زل زده است در چشمانم. سرش را چپ و راست میکند و باز مرا نگاه میکند. سرم را بالا میآورم. عقبتر میپرد و مینشیند کنار لانه. پلکهایم سنگینی میکنند. ته گلویم میسوزد. دیگر دستانم نای نگه داشتن سرنیزه را ندارند، چه رسد که در خاک فرو کنم. پای راستم را حس نمیکنم. بدنم گر گرفته است. قطرات عرق خاک جلوی رویم را گل کرده است. با نوک سرنیزه با خاک بازی میکنم، ولی نمیتوانم در خاک فرو کنم. بوی تعفن دارد حالم را به هم میزند. جنازهی احمد افتاده است آنطرفتر. بو گرفته است. مگسها دورهاش کردهاند. صدای وزوزشان دیوانهام میکند. بدتر از صدای آنها، آفتاب است که تا مغز استخوان را میسوزاند. دیگر نمیتوانم برگردم. هنوز به نیمههای معبر هم نرسیدهایم و امروز روز آخر است.
«سه روز بیشتر وقت نداریم. از سه قسمت میدون رو میشکافیم. میریم جلو.» انگشت میگذارد روی نقشه و چند جا را نشان میدهد. «از جاهایی میریم که بین دو تا کمین عراقیها باشه. دورترین نقطه به کمینهاشون.»
دستی میکشد به محاسنش. رو میکند به من و میگوید: «حامد! تو و احمد معبر کناریهاید.»
با انگشت اشاره معبر سمت راستی را نشان میدهد. قندان را از روی نقشه برمیدارد و نقشه را جمع میکند. خود را جلوتر میکشد و میگوید: «میدون دویست متر جلوتر از خط ماست. بعد از اولین خاکریز.»
بلند میشود. ما هم بلند میشویم و یا علی میگوییم. با دست میزند پشتم و میگوید: «میدونید که به اونجا دید نداریم. اگه اتفاقی بیافته کمکی نمیتونیم برسونیم. خلاصه، به اندازه آب و غذا بردارید.»
* * *
کمی آب میریزم توی کلاهخودم و میگذارم کمی جلوتر. میرود توی کلاهخود. کبوتر ماده سرش را روی سینهاش گذاشته و چشمانش را بسته است. هر از گاهی دمش را تکان میدهد و سرش را از طرفی به طرف دیگر میغلتاند. کبوتر نر از کلاهخود بیرون میآید و مینشیند کنار لانه. سرش را بالا میگیرد. نوکش را باز میکند و آب را قرقره میکند شاید. میرود داخل لانه. کبوتر ماده کمی جابهجا میشود. سفیدی تخمها از زیرش بیرون میزند. کبوتر ماده نوکش را باز میکند و کبوتر نر آب در گلویش میریزد.
* * *
میگوید: «السلام علیک یا اباعبدالله» و سربند قرمزش را میبندد.
همیشه همین را میبندد: سلام بر حسین. من هم سربندم را میبندم. سربند یا قمر بنیهاشم را. مینشیند تا بند کفش کتانیاش را ببندد. پوتین نمیپوشد. میگوید خوشم نمیآید. اذیتم میکند.
سرش را بالا میگیرد. به من نگاه میکند و میگوید: «جیرهمون چقدره؟»
من هم مینشینم تا بند پوتینم را سفت کنم که جواب میدهم: «حاجی گفته دو تا قمقمه و شیش تا تن.»
میایستد. شلوارش را بالا میکشد و میگوید: «چه خبره؟ گردان که نمیخوایم ببریم. کلاً شیش تا تن میگیریم واسهی سه شب افطار.»
* * *
لبانم خشک شدهاند و ضعف دارد میکشدم. این هم قول و قرار بود گذاشتیم؟ سه روز روزه، تو این گرما. معلوم نیست کِی میخواد آفتاب غروب کنه؟ ساعتم را نگاه میکنم. باز خوابیده است. خورشید پایینتر آمده. باید یکی دو ساعتی تا غروب مانده باشد. خونریزی مدتهاست که بند آمده؛ ولی پایم را حس نمیکنم. چفیه تماماً قرمز شده و خون روی آن دلمه بسته است. کبوتر نر که مدتها بود بیحرکت کنار لانه نشسته بود بلند میشود و صدایی درمیآورد. حامد چشمانش را میبندد و گونهاش را روی خاک میگذارد تا کمی استراحت کند.
* * *
دیگر وقتش است. کمکم باید تخمها بشکنند و جوجهها بیرون بیایند. پانزده روزی میشود که اینجا لانه کردهایم، روی این سنگ سبز. تا حالا سنگی به این رنگ ندیده بودم. پدرم در آمد تا این لانه را ساختم. چقدر هوا گرم است. تا غروب کم مانده. تشنهام. میپرم و دوباره مینشینم داخل کلاهخود. کمی آب مانده است. آب میخورم و میپرم لبهی کلاهخود. کلاه برمیگردد و آب میریزد روی زمین.
* * *
پیشانیام را میبوسد و میگوید: «مواظب خودت باش.»
احمد سر کوچه ایستاده و منتظر من است. هادی کنار مادر ایستاده و چادر نماز مادر را گرفته است. مادر با یک دست سینی را به دست گرفته و با دست دیگر چادرش را نگه داشته است.
هادی میگوید: «یادت نره سوغاتی بیاریها.»
میگویم: «چشم، اوغول بالا.»
ساک را از روی زمین برمیدارم. راه میافتم. مادر میگوید: «آللاها تابشیردیم.»
چادرش را به دندان میگیرد و آب را میریزد پشت سرم. هادی گریهاش میگیرد. حتما او میخواسته آب را بریزد و مادر باز یادش رفته.
* * *
و باز آب میریزد توی کلاهخود و میگذارد کمی جلوتر.
میگویم: «حواست باشه، آب کم نیاریم. چهار تا قمقمه واسه چهار روز زیاد نیستها.»
میخندد و میگوید: «پس این زبونبستهها چی؟»
کبوتر نر آب برمیدارد و میریزد در گلوی کبوتر ماده. چهار پنج متری بیشتر نمانده است تا به لانه برسیم. غروب نزدیک است. اگر آفتاب غروب کند، اولین شب را خوب گذراندهایم. اگر این لانه نبود تا حالا به اواسط معبر هم رسیده بودیم. سرنیزه را در خاک فرو میکنم. آرام و با احتیاط... و باز مینی دیگر را بیرون میکشم و میگذارم روی خاک. احمد پشت من دراز کشیده و به کبوترها خیره شده است. سر مین را آرام میپیچانم و آن را باز میکنم. چاشنی را در میآورم و هر دو را میگذارم کنار معبر.
* * *
چاشنی را برمیدارد و میگوید: «حالا مین خنثی شده.»
مین گوجهای را با چاشنیاش گوشهای میگذارد. ما هم نشستهایم روبرویش، روی زمین. مینی را از روی میز بر می دارد. از گوجهای خیلی بزرگتر است و سبز رنگ. آن را کمی در دست میچرخاند و میگوید: «به این میگن مین رکابی.»
حامد آستینم را میکشد و میگوید: «باید یکی از اینا رو واسهی هادی سوغات ببرم.»
مین را کمی بالاتر میگیرد و میگوید: «این مین با بقیه یه فرق داره. اگر پاتونو روش بذارید نمیترکه؛ بلکه اگر از روش بردارید میترکه» و دستی به محاسن تُنُکش میکشد.
* * *
پاچهی شلوارم را میکشد و میگوید: «حامد، اونجا رو نگاه کن» و با دست جایی را در میدان مین نشانم میدهد. نگاه میکنم. کبوتری در لانهای نشسته است. شاید روی تخمهایش نشسته. لانهای که روی یک مین رکابی ساخته شده است. آنطرفتر، ده متر آنطرفتر از خط معبر. کبوتر دیگری بالزنان مینشیند کنار لانه و چیزی میگذارد در دهان کبوتر ماده شاید. شاید کرمی است، یا دانهی ارزنی. سرم را برمیگردانم به عقب و میگویم: «خوب، که چی؟»
لبخندی میزند و میگوید: «خوب، مسیر رو کج کن بریم اونطرف. زیاد که دور نیست. ما هم که خیلی خوب پیش رفتیم» و باز لبخند میزند.
و من نمیتوانم بگویم نه.
* * *
بلند داد میزند: «یخ. گُیمارام» و از اتاق بیرون میرود. میرود توی حیاط و مینشیند لبهی حوض. هادی گوشهی اتاق نشسته و تکالیفش را مینویسد. مادر را نگاه میکنم. مادر بلند میشود. برگهی رضایت را از دستم میگیرد و میرود توی حیاط. پرده را کنار میزنم. میایستم پشت پنجرههای قدی اتاق و حیاط را نگاه میکنم. مادر کنار حوض مینشیند روبهروی پدر. نمیشنوم چه میگویند. هادی هم بلند میشود و میایستد کنار من. هوا دارد تاریک میشود. پدر بلند میشود و در حیاط راه میرود. مادر هنوز کنار حوض نشسته و چیزی میگوید.
هادی میگوید: «نترس، مامان درستش میکنه. فقط یادت باشه اگه بابا اجازه داد باید برام سوغاتی بیاری، خوب.»
دستی روی سر هادی میکشم و میگویم: «حتماً، اوغول بالا.»
میخندد و باز مثل همیشه که میخندد سوراخی میافتد در گونههایش. میرود و مینشیند سر درسش. آفتاب غروب کرده است. پدر آستینهایش را بالا میزند. مادر مرا نگاه میکند و لبخندی میزند. پدر مشتی آب برمیدارد و روی صورتش میریزد.
* * *
دستهایمان را روی خاک میکوبیم و روی صورتمان میکشیم و بعد روی دستهایمان. آفتاب غروب کرده است. حامد جلوی من دراز کشیده است. دستهایش را کنار گوشش میبرد و میگوید: «الله اکبر» و من هم همینطور به او میبندم. تا لانهی کبوترها چهار پنج متر مانده است. آسمان مهتابی است و میدان مین را کمی روشن کرده است. نمازمان تمام میشود. حامد تُنها را از کولهاش درمیآورد و دو تا را باز میکند.
میگوید: «بعد از افطار تو برو جلو. فقط مواظب باش بعضیهاشون زنگ زدن.» کمی مکث میکند. تکه نانی در دهانش میگذارد و میگوید: « کاش خرما هم داشتیم.»
و افطار میکنیم. کمی نان را ریز میکنم و میریزم طرف لانهی کبوترها. کبوتر نر نانها را به نوک میگیرد و کنار لانه میبرد. کمی از آنها را در دهان کبوتر ماده میگذارد و همه با هم مشغول خوردن میشویم.
* * *
و من به زمین نوک میزنم و نانهای خشک را که او برایم انداخته است برمیدارم و میخورم. کمی هم میریزم داخل لانه یا میگذارم در دهان کبوتر ماده. ولی نمیدانم چرا او نمیخورد. و آن یکی که بو گرفته است. اگر جوجهها از تخم دربیایند و پرواز یاد بگیرند حتما از اینجا خواهیم رفت. بوی تعفنش دارد همهمان را میکُشد. هوا خنکتر شده است و تاریکتر. چشمانش را باز میکند و به آسمان نگاه میکند. هر وقت به هوش میآید همین کار را میکند. شاید منتظر غروب است و تا غروب کم مانده. سرنیزه را برمیدارد و در خاک فرو میکند. چهرهاش را در هم میکشد. درد دارد حتماً. پاچهی راستش کاملاً قرمز شده است. چیزی را از خاک درمیآورد و به کنار میگذارد و جلوتر میآید.
راستی، اگر به ما برسد چه خواهد کرد؟ لانه را خراب نکند؟ شاید تخمها را میخواهد. نکند ما را سر ببرد با همان سرنیزهای که در دست دارد؟ ولی فکر نکنم. آنها به ما آب و غذا دادند. ولی باز میترسم. میپرم و مینشینم کنار مرد. با من کاری ندارد و هنوز در خاک سرنیزه فرو میکند و چیزهایی درمیآورد. کبوتر ماده صدایم میکند. به او نگاه میکنم. بلند شده است. از روی تخمها کمی کنار رفته و روی لانه ایستاده است. یکی از تخمها میشکند.
* * *
کبوتر ماده از توی لانه میپرد بیرون. کبوتر نر ایستاده است کنار من و شاید به لانه نگاه میکند. سرم را میان دستهایم میگیرم و میگویم: «یا قمر بنیهاشم.»
صدایی نمیآید. سرم را بالا میگیرم. لانه سالم است و جوجه از تخم در آمده و جیکجیک میکند و تخمی دیگر میشکند. شاید چاشنی مین زنگ زده است.
و میترکد.
«یا قمر بنیهاشم.»
دیگر پایم را حس نمیکنم. چشمانم را باز میکنم. گرد و خاک میخوابد. احمد افتاده است جلوی من. بدون سر. و خون است که خاک اطرافش را گل کرده است؟ دیگر تکان نمیخورد. تا لانه دو سه متری مانده است. مدتی از غروب گذشته است. چفیهاش را از دور کمرش باز میکنم و میاندازم روی سری که دیگر ندارد. گریهام گرفته است. منوری آسمان را روشنتر میکند و حالا جنازهی احمد را کامل میبینم. حالا میبینم که دیگر دست راستش هم نیست و نیمهی راست بدنش. چفیه نمیتواند تمام زخمهای او را بپوشاند. پایم را حس نمیکنم. نگاهش میکنم. فقط پایم ترکش خورده و جای دیگرم زخمی نیست. خون از ران پایم فوران میکند و روی خاک جویی برای خود میزند شاید.
* * *
خون میدَوَد روی گونهام. چشم راستم دیگر نمیبیند. چشم دیگرم را به زحمت باز میکنم. دیگر آنجا لانهای نیست... و نه کبوتر مادهای و نه تخمی. فقط کبوتر نر ایستاده است با بالی خونین بر مزار عزیزانش و پرهایی که از آسمان بر زمین میریزند. آفتاب دارد غروب میکند حتماً و هنوز جنازهی احمد افتاده است آنطرفتر. بدون سر و با مگسانی که شاید طوافش میکنند. ضعف دارد من را میکشد. کی آفتاب غروب خواهد کرد؟ چشم چپم تارتر میبیند... و حالا دیگر هیچ نمیبیند. خوب، پس بالاخره آفتاب غروب کرد.