آن روز که قرار بود حشمت زنش را بکشد توی دست شویی نشسته بود و نوشته های روی در و دیوار را می خواند و حدس می زد که کدام یک از آن ها را چه کسی نوشته است. آن طرف در حمیدبرای اکبری از دست پخت زنش تعریف می کرد. حمید برای تایید حرف هایش هر چند وقت یک بار حشمت را صدا می زد. بار آخر حشمت داشت شیر آب را می بست حمید پرسید : مگر اینطور نیست حشمت؟ حشمت هم زیپش را بالا کشید . گفت: آره حمید راست می گوید.
حمید قرار روز جمعه اش را با اکبری هماهنگ کرد و از حشمت پرسید: تو نمی آیی؟
حشمت گفت : مهمان داریم و فکر می کرد که چه کار کند تا کسی از قتلی که قرار بود اتفاق بیفتد با خبر نشود.
حشمت بعد از کار مثل بقیه روز ها رفت به قهوه خانه ای که داخل خیابان شرکت بود. با مش قربان سلام واحوال پرسی کرد و قلیان همیشگی را سفارش داد . همانطور که قلیان می کشید و هر چند وقت یک بار چای را هورت می کشید . یک دسته روزنامه کهنه از کیف بیرون آورد . روزنامه ها صفحه حوادث بودند که داخل آن قتل های زن ها توسط شوهرانشان را شرح داده بودند. یکی از صفحه ها را که تاریخش به دوسال قبل برمی گشت را از بین صفحه ها بیرون کشید. یک مرد زنش را به همراه دو بچه اش سر بریده است و بعد خودش را داخل حیاط خانه آتش زده است. حشمت با خودش فکر کرد که از خون بدش می آید و از طرف دیگر می خواهد که از دست زنش راحت بشود نه اینکه خودش هم گرفتار بشود. صفحه را مچاله کرد و داخل سطل آشغال کنار میزش انداخت . صفحه دیگری را بیرون کشید . توی آن صفحه مردی روسری زنش را دورگردن زنش پیچیده و آنقدر محکم دو سر روسری را کشیده که مهره های گردن زنش شکسته است. در ستون کناری داستان مرد ورشکسته ای را نوشته بود که به طمع بیمه عمر زنش با گاز حمام او را کشته است و البته مامور صدیق بیمه توانسته است شوهر قاتل را گیر بیاندازد.
حشمت قرار بود زنش را بکشد. اما دید که ازخون حالش بد می شود و همین طورخونریزی خیلی کثیف کاری دارد زود گند در می آید. اما زنش را با خودش مجسم کرد که روسری اش را دور گردنش گره زده است و می کشد و زنش به او زل زده است. هر چه او بیشتر روسری را می کشد. لب های سرخ زنش بیشتر کبود می شود بعد وقتی تمام کند زبانش از گوشه لبش بیرون می افتد مثل گوسفندی که سرش را بریده اند. دوست داشت زنش خیلی آرام و بی درد بمیرد مثل این که خوابیده باشد اما این بار بدون خرو پف کردن. حمام و شیر گاز اصلا مناسب نبود چون زمانی که او را پیدا می کرد. نباید اصلا دست به چیزی بزند و دیگران را خبر کند این خودش کلی آبروریزی است که آن همه زن و مرد غریبه بریزد داخل حمام و... فکر حمام را از ذهنش بیرون کرد. پک دیگری به قلیان زد به ذغال رسیده بود . باقیمانده چای را هورت کشید و پول را گذاشت روی میز برای مش قربان .کاغذ ها را جمع کرد واز قهوه خانه بیرون رفت .
داخل تاکسی کنارش خانمی نشسته بود که روسری و مانتو و کفشهایش صورتی بود. داخل خیابان را نگاه کرد چند مانتو صورتی دیگر هم دید. الان صورتی مد بود و دید که زنش بر خلاف همیشه اصلا صورتی نمی پوشد و حالا که می خواهد او را بکشد بهتر است حداقل خوشحالش کند.توی راه جلوی یک روسری فروشی پیاده شد. یک روسری صورتی رنگ از جنس خوب خرید داخل مغازه هم امتحانش کرد که وقتی می کشدش پاره نشود و نتواند زنش را با روسری خفه کند.
ازبستنی فروشی یک کیلو بستنی سنتی با کره زیاد خرید چون زنش کره روی بستنی را خیلی دوست داشت و حشمت می خواست که این دم آخری به زنش خوش بگذرد. در راه با خودش فکر که بهترین راه همان خفه کردن با روسری است . در خانه را باز کرد با صدای بلند سلام کرد و جواب سلام زنش را از داخل آشپزخانه شنید. رفت داخل آشپزخانه زنش پشت به او داشت کاهوها را می شست. بستنی را روی میز وسط آشپزخانه گذاشت و کادو را گذاشت روی قفسه جلوی ظرف شویی.
ــ اِ اِ ... دستت درد نکنه. ولخرج شدی! چه خبره؟ حشمت می بینی که دستم بند است خودت بازش کن.
حشمت کاغذ کادو را تکه تکه کرد و روسری را گرفت جلوی چشم های زنش. زنش تا رنگ روسری را دید گفت: واه واه تو نمی دونستی من از صورتی بدم می آید. تو هم با این سلیقه ات
ــ یک خانم تو تاکسی کنار دستم نشسته بود روسری اش صورتی بود دیدم به تو هم می آید برا یت خریدم.
ــ هیز هم که شدی!
زنش زل زده بود به او چشمهایش را تنگ کرد گفت بیا جلوتر!
حشمت رفت جلوتر
زنش گفت: باز که رفتی کوفت کشیدی! خجالت نمی کشی هنوز پول تلفن و آب این برج را نداده ایم اما کوفت هرروزش ترکش نمی شود.
حشمت چیزی نگفت روسری را تا کرد و گفت فردا ببرم پس بدهم.
ــ نمی خواد بگذار می بریم برای یکی از دختر های فامیل ولی دیگر نمی خواهد سلیقه به خرج بدهی پولش را بده خودم می خرم!
حشمت داخل اتاق خواب که شد کیفش را انداخت کنار چوب لباسی.
زنش صدا زد حمید همکارت زنگ زد فکر کنم باز افتاده به جان زنش چون صدای گریه زنش از پشت گوشی می آمد گفت که یک زنگ خانه شان بزنی.
حشمت همانطور که زیر شلواری راه راه را می پوشید شماره حمید را گرفت . صدای گرفته یک خانم از داخل تلفن گفت: بفرمایید.
ــ سلام حشمتم . ملیحه خانم خوب هستین؟ چرا صداتون گرفته است؟
ــ نه باز این مردیکه... و صدای هق هق ملیحه بلند شد.
حشمت گوشی را از گوشش دور کرد و با دست به زنش اشاره کرد.
زنش گوشی را از دست حشمت گرفت و شروع کرد یک نفس به مرد ها بد و بیراه گفتن!
ــ همه مرد ها از یک کرباس اند همین آقا حشمت که این جوری مظلوم نمایی می کند امروز رفته از این رنگ دهاتی ها گرفته است! نشانت می دهم از همان ها که خواهر شوهرم هفته پیش پوشیده بود. مکث می کند...گریه نکن عزیزم گوشی را بده به آقا حمید حشمت یک خرده نصیحتش کند.
ــ سلام باز چه کار کرده ای؟
ــ هیچی به جان شما یک سیگار روشن کرده ام. الم شنگه ای راه انداخته بیا ببین. زده کلی چیز شکسته طلب کار هم هست.
ــ مثل اینکه هنوز دستت نیامده با زن ها چه طور رفتار کنی. باید یواش یواش ردش کنی ! ای بابا دستت نیامد
ــ حشمت زمان دانشکده یادت می آید. نمی دانم میان آن همه آدم چرا خر این یکی شده بودم. خوش به حالت هر چقدر تو دنبال استاد ها دویدی ما برای این خانم دویدیم آخرش هم نگاه کن تو طبقه دومی من طبقه هشتم. زکی روزگار...
ــ می دانی حمید جان من نظرم این است هر چیزی که به تومربوط می شود باید بیرون خانه تمامش کنی. از سیگار و قلیان و هزارتا فکر دیگر داخل خانه باید برای زنت باشد نه اینکه این درست باشد حداقلش این است که روانت راحت است. حالا ناراحتی ندارد. بعد شام بردارید بیایید خانه ما شب نشینی.صحبت می کنیم حالت بهتر می شود
حشمت چشمانش را از چشم غره زنش دزدید و صندلی میز را بیرون کشید و نشست!
حشمت خداحافظی کرد و گوشی راروی میز کنار فلفل گذاشت وفلفل را برداشت. به زنش نگاه کرد.
گفت: حالا که نیامدند.این جور نگاهم نکن!
ــ چه خبرت است این همه فلفل می ریزی!
ــ حشمت نیشش باز شد و چشمکی می زند.
غذا که تمام شد زنش یک بروشور گذاشت کنار ظرفش.
ــ به نظرت کدام موها یم می آید؟
حشمت به رنگ ها نگاه کرد.
ــ این رنگ قهوه ای خیلی قشنگ است .
ــ وا این که صورتم را سیاه می کند. تو اصلا سلیقه نداری. همان که ملیحه گفت! شما را فقط باید برای تان غذا پخت.
حشمت برگشت به اتاق خواب در کیفش را باز کرد و روزنامه آن روز را بیرون آورد. تیتر های صفحه حوادت را خواند. جسد زنی بعد از ده سال داخل یخچال خانه شوهر پیدا شد. حشمت صفحه را برید و لای بقیه صفحه های داخل کیف گذاشت. از اتاق آمد بیرون روی کاناپه نشست. تلویزیون را روشن کرد و به زنش که داشت ظرف ها را می شست گفت: باز اکبری این صفحه حوادث را بریده بی چشم و رو!
شب قبل از روزی که قرار بود حشمت زنش را بکشد زنگ خانه را زدند. حشمت با خودش فکر کرد باید حمید باشد که برای شب نشینی آمده است.