خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
داستان کوتاه
3 اسفند 1388
21 بهمن 1388
داستان کوتاه کوتاه
25 بهمن 1388
15 بهمن 1388
داستان دنباله دار
تحلیل
2 آبان 1388
28 شهریور 1388
مهدی خادمی كولایی
27 مرداد 1388
ترجمه: فرهاد مرسلی پاورسی
نقد و بررسی
11 اسفند 1388
28 بهمن 1388
13 بهمن 1388
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
18 اسفند 1388
4 مهر 1388
کارگاه
گزارش
16 اسفند 1388
17 شهریور 1388
14 مرداد 1388
6 مرداد 1388
12 خرداد 1388
خاطره
محمدرضا مهاجر
4 اسفند 1386

از در سبز رنگ حياط امام زاده وارد شد. مثل همه شب هاي جمعه آمده بود امام زاده. نذر داشت. قبل از كنكور نذر كرده بود اگر مكانيك پلي تكنيك قبول شد، هر شب جمعه بيايد امام زاده. و حالا سال آخر درسش بود و باز هم شب جمعه. پاييز بود و آسمان گرفته بود. از آن وقت ها كه مي خواهد ببارد ولي نمي تواند.
طبق عادت هميشه گي نگاهي به سمت راست انداخت. قبر هاي سمت راست 5/1 متري از سطح زمين بالا تر بودند. از پله هاي كنار در، اين 5/1 متر را رد كرد و از رو به روي رديف پاييني شروع كرد به عبور كردن. كف دستش را پهن كرده بود و در همان حين كه مي گذشت روي شمشاد ها مي كشيد.
از اول اسم شهداي آن رديف، كلمه ساخته بود: تماما عاشق!
تقي، مصطفا، احمد رضا، مجتبا، اكبر، علي رضا، امير، شعيب، قاسم.
شهيد قاسم گلويي. آخرين شهيد آن رديف بود. در رديف بالايي، همه شهيد نبودند. چند تايي در طرفين مرده هايي بودند كه قبل از جنگ مرده بودند و آن جا دفنشان كرده بودند.
با چند شهيدي كه وسط آن رديف هم دفن بودن هم اسم ساخته بود: همه پاك!
هادي، محمد، هاشم، پرويز، امير علي...
آخري اسمش شهرام كريمي بود. براي اين رديف تبصره قايل شده بود. به همين خاطر بود كه ابتداي اسم فاميل شهيد كريمي را در «همه پاك» به كار برده بود. چون «همه پاش» معني نداشت!
رد شد. رديف سوم، چهارم... رديف دوازدهم.
اين آخرين رديف شهدا بود. مثل هميشه بالاي قبر آخرين شهيد اين رديف ايستاد و رو به تمام شهدا فاتحه خواند. بعدش هم مثل هميشه زير لب گفت: براي خودم، نه براي شما!
نگاهي به ساعتش انداخت. چهار و نيم بود. يك ساعت تا اذان باقي بود.
از آخرين رديف سمت راست حركت كرد. به سمت اولين رديف سمت چپ. خودش هم نمي دانست چرا از بالا به پايين نمي رود و هميشه بر مي گردد و از پايين به بالا مي رود.
قبرهاي سمت چپ 5/1 متر از سطح زمين پايين تر بودند.
آمد پايين. اين جا ديگر شمشاد نداشت. حركت كرد براي اين رديف هم اسم گذاشته بود، يعني براي همه رديف ها كلمه درست كرده بود.
از رديف ها رد مي شد وفقط به يك چيز فكر مي كرد: باز هم مي بينمش؟


***


سه سال پيش بود. يك شب جمعه، خسته از دانش گاه آمده بود. مثل هميشه از رديف ها گذشت و به رديف يازدهم رسيد. براي او رديف ها تمام شده بودند، چون هيچ وقت سراغ رديف دوازدهم نمي رفت.
در انتهاي رديف يازدهم يك شير آب بود.
بالاتر از رديفِ نزديك رديف دوازدهم يك جوان را ديد كه پشت به قبله نشسته و دارد آواز مي خواند.
ياد حرف هاي پيش نماز دانش گاه افتاد: امر به معروف و نهي از منكر، وقت و جا نمي شناسد.
-سلام، روز شما به خير.
- عليك سلام، روز خودت به خير از دانش گاه اومدي؟
- از دانش گاه... شما از كجا...
نگاهي به كيف و سر و وضع خودش انداخت و حرفش را خورد.
-مي خواستم از تون خواهش كنم اين جا آواز نخونيد. اين شهدا، اين امام زاده حرمت دارند. البته ببخشيد!
- آواز رو بايد خوند داداش. وقت و جا نمي شناسد.
ياد حرف هاي پيش نماز دانش گاه افتاد ولي او گفته بود امر به معروف ونهي از منكر وقت و جا نمي شناسد نه آواز!
از همان روز با هم رفيق شده بودند و حالا سه سال از آن روز گذشته بود.
همان سه سال پيش از جوان اسمش را پرسيده بود .
-به اسم چي كار داري؟ به رسم كار داشته باش. رسمه كه مهمه. ما به مولا علي مي گيم علي يكي ديگه ميگه ايليا. اما منظور هر دوي ما رسم عليه. و گرنه اسم كه عوض ميشه!


***


رديف ها را يكي يكي رد مي كرد تا رسيد به رديف يازدهم. از انتهاي رديف شروع كرد: هر قبر يك صلوات.
رسيد به ابتداي رديف. شير را نگاه كرد. بالاتر از شير و پشت به قبله و رديف دوازدهم نشسته بود. مثل هميشه.
مثل هميشه موهاي صاف، صورت تراشيده، ابروهاي پيوسته، پيراهن سفيد و شلوار مشكي و كفش هاي قهوه اي.
-سلام. چه طوري؟
-عليك سلام. شكر. خودت چه طور؟
- شكر خدا، خوبم. آسمون ابريه.
-آسمون ابريه اما ديگه بارون نمياد. صداي... اي بابا
-آوازت رو بخون. مگه نگفتي آواز خوندن وقت و جا نمي شناسه؟
-بي خيال شو.
-ببين، امروز مي خوام يه رازي رو بهت بگم.
-نه! نگو. آدم ها تا وقتي كه رازشون پيش خودشونه، راحتند. به محض اين كه رازشون عيان ميشه ديگه نمي توني پيداشون كني. بي خيال شو. اصلا تو چرا هيچ وقت به اين رديف بالا سر نمي زني؟
-همين جوري. شايد چون ته ِاين رديف شير آب هست. وقتي وضو مي گيرم ديگه يك راست ميرم توي خود امام زاده.
-يعني اگر شير آب بالاي رديف اولي بود، باقي رديف ها را نمي رفتي؟
-نه، اين طوري نيست.
بلند شد و رفت طرف شير آب. شروع كرد به وضو گرفتن. انگار بخواهد رفيقش را راضي كند.
-باشه. امروز به خاطر دل شما هم كه شده مي ريم.
-اولا مي ريم نه، مي ري. ثانيا، دل نداريم براي خودت برو.
وضويش تمام شد. از كنار رفيقش رد شد و قبر ها را شروع كرد:
شهيد حسين فكري، شهيد علي معمار زاده، شهيد يد ا...ساعتي، شهيد رضا كاظم پور، شهيد داريوش فراهاني...
نا خودآگاه نگاهي به رفيقش كرد. لب خندي به لب داشت.
شهيد غلام علي ايزدي.
شهيد رضا. روي سنگ قبر همين را نوشته بود. نگاهي به جاي عكس انداخت. عكس نبود ولي يك كاغذ بود.
«نام خانواده گي اين شهيد در دست نيست فقط همراه جنازه پاكش يك دفترچه پيدا شده بود كه صفحه اول آن چيزي نوشته بود. در بين اين نوشته ها يك نام است. از صاحب احتمالي اين نام تقاضا مي شود با ما تماس بگيرد.
*آواز عشق را بايد خواند. آواز خواندن جا و وقت نمي شناسد.
*اسم مهم نيست. رسم مهم است. مولا علي را ما مي گوييم علي، يكي ديگر مي گويد ايليا. ولي منظور هر دوي ما خود مولاست. رسم مولاست.
*آره آقا سيد مهدي حسيني. گفته بودم آدم ها تا رازشون عيان بشه ديگه نمي توني پيداشون كني. يا علي مددي...
اسم خودش را كه ديد روي زانويش افتاد. طوري كه گويي جلوي قبر رضا زانو زده.
عقب را نگاه كرد. خبري از رفيقش نبود. رازش عيان شده بود.

نظرات

با وجود قابل پیشبینی بودن پایان داستان، زیبا بود. از این که یک مهاجر دیگر پیدا کردم خوشحالم.

25 اسفند 1386 ساعت 16:33 | میم . ب . مهاجر |  بدون email | بدون آدرس وب

در این داستان کسی اشاره کرده بود که شهید غنا می خواند؟؟ یا کلا به نظر شما هر آوازی غناست؟؟ عجب دوره زمانه ای شده است.

9 اسفند 1386 ساعت 00:06 | عرفانی |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام. قشنگ بود. پاینده باشید.

6 اسفند 1386 ساعت 16:00 | ضحی بدر |  بدون email | بدون آدرس وب

همزاد کویرم تب باران دارم در سینه دلی شکسته پنهان دارم در دفتر خاطرات من بنویسید من هرچه که دارم از شهیدان دارم...

5 اسفند 1386 ساعت 17:49 | شیدا فاطمی |  ravi_komeil@yahoo.com | آدرس وب

سلام. معنا گرایی به چه قیمتی ؟ به قیمت غنا خواندن شهید؟متاسفم....

4 اسفند 1386 ساعت 21:16 | امیر محتشم |  m_mohatasham@yahoo.com | بدون آدرس وب

غافلگیر کننده و جذاب بود.

4 اسفند 1386 ساعت 21:09 | حمید شاکردوست |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: