تقدیم به استاد عزیزم
پرونده ها را به دست چپ داد. کیسه میوه را به سینه فشرد. به سختی در خانه را باز کرد. گیج و منگ پا به حیاط گذاشت. به محض دیدن پنجره روشن اتاق او، آرام گرفت.
یک بغل سیب را در آب حوض رها کرد. دست هایش را شست. مشتی آب به صورتش زد. ماهی های سرخ و سیاه با لب های نیمه باز سیب ها را بوسیدند. کتش را درآورد. روی نرده ایوان انداخت. چرخی در حیاط زد و شاخه های رها شده از آلاچیق را سر و سامان داد. خودش را با چیدن انگورهای یاقوتی که مثل چراغ می درخشیدند، سرگرم کرد. دست هایش به خوشه ها بود و نگاهش به پنجره بسته اتاق او که ناگهان پنجره اتاق منیر باز شد. جان گرفت. نگاه چرخاند.
آب حوض همچون آبشاری نقره ای به پاشویه می ریخت. فواره را بست. وضو گرفت. برگ نارنج، مهرش شد و گلیمش، قالیچه سلیمان. کارش بود. هر وقت دل نازک می شد، با قلبی شکسته به درگاهش می رفت.
صدای پای منیر او را به خود آورد. تسبیح را دور دستش گردش داد و ایستاد.
هر دو با هم، به هم سلام کردند. هر دو با هم علیک گفتند. هر دو لب هایشان باز شد برای پرسش.
منیر گفت: «با زحمت های ما؟ این چند روزه که مریضم زحمت کلاسم افتاده به گردن شما.»
رحیم نگاه به زیر انداخت. خم شد. راه را برای مورچه ای که به زحمت بال ملخی را حمل می کرد باز کرد.
_ اختیار دارید. بچه ها در ادبیات و ریاضیات بسیار خوبند.
مکثی کرد و گفت: «ولی خودمونیم. خیلی خاطر شما رو می خوان. مخصوصا امیر.»
منیر به طرف پرونده ها رفت. مرد تکانی خورد. رو به او کرد و گفت: «انشاء امیر لای دومین پروندست. من خوندمش، طفلک خیلی اصرار داشت که شما هم اون رو بخونید.»
با اشتیاق پیدایش کرد.
رحیم گفت: «اگه زحمتتون نیست با صدای بلند بخونید تا یک بار دیگه نامه ش رو مرور کنم.
خواند:
بسم الله الرحمن الرحیم
دوست دارم به جای موضوع داده شده، برای خانم معلم عزیزم یک نامه بنویسم. معلمی که تمام وجودش ایثار و محبت است. البته آقای مدیر هم که چند روزی است به جای شما به کلاس می آیند، همچون شما مهربان است. آقای کمالی می گوید: شما این روزها مریض هستید.
نگاهش را از خطوط برداشت. خیره شد به صورت رحیم. قلبش به تپش افتاد. خواست چیزی بگوید. اما انگار زبانش بند آمده بود. نگاهش را دوباره به خطوط کاغذ دوخت.
خانم معلم عزیزم، من و شما هم درد هستیم. همه کس و کارمان را در زلزله بم از دست داده ایم. خدا را شکر هر دو فعلا سرپناهی داریم. شما در منزل آقای مدیر و من در اردوگاه بچه های بی سرپرست. دلم تنگ است، برای اینکه بچه ها ناراحت نشوند در دلم گریه می کنم. با خدا خیلی راز و نیاز می کنم و حرف هایی با او دارم.
امیدم این است که بزرگ تر شوم و درس طلبگی بخوانم. شاید برای همین است که اغلب خواب می بینم. محاسنم را آرایش داده ام. به خودم گلاب زده ام. ردای سیاهم را پوشیده ام. عمامه ام را به سر گذاشته ام. دفتر بزرگ را باز کرده ام و نشسته ام روی صندلی مقابل شما و آقای کمالی.
خدایا چه می بینم. خانمی زیبا و با وقار با موهای بلند مثل مادرم. در کنار شما مردی را می بینم بسیار با محبت مثل پدرم. وقتی خطبه را می خوانم به جای آن که شما بله را بگویید، مرد بله را می گوید. ولی شما فقط لب هایتان تکان می خورد و صدایتان شنیده نمی شود. از خواب می پرم و تا سپیده صبح بیدارم. دیشب دم غروب قدم زنان رفتم در دشت کویر. از شهر صدای اذان می آمد. به آسمان خیره شدم. دست هایم را دور دهانم گذاشتم و فریاد زدم آیا حاضرید............... آیا حاضرید..................... آیا حاضرید............... مرا به فرزندی قبول کنید؟
انگار از آن بالا... از آن بالا بالاها یکی گفت بله... حالا از شما می پرسم آیا..............
منیر اشک هایش را با گوشه چادرش پاک کرد.
رحیم سیب ها را از حوض گرفت و در سبد پلاستیکی قرمز ریخت و چند خوشه انگور رویشان گذاشت. همان طور که سبد را جلوی منیر گرفته بود گفت: «من به امیر نمره بیست دادم، نظر شما چیه؟»
منیر با صدایی که سعی می کرد نلرزد گفت: «من همیشه قدر این جور شاگردهای با استعداد، خوش رفتار و مظلوم رو می دونم و به افکارشون احترام می گذارم.»
از جایش بلند شد. با حرکتی نرم، لبه چادرش را به قرص صورتش نزدیک تر کرد. به طرف رحیم رفت و جلویش ایستاد. سر به زیر انداخت و گفت: «انگاری من و امیر خیلی وجه مشترک داریم، حتی آرزوهامونم مثل همه. من... من... چطوری بگم، مایلم...»
سبد از دست امیر افتاد... و سیب های سرخ روی زمین رها شدند.
هر دو با هم زانو زدند و دستشان به طرف درشت ترین سیب سرخ رها شده بر روی زمین رفت.
مطلب مرتبط با این نوشته:
داستان برتر دی ماه