم شد؛ برای من بیش از بقیه. اصلاً یادم نیست کجا رفتیم و کی برگشتیم. وقتی برگشتیم، یادم هست که همگی برای عید دیدنی به دیدار پیرزن رفتیم: در زیرزمین خانهی خودمان و در اتاقی که کنار اتاق درس نوید بود. کوچکتر از آن بودم که سؤالهایی که هم اکنون در ذهنم نقش بسته است را آن هنگام درگوشی از مادر بپرسم: چرا این پیرزن به خانهی ما آمده بود؟ پیرزن قبلاً کجا زندگی میکرد؟ بقیهی اسباب و اثاثیهی پیرزن کجا بود، مگر میشود اسباب یک نفر فقط در یک اتاق جا شود؟ و تمام اینها پرسشهایی بود که بعدها نیز ـ نمیدانم چرا ـ هیچگاه نپرسیدم. به گمانم تنها نام او را پرسیدم و مادر با صدای بلند طوری که نوید و محمد نیز بشنوند او را معرفی کرده بود: «خال خانوم»
زیر زمین ما بزرگ بود. ورودی آن شبه هال خانه بود و به دو اتاق خواب و یک آشپزخانه و یک دستشویی ختم میشد. حمام با دستشویی یکی بود و کنار اینها موتورخانه و یک سالن و یک اتاق دیگر قرار داشت. مدتها بود که نوید میزش را به یکی از اتاقهای زیر زمین برده و آنجا را به اتاق درس خودش تبدیل کرده بود. او عادت داشت ساعتها تنها در اتاق زیرزمینیاش بنشیند و در حالی که به مانیتور ـ که من به آن تلویزیون کامپیوتری میگفتم ـ خیره شده، کلیدهای کامپیوتر را با دقت و لذت فراوان فشار دهد. نوید روزهای اول چیزی نمیگفت ولی کم کم غرغرهایش شروع شد. وجود خاله خانم برای او ناخوشایند بود. مدتی که گذشت از فضولیهای مستمر پیرزن به ستوه آمده بود و از او در خانه با عبارت «پیر خرف» نام میبرد ـ البته نه در حضور پدر. مادر نوید را بیتربیت و بیعاطفه میدانست و با دل رحمی از خوبیهای خاله خانم تعریف میکرد. محمد سعی میکرد با خاله خانم ارتباطی نداشته باشد. شاید هفتهای یکی دو بار هنگامی که او را تصادفاً در حیاط میدید، سلامی میکرد و میگذشت. رفتارش با غریبهها همین طور بود و نمیشد قضاوت کرد که واقعاً از پیرزن خوشش نمیآید. به علت وضع به وجود آمده من به صورت «پیک» بالا به پایین و پایین به بالا در آمده بودم. اوایل فقط در عمل و بعدها مانند حکم بدیهی اما نانوشته به این مقام منسوب شدم. «آقا یونس! این غذا رو ببر برا خال خانوم.» «آقا یونس! برو پایین ببین خال خانوم خرید نداره.» «آقا یونس! قربونت برم. خال خانوم میگه ظرفهامون هنوز پیششه. میری بیاری؟» مادر چندبار سعی کرده بود این کارها را تقسیم کند اما نوید همیشه ابرو در هم میکشید و همان طور که تلوزیون را روشن میکرد، میگفت: «به من چه؟ خودش بیاد... پیر خرف!» و محمد نیز غالباً در این موارد به اتاق خوابمان میرفت تا نگاهش با نگاه ملتمس مادر تلاقی نکند. وقتی چیزی برای خاله خانم می بردم، دستی به سر و رویم می کشید، مرا میبوسید و با «شازده پسر شازده پسر» گفتن سعی میکرد خامم کند: «آق یونس، بفرما ناهار با من باش...» «آق یونس، پیر شی الهی» «آق یونس، درد نبینی تو زندگیت...». لابد میدانست که به نوعی مجبور به این کارم و سعی داشت غیر مستقیم دلداریم دهد. همیشه هم چیزی برای تعارف کردن داشت. نخود، گردوی خیسانده، کشمش خشک، و.... اما من که یک تکه شکلات را به همهی آنها ترجیح میدادم، هییچگاه تعارفش را با رغبت نمیپذیرفتم. از تمام دفعاتی که به زیرزمین رفتم، چیزی برای خاله خانم بردم یا چیزی از او گرفتم تنها یک بارش به دقت و با تمام جزئیات یادم هست، همان باری که دوست دارم از یادم محو شود.
گاهی اقوام دورمان ـ که اقوام نزدیک خاله خانم محسوب میشدند ـ به دیدنش میآمدند. از هیچ کدامشان خوشم نمیآمد. نه از آن زنی که موهای کوتاه و خرمایی رنگ داشت و جلوی خاله خانم دولا و راست میشد و لبخند میزد اما به من که میرسید سگرمههایش در هم میرفت؛ نه از آن پسر بچهی شلوغی که هنوز مدرسه نمیرفت ولی از نوید هم پرروتر بود؛ و نه از آن زن جوانتر و زیبایی که وقتی مادر را میدید شروع میکرد به تملقگویی. معمولاً قبل از آمدن تلفنی خبر میدادند و بعد طرفهای عصر هفت هشت نفری میریختند در آن اتاق کوچک. هوای اتاق که خفه میشد، همراه خاله خانوم به حیاط یا خانهی ما میآمدند.
خاله خانم به اصرار مادر که معتقد بود نشستن در آن زیر زمین همان طور که اخلاق نوید را خراب کرده است، استخوانهای خاله خانم را نیز پوک میکند، گاه و بی گاه در حیاط مینشست. پارچهای ضخیم را زیر درخت گیلاسی که از تنهاش چیزی مانند عسل ترشح میشد، میگذاشت و ساعتها در سایهی توأم درخت و دیوار مینشست. تکه دستمال چهارگوشی داشت که روی سرش میگذاشت؛ شاید میترسید چیزی از درختان لای موهای حنابستهاش بریزد. کتاب دعای بزرگ و سنگینی داشت که همراه خود میآورد و میخواند. قرآن نمیآورد. سورههایی را که لازم داشت یا حفظ بود یا در انتهای همان کتاب دعا وجود داشت. به او غبطه می خوردم! اگر نصف سورههایی را که او حفظ کرده بود، من هم از بر بودم، امتیازم در کلاس قرآن از همه بیشتر میشد. گاهی سوزن و نخ نیز با خودش میآورد و لباسهای عجیبی را که نمیدانستم کجای بدن را مستور میکند، وصله میکرد. چندبار باغبان، مأمور برق، لولهکش، و دیگران ناگهان از در حیاط وارد شده بودند و پیرزن را که اصرار داشت هیچ مردی او را بدون چادر نبیند، غافلگیر کرده بودند؛ و کسی که در را بدون توجه با افاف باز کرده بود، تا مدتها با جملات شماتتبار خاله خانم سخت مؤاخذه میشد ـ حتا اگر آن فرد مادر بود! شاید همین اخلاقش باعث شد که در آن شب بد یمن در تاریکی کنار پایهی میز بمانم و صدایم در نیاید.
خاله خانم هر سال دو بار عیدی میداد. یک بار عید نوروز و یک بار عید غدیر خم. شاید عید غدیر تنها روزی بود که نوید و محمد به طمع عیدی با رغبت به دیدار پیرزن میآمدند. در آن لحظات غیر معمول عید دیدنی و در آن اتاق تاریک زیرزمینی معمولاً کسی جز مادر حرف نمیزد. سپس خاله خانم سه تودهی اسکناس را که با چسب نواری دورپیچ کرده بود، به عنوان عیدی به ما میداد. میگفت لای قرآنی است و تبرک است. چسب دور اسکناسها تعجب همه حتا پدر را برانگیخته بود. کسی از او نمیپرسید چرا اسکناسها را ـ که هیچگاه نو نبودند ـ لوله میکند و دور آنها را چسب میزند. نوید از اینکه مجبور بود چسب را با احتیاط باز کند تا اسکناسها پاره نشوند، عصبانی میشد و زیر لب فحش میداد اما محمد تا مدتها پولها را همان طور نگه میداشت و بعدها دور از چشم همه آنها را باز میکرد. با این حال سالی را به خاطر ندارم که عیدی کسی پاره شده باشد.
در این دید و بازدیدها، یک بار پیرزن خواب جالبی برای مادر تعریف کرد. میگفت شب قبل «آقا» را خواب دیده که بدون عبا و عمامه ولی با آرامش جلوی اتاق ایستاده و نماز خوانده است. بعد ادامه داد: «اونجا رو هنوز جاروب نکردم مادر. صبح که از خواب خاستم، کمرم رو اونجا گذاشتم و به پشت دراز کشیدم. تبرکه. گفتم شاید این کمر دردم آروم بگیره. از آقا خواستم به حق فرق شکافتهش دردام رو شفا بده» نمیدانستم منظورش از «آقا» کیست. نوید نخودی خندید، دستش را روی پیشونیش مالید و بعد در هوا چرخاند؛ یعنی که عقل پیرزن زایل شده است. مادر که نوید را میپایید، لب ورچید. بعد رو به خاله خانم کرد و به پیشنهادهای پزشکی خودش در مورد پیاده روی و نور خورشید و تغذیه پرداخت. به هر جهت وضع کمر پیرزن بهتر که نمیشد هیچ، مدام بدتر میشد. او که تقریباً راست و صاف به خانهی ما آمده بود، دیگر خمیده راه میرفت و مدام از درد کمرش شکایت داشت. مادر همراه اقوام پیرزن او را نزد پزشک میبرد و عصا و کمربند طبی و دارو و دستور العمل انواع نرمش کمر تهیه کرده بود که هیچ کدام چندان مؤثر نبود. بخصوص اینکه پیرزن از به دست گرفتن عصا با لجاجت عجیبی سر باز میزد.
خاله خانم چراغ نفتی کوچکی داشت که خودش به آن را «چراغ موشی» میگفت. ارتفاعش تقریباً یک سوم چراغ نفتیهای دیگر بود و فتیلهی مخصوصی داشت. پیرزن هر شب چراغ را جلوی در اتاقش روشن میکرد. کسی نپرسیده بود چرا. تمام اتاقهای زیر زمین چراغ و برق داشت. خود پیرزن هم از اوایل شب که میخوابید، تا نماز صبح بیدار نمیشد. اما «چراغ موشی» هر شب بدون استثنا روشن و صبحها خاموش میشد. نوید از بوی نفت کلافه شده بود. اما حمل دبهی نفت هر دو یا سه ماه یکبار کار سختی برای من نبود. با آنکه خاطرهی بدی از آن چراغ نفتی دارم، نمیدانم چرا حالا، در این سن، هوس آن چراغ را کردهام. نمیدانم پیر زن با آن چراغ چه کرده است، اما ـ اگر چه انتظار بیجایی است ـ دوست داشتم آن را به من میبخشید.
ماههای آخری که در آن خانه بودیم، پیرزن بدون کتاب دعایش به حیاط میرفت. زیراندازش را میانداخت و ساعتها زیر درخت گیلاس مینشست و ذکر میگفت. دیگر به من سوزن نمیداد تا نخ کنم و چیزی نیز نمیدوخت. حضور افراد غریبه در حیاط برایش مزاحمتی نبود، چون تا به او نزدیک نمیشدند، نمیتوانست آنها را ببیند. مادر میگفت چشمان خاله خانم آب مروارید آورده است. نوید به مسخره میگفت: «فکر میکردم پیرزن خسیس فقط توی صندوقچهی اتاقش مروارید نگه میداره، نگو آبشون رو هم چلانده توی چشمش!» محمد یک بار از پدر پرسید: «نمیشود چشمهای خال خانوم رو خوب کرد؟» و پدر جواب پیچیدهای داد که نهایتش به «نه» ختم میشد. «نه» به علت سن زیاد خاله خانم.
* * * * *
برنامهها همه چیده شده بود. به دنبال خاله خانم آمدند. وسایلش باز هم در یک کامیونت جا شد. این بار نوید بود که برای بوسیدن خاله خانم کاملاً خم شد. محمد هم باید خم میشد، اما من تقریباً همقد پیرزن شده بودم. فشار چروکهای صورت و قاب عینک بزرگ و کلفتش برای گونههایم آشنا بود. مادر اشکهایش را از قبل خرج کرده بود و فقط بغضش را فرو میداد، بعد از من خاله خانم را در آغوش فشرد و خداحافظی کرد. پیرزن عصازنان، در حالی که یک مرد و دو زن از اقوامش همراهیش میکردند، رفت و در صندلی عقب ماشین آنها نشست. نوید به مادر گفت: «چیه حالا؟ مگه سفر آخرت میره؟» محمد جوابش را داد: «خفه شو!» و همان طور که دعوای لفظی آنها به سمت داخل خانه محو میشد، ماشین و به دنبالش کامیونت راه افتادند و من و مادر دور شدن کامیونت را تا چهارراه انتهای کوچه تعقیب کردیم.
یکی دو ماه بعد خودمان هم از آن خانه رفتیم. خانه را خراب کردند. شاید آن قدر که دلم برای زیرزمین بزرگ، اتاق تاریک خاله خانم، اتاق نوید، و موتورخانهی پر از سوسک ـ که در آنجا مخفیانه با بچهها آتش بازی میکردم ـ تنگ میشد، به یاد اتاق خواب و بالکن روشن مقابلش ـ که در بهار و تابستان با رزهای قرمز و صورتی تزئین میشد ـ نبودم. پدر میگفت: «راه دیگهای نیست. یا باید اینجا رو فقط به قیمت زمین بفروشیم و یه آپارتمان کمی وسیعتر بخریم، یا خودمون اینجا رو بسازیم و بیایم توش بشینیم. خب مشخصه که فروختن این زمین حیفه....» اما به عقیدة من حیف آن درخت گیلاسی بود که تنهاش عسل میداد و خاله خانم زیرش مینشست و دستمالش را چهارگوش روی موهای حنابستهاش میانداخت.
از آن پس خاله خانم را فقط در بعضی میهمانیهای خانوادگی یا جلوی در سالن معدودی عروسیها میدیدیم. پیرزن آب رفته بود. کوچکتر شده بود. آن قدر خمیده شده بود که گویی همیشه در حال رکوع بود. مادر میگفت به سختی از یک قدمی چیزی را تشخیص میدهد. میگفت دچار فراموشی نیز شده است. اما چند باری که در موقعیتهای پیش آمده جلو رفته و نامم را در گوشش فریاد زده بودم، مرا براحتی شناخته بود: «آق یونس! هزار ماشالا. چه بزُگ شدی.» حتی میدانست به او محرم هستم؛ مرا در آغوش میگرفت و به سینه میچسباند و من مانند کسی که به صحنهی جنایت برگشته و مقتول خودش را میبیند، سعی میکردم سریعتر خودم را از سینهی او و خاطرهی آن شب دور کنم.
* * * * *
صدای حرکت آسانسور نشان میداد که پدر برگشته است. در را باز کردم و او خسته از راه رسید و تا کیفش را گوشهی اتاق تلوزیون انداخت و روی مبل پهن شد، تلفن زنگ زد و خبر فوت خاله خانم را دادند. چندان غیر منتظره نبود. مدت زیادی بود که حال خاله خانم رو به وخامت گذاشته بود. مادر که بغض کرده بود گوشی را روی سینهاش گذاشت و نه از روی شماتت، شاید فقط برای اینکه جلوی ما گریه نکند، به پدر گفت: «مگر الان شما اونجا نبودی؟» پدر سری تکان داد و گفت: «همان موقع هم نبض درستی نداشت.» و گوشی را از مادر گرفت. به خودم دلداری دادم که مرگ بهترین حالتی بود که میتوانست برای پیرزن اتفاق بیفتد. زندگی بدون دید درست، بدون شنیدن، و بدون راه رفتن به چه درد میخورد؟
فردای آن روز به بهشت زهرا رفتیم. این فکر که چگونه کمر خمیدهی پیرزن را صاف کرده و در تابوت جا داده بودند، به طور احمقانهای آزارم میداد. سعی کردم به چیز دیگری فکر کنم ولی کار اشتباهی کردم. ناگهان به یاد آن شب افتادم. دلم گرفت. دلم گرفت مانند آن زمانی که خانهی قدیمی را ترک میکردیم و من به صرافت نیفتاده بودم برای آخرین بار تمام اتاقها و زیر زمین را سیر نگاه کنم. دلم گرفت برای اینکه هیچ گاه در آغوش خاله خانم جرأت نکرده بودم از او رضایت بطلبم. دلم گرفت و به فرصتهای غیرقابل تمدید لعنت فرستادم...
نوید خانه نبود و من علی رغم تهدیدهای او وسوسه شده بودم با کامپیوتر بازی کنم. غروب بود و وقتی از پلههای زیرزمین پایین میرفتم، فقط نوری که از بالای پنجرهی دستشویی به بیرون افتاده بود، آنجا را روشن میکرد. وارد که شدم، چراغ نفتی کوچک خاله خانم هم روشن بود و همین دو منبع نور کافی بود تا بدون نیاز به روشن کردن چراغ، راهم را تا اتاق نوید پیدا کنم. بدون روشن کردن هیچ چراغی، کامپیوتر را روشن کردم و به بازی مشغول شدم. هنوز دشمنهای زیادی را نکشته بودم که صدای باز شدن در دستشویی را شنیدم. در اتاق نوید را باز گذاشته بودم و مشرف به دستشویی بود. به ناگاه هیکل نحیف، عریان و خیس خاله خانم را دیدم که آرام آرام از دستشویی خارج میشد. مستأصل ماندم. نمیدانستم چه کار باید بکنم. در یک لحظه یاد نور مانیتور افتادم و به سرعت کامپیوتر را خاموش کردم. نمیدانم کدام نیروی اهریمنی مرا به زیر میز کشاند. چشمهایم را بسته بودم و بیشتر از این میترسیدم که نکند زیر میز سوسک باشد. در بد موقعیتی گیر افتاده بودم. چشمهایم را باز کردم و از کنار پایهی میز پیرزن را دیدم. نور چراغ دستشویی از یک طرف بر روی پوست چروک خردهاش افتاده بود و چروکهای تنش را عمیقتر از آنچه میبایست میبود، نشان میداد. موهای حنا بسته و خیسش دور سرش ریخته بود و پستانهایش مانند دو گلابی پلاسیده که تا اواخر آذر هنوز از شاخه نیفتاده بودند، آویزان بود. حولهی کوچکی میان دو پایش گذاشته بود که تا حدی عورتش را میپوشاند. رانهایش کبود مینمود یا شاید در نور کم زیرزمین این گونه به نظرم رسیده بود. آرام و با احتیاط مانند کسی که برای اولین بار چوب اسکی به پا کرده باشد، راه میرفت و لباسها و وسایلش را از این طرف و آن طرف بر میداشت. یکباره به خودم آمدم. شرم کردم و صورتم را برگرداندم. هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. پیرزن که با حضور باغبان در حیاط چندین روز به کسی که در را باز کرده بود، نهیب میزد، اگر میفهمید او را عریان دیدهام با من چه میکرد؟ یا شاید خودش از خشم و حیا قالب تهی میکرد. گیر افتاده بودم و راهی ندیدم جز آنکه مدتها در آن تاریکی، زیر میز نوید، بنشینم. حتا وقتی پیرزن چراغ دستشویی را خاموش کرد و در اتاقش را بست نیز، همانجا مانده بودم و نگاهم را با ترس به پایهی میز دوخته بودم. هنگامی که جز صدای نفسهای خودم چیز دیگری نشنیدم، با راهنمایی چراغ نفتی، آرام، تا جلوی پلهها رفتم و بعد به سرعت تا اتاق خوابمان دویدم و بدون خوردن شام، خوابیدم.
این خاطرهی لعنتی که بیشتر شبیه تکرار شکنجهوار یک کابوس در بیداری بود، همیشه، در همه جای زندگی، و حتا در آن قبرستان نیز مرا آسوده نمیگذاشت. چرخی در مردهشویخانه زدم و به محوطه برگشتم. مادر از حلقهی زنانی که گریه میکردند جدا شد و به سمت من آمد. صورتش سرخ بود و چشمهایش قرمز. گفت: «یونس...» و صدایش تمنایی نامفهوم داشت: «میدانی دیشب... خال خانوم... قبل از فوتش...» بریده بریده ناله میکرد. اشکش خشک شده بود و ماجرا را به زحمت تکه تکه برایم تعریف کرد. ماجرایی که بعدها اقوام دیگر نیز برایم تعریف کردند. خاله خانم، درست پس از آنکه پدر نبض و فشار خونش را گرفته بود و نا امیدانه رفته بود، آهی میکشد. از او پرسیده بودند چیزی میخواهد؟ زیر لب چند بار گفته بود: «آق یونس... آق یونس...» و بعد همه دیده بودند مانند اینکه کسی را در آغوش بگیرد، دستهایش را رو سینه حلقه کرده بود و لبهایش غنچه شده بود. بعد در زیر نگاههای متعجب اقوامش، خمیازهای کشیده بود و با آرامش برای همیشه خوابیده بود. بدون اینکه چیزی از خیانت من بداند.

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: