خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
20 مهر 1387
10 مهر 1387
26 مرداد 1387
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
5 مهر 1387
27 شهریور 1387
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
22 شهریور 1387
11 شهریور 1387
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
2 شهریور 1387
30 مرداد 1387
16 مرداد 1387
کارگاه
25 شهریور 1387
21 مرداد 1387
14 مرداد 1387
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
20 بهمن 1386

جز گردی صورتش، بقیه ی سر و بدنش پنهان شده در چادر سفید، سرتاسر سفید. اولین بار است که آن را، آن چادر سفید را، سر کرده. با لبخند نگاهم می کند و منتظر است چیزی بگویم. این روزها روحیه ی خوبی پیدا کرده و نمی خواهم دلش را بشکنم، پس همان چیزی را که می خواهد بشنود، می گویم:«چقدر بهت می آد!» البته دروغ هم نگفته ام و توی این پوشش سفید، زیباتر شده. امّا چیزی که هست، این است که می ترسم؛ می ترسم که او هم از آن آدمهای بی شماری باشد که آمده اند یک شبه دچار تزکیه و رستگاری شوند و ای بسا چند روزی هم همین طور می مانند و بعد، چند روز یا دست بالا چند ماه توی حال وهوا باقی می مانند و جوگیری شان که تمام شد، آش همان می شود و کاسه همان. اصلأ از قدیم هم گفته اند که تب تند زود به عرق می نشیند.
می گوید که احساس می کند مثل فرشته ها شده و این را با لحنی سرزنش آمیز می گوید تا بفهماند که باید من این حرف را می زدم. خودم را می زنم به نفهمیدن و فقط سر تکان می دهم- بخاطر همان دل نازکش! راست می گوید، امّا اگر باقیمانده ی آرایش ایران اش را با خود نیاورده بود، شاید فرشته ی معقول تر و طبیعی تری می شد.

این روزها، گاه به گاه غیبش می زند؛ بر خلاف روزهای اول که از کنارم  جُم نمی خورد و هر جا می خواست برود، با هم می رفتیم. اول فکر می کنم که با آن چند تا زن جوان هم سن و سالش که اینجا با هم آشنا شده اند، می رود خرید. ولی وقتی بر می گشت، چشمهایش کم و بیش سرخ بود و یکی- دو ساعتی توی خودش می رفت. حدس می زنم که کجا می رود و چکار می کند. با خودم می گویم که به هر حال، زن است و احساساتی؛ مانع اش نمی شوم. این بار که می آید، تا مرا می بیند، می زند زیر گریه. بی هیچ ملاحظه ای،زار زار اشک می ریزد و با چادر سفیدش پاک می کند. نمی توانم دلداری اش بدهم و فقط وقتی آرامتر می شود، می پرسم که چه شده و معلوم می شود که داشته کتاب مناجات می خوانده که یک مأمور کتابش را به زور از دستش گرفته و به عربی چیزهایی گفته و سرش داد کشیده.  او هنوز شوکه است و من فقط می گویم که دیگر بدون من جایی نرود و تقصیر از خودش است...

به دور و برم توجهی ندارم. خیلی به دلم نیست که پشت سر آدمهای کاروان و به تقلید از آنها رفتار کنم. تمام آدمهای این جمع شاید به اندازه ی من درباره ی اینجا کتاب نخوانده باشند. حالا قسمتی از حیاط مسجد از بین ستون های سفید نمایان می شود. سرمی گردانم و بی صبرانه منتظرم تا پرده ی مشکی اش را ببینم. انگار آدمهای کاروان را توی شلوغی گم کرده ام، حتی زنم را. حالا از بین ستون ها می بینمش. خیلی از دور و بری هایم، پوشیده در حوله های سفید، سرشان را گرفته اند پایین و نگاه نمی کنند. من امّا خیره چشم دوخته ام به آن. فکر می کردم که چقدر خوب می شناسمش، امّا یک جورهایی کوچکتر از آنی است که تصوّر می کردم. سرهای دور و بری ها پایین است و همان طور دارند راه باز می کنند به سمت مرکز حیاط. من، بر جای مانده ام و فکر می کنم که چرا محو عظمت آنجا نشده ام؟...

زنم با چند تا از دوستهای تازه اش رفته تا کم و کسری های سفارش های فک و فامیل را ترمیم کند. برایم لطیفه ای تعریف کرده که در آن، یک نفر به زور خودش را به مجسمه های شیطان یا همان «جمرات» می رساند و می بوسدشان و می گوید که بالاخره بوسیدمش- میان آن همه سنگ! فکر می کنم که خوش به حال آن آدم. سوراخ دعا را گم کرده، امّا پشتکارش و میزان اعتقادش غبطه برانگیز است... حالا من متمدنانه ایستاده ام توی صفی که دور تا دور کعبه بسته شده برای بوسیدن و دست رساندن به آن سنگ سیاه- تنها جایی که اینجا بوسیدنش را مجاز دانسته اند. اینجا هم مثل ایران خودمان، هستند کسانی که خارج از صف و با قدرت بدنی می روند جلوی صف خودشان را جا می دهند و یا حتی با اعتماد به نفس، مستقیم می روند سراغ «حجر»- این هم یک نوستالژی دیگر. چند بار منصرف می شوم که ایستاده ام توی صف و می خواهم بروم سراغ یک سنگ- و اصلأ  چه نیازی است به بوسیدن آن؟ وقتی که دست کم به ظاهر هم که شده، می خواهی قبول کنی که خدا همه جا هست؛ نیست؟ حالا چه برسد به زیارت یک سنگ، هر چند سنگی قدیمی و متبرّک؟ حیفم می آید امّا – روز آخری است که اینجا هستیم...
حواسم می رود به مرد عرب فربه ای که در همان نزدیکی و رو به کعبه نشسته است و می توانم از میان جمعیت ببینمش. دشداشه پوشیده و سیه چرده است و روی پیشانی اش، درست بین ابروهایش، لکه ی قهوه ای تیره ای پینه بسته. جلویش کاسه ای گذاشته و چند دانه خرمای قهوه ای داخل آن است. قرآن جلویش باز است، امّا حواسش بیشتر به دور و برش است و احتمالأ بی صبرانه منتظر است تا اذان بگویند و افطار کند. بعد یکی با بی احتیاطی پایش می خورد به کاسه ی خرما ی مرد عرب و آن را واژگون می کند و بدون اینکه حتی متوجه شده باشد، یا به رویش بیاورد، می رود. مرد عرب چنان عصبانی می شود که با وجود پوست تیره اش، تغییر رنگ صورتش را می شود تشخیص داد. با خشم، دور شدن آن آدم را تماشا می کند و زیر لب چیزهایی می گوید و دندان به هم می سابد. دلم برایش می سوزد. نوبت من رسیده تا سرم را داخل آن حلقه ی فلزی دور تا دور سنگ ببرم. یکی- احتمالأ یک ایرانی – عطر آشنایی زده است به فرو رفتگی «حجرالاسود». با خودم می گویم، یعنی  ابراهیم(ع) و محمد(ع) و آن همه مقدسین به همین سنگ دست زده اند؛ همین سنگ؟

توی هواپیما، زنم برمی گردد سمت من و می گوید: «قبول باشه حاج آقا!» و «حاج آقا» اش را طوری با تأکید و با فشار می گوید که به من یادآور شود که حالا دیگر تغییر کرده ام و نام جدیدی- لابد به نشانه ی نوعی تشخّص و پختگی - می شود رویم گذاشت. من امّا زیر لب زمزمه می کنم «حاج آقا» و طوری می گویم که تنها خودم منظورم را می فهمم!
«حاج خانم» خوشحال است و این را از لحن شوخ و لبخند مطمئن و صادقانه اش می شود فهمید. به او غبطه می خورم؛ به اطمینان اش، به لذتی که از این سفر برده و به اعتقاد دائمی یا موقتی که به هر حال به دست آورده و مو لای درزش نمی رود. به او غبطه می خورم. نمی دانم که آنجا چه دیده که من ندیده ام. نگاهش می کنم. با دقت زل می زنم به او. حالا انگار اولین بار است که می بینمش. انگار پیش از این ندیده بودمش- دست کم این طور ندیده بودم. آرام است و با لبخند و دیگر حواسش به من نیست. چشمهایش، جوری است که پیش از این ندیده بودم و جوری پُر از قوت قلب که وصفش ممکن نیست. من امّا سنگین ام و خشک. پاهایم انگار در خوابی صد ساله فرو رفته اند. چشمانم را می بندم. صداها رامی شنوم، ولی فکرم کار نمی کند. در نوعی بی زمانی غرق شده ام و بعد از میان سر و صدای دائمی موتور هواپیما، می شنوم که تا دقایقی دیگر در فرودگاه «مهرآباد» فرود خواهیم آمد. حالا حتماً توی فرودگاه، اقوام و آشنایان بی صبرانه منتظر رسیدن ما هستند و چشم دوخته اند به تابلوهای اعلام ورود و گوش سپرده اند به بلندگوها و تا برسیم می خواهند بریزند بر سرمان به دیده بوسی و حال و احوال و حتماً تبریک گفتن و زیارت قبولی و بعد با سلام و صلوات همراهی مان کنند تا منزل خودمان یا منزل پدر زنم که از ابتدای کوچه شان پارچه ای زده اند و طبیعتاً زیارتمان را شادباش گفته اند و بعد بر سر در خانه هم دو- سه تا پارچه ی زرد و سبز و سفید دیگر آویزان کرده اند که ورودمان به خاک وطن را خوشامد گفته و چه و چه و چه... . آن وقت است که لابد چپ و راست مرا «حاج آقا» صدا می کنند و انتظار لبخند هم دارند. و راستی، اگر آنجا کسی مرا به این لقب صدا زد، باید برگردم و نگاهش کنم و فکر کنم که مرا صدا زده؟ واقعاً؟!... دلم می خواهد که هیچوقت فرود نیاییم یا آنقدر فرود آمدنمان طول بکشد که پیشواز آمده ها بروند یا دستکم آنقدر طول بکشد، آنقدر طول بکشد تا بتوانم جوابی برای این پرسشم پیدا کرده باشم...

نظرات

besiar lezat bordam

23 بهمن 1386 | محمد |  md_maldini_06@yahoo.com | آدرس وب

سلام چقدر در نوشتن نظر تردید دارم ولی تو درگفتن مطمن چقدر با من شبیه بودی یا من با توانجا که گفتی نه همه جا گفتی از شکت از تردید انگار از زبان من میگفتی دستانم یخ کرده خاطرات رژه میروند تابستان 85 حج دانشجویی ولی ولی ولی حالا بعد از ان سفر سرشار از ناباوری خدایم نزدیکتر شده شاید شاید ولی قلبم ارامتر شده نمیدانم چطور تمام کنم منکه نویسنده نیستم اصلا" خودت تمامش کن

25 بهمن 1386 | سلیمی |  بدون email | بدون آدرس وب

واقعا همينطوره كه گفتين...مثلا دعاي كميل رو من يكي دو ساعت بيشتر دوام نمياره!

25 بهمن 1386 | سيد حميدرضا نوراني |  seyyed_hamidreza_noorani@yahoo.com | آدرس وب

وقتی برای اشخاص مسائل بنیادی حل نشده مانده و برای حل آنها پشیری هم حتی به اندازه سردی و گرمی یک لیوان آب ! اهمیت داده نمی شود و دائم برای فرار از روبرو شدن با آشفتگی فکری و درونی ناشی از این مسائل بنیادی حل نشده از معنای زندگی بگیر تا عظمت مخاطب واقع شدن برای دعوت الله رب العالمین! معلوم است رنگ و بوی در کنار خانه همین الله که رب نه من! که همه انسان هاست! زیاد هم ابهت ندارد! زیاد هم به دل نمی نشیند! و یا سطحی تر! بینش عمیقی نداریم!
تقصیر ماست؟! هم آری هم نه! آری چون آنقدر که به پوچها " فکر " می کنیم به خودمان و آنجه در سرتاسر لحظه ها در ماست فکر نمی کنیم! و تقصیر ما نیست جون اینگونه یادمان داده اند! اینگونه برای ما بدون آشنایی با انسان خواسته اند!
بله !!!!!!!!!!

13 فروردین 1387 | ح.ص |  بدون email | آدرس وب

من هم تا حدودی مثل تو بودم ، دوست نداشتم این فرصت استثنائی را، پشت سر کاروان و با یک سری مراسم و مستحبات خشک و خالی بگذرونم ، همسرم هم با من بود با همون توصیفات جالب شما ، من فکر می کنم همه این داستان حج اینه که ،آدمی از گردوغبار روزمره زندگی بیاد بیرون و چیزای مهمی به او یادآوری بشه که توی این گردوغبار گم میشه ، اونجا باید از خودت بیای بیرون و دنبال گم شده بگردی ، هر نقطه اونجا یه توصیف بی پایان یه امر مهمه ، نمی تونم چیزی بگم ، چون هم موضوع بزرگه و هم من خیلی کوچیکم ، مثلا" صفا و مروه و اون هفت بار برو بیا ، فکر کنم یادآوری عشق بی پایان مادر به فرزندشه ، و رحمتی که خداوند ازاین بابت به مادر و فرزندش عنایت میکنه ، واقعا" به این فکر کرده بودی ، و یا داستان اسماعیل که نشون میده بزرگترین مانع بین بنده (پیامبر خدا ) و معبودش ، عشق به فرزندشه . تو چی فکر می کنی ، اونجا توی خودت بودی یا اومده بودی بیرون ؟؟؟

4 اردیبهشت 1387 | پارسا |  ALIAHMADIAN@POST.COM | بدون آدرس وب

از نظرت درباره اون لطیفه که گفته بودی " سوراخ دعا رو گم کرده " خیلی خوشم اومد ، جالب بود ، با شناختی که سالهاست از تو دارم من هم به پشتکار و اعتقادات تو غبطه می خورم ، خوش به حالت .

5 خرداد 1387 | علی |  Ahmadian@nasbniroo.com | آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: