خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
داستان کوتاه
3 آذر 1387
بهراد شقاقی
9 آبان 1387
رخساره ثابتی
29 مهر 1387
ندا سادات هاشمی
20 مهر 1387
صحرا علومی
10 مهر 1387
داستان کوتاه کوتاه
27 مهر 1387
سیامک احمدی
5 مهر 1387
1 مهر 1387
مهدی نورمحمدزاده
27 شهریور 1387
عادل حیاوی
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
6 آذر 1387
22 شهریور 1387
آنتوان چخوف
11 شهریور 1387
آنتوان چخوف
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387

30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
5 آذر 1387
18 آبان 1387
6 آبان 1387
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
کارگاه
14 آبان 1387
ندا پیروی
25 شهریور 1387
زهرا کاشانی
21 مرداد 1387
الهه صالحی
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
صحرا علومی
20 مهر 1387

چنانچه تمایل دارید می توانید آثار خود را به آدرس dastan@louh.com ارسال نمایید.

 

 

هادی می گفت: «صمد بد جوری دلش می خواد از آقادار بالا بره اما نگفت واسه چی.»

«کی می ره؟»

«امروز بعد از مدرسه.» 

«حق داره؛ طفلکی از وقتی دنیا اومده یه پاش شله، همه بچه ها مسخرش می کنن.»

 

مدرسه که تمام شد به مسجد رفتیم، پرده را کشیدیم، منتظر ماندیم بچه ها بیایند. زود تر از همه صمد آمد. هادی هم بود. صمد بلوز آبی رنگ و رو رفته اش را درآورد، انداخت روی بوته ها. هادی اصرار می کرد صمد از نردبان بالا برود. «نمیشه، اگه بچه ها ببینن بد میشه باید خودم برم.»

«نمی بینن، من می برمش، بیا دیونگی نکن، می افتی پایین. دایی من رفته بود پرنده رو ببینه، تازه اون دوتا پا داشت دیدی چی شد؟»

«نه»

«منم ندیدم، اما مامانم می گفت؛ یه جوری شده بود چشاش، می گفت چشاش ...»

«بسه دیگه اینقد داییم داییم نکن. دایی تو حتما ...»

« آخه صمد تو که می دونی این درخت نظر کرده است. بیا پایین، نظر کرده‌ها حتی اجازه دارن آدما رو نفرین کنن.»

«وای چه قدر حرف می زنی!»

«من که می رم.»

«برو؛ تو ترسویی. بابام می گه آدمایی که نمی دونن می ترسن. یا لا نردبونو ببر بچه ها دارن میان.»

نردبان را می گذارد سرجایش.
آفتاب از میان شاخه‌ها به صورت و شانه‌های صمد می‌تابید و گرمایش او را مصمم‌تر می‌کرد. هادی به او نگاه می‌کرد که به زحمت پای معلول را بالا می‌کشید. بچه‌ها می‌رسند و صمد را بالای درخت می‌بینند.

«اگه برسی بالا، فردا نوشابه مهمون مایی.»

«این چه نذریه کردی؟! آ قادار از همین پایین هم شفا می‌ده.»

«بذار بره شاید شفا گرفت.»

عرق بر پیشانی‌اش نشسته بود، گونه‌های قرمزش را اشک تر می‌کرد. «آ قادار تو رو خدا شفا نمی‌خوام فقط بذار تا لونه‌ی پرنده برم؛ نذار بچه‌ها بفهمن؛ اگه بیفتم دیگه سراغت نمی‌یام؛ باهات حرف نمی‌زنم؛ اگه بیفتم اونوقت می‌فهمم تو هم یه درختی مثل هزار تا درخت دیگه هیچ کاری هم نمی‌تونی بکنی.»  دستانش قرمز شده بود. شاخه‌ها پای بی‌جانش را زخمی می‌کردند.

«بیا پایین صمد رنگت پریده.»

«هادی برو دنبال باباش.»

آفتاب دیگر می‌ رفت و تاریکی شب می‌رسید. صمد می‌لرزید.

«بابا یه ساعته ما رو این جا کاشتی بیا پایین ما هم بریم .»

«چیزی نمونده؛ به لونه که برسم برمی‌گردم نباید پرنده بترسه.» 

تمام تنش می‌لرزید، خسته شده بود، سرش گیج می رفت، چیزی نمانده بود به لانه که دستانش رها شد و افتاد زمین. 
«صمد، صمد پا شو»

صمد تکان نمی‌خورد. پدرش که رسید بلندش کرد، از مسجد آب آوردند روی صورتش ریختند، چشمانش را باز کرد.

«دیدین تا لونه پرنده رفتم؟»

«این چه کاری بود کردی پسر؟ نگفتی اون یکی پاتم ...»

«ولی من تا اون بالا رفتم.»

پدر بغلش کرد و راه افتاد. هوا تاریک شده بود و صمد روی دستان پدر به آسمان نگاه می‌کرد. در این فکر بود که هیچ وقت هیچ کس حتی با دو پای سالم هم تا آن بالا نرفته بود.

 

-----------

*آقا دار در گویش محلی به معنی درخت مقدس است.


 

نظرات

خیلی ساده، زیبا، صمیمی. ولی کاش صمد شفا می گرفت!!!دلم براش سوخت!

25 مهر 1387 ساعت 09:43 | من |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان آقادار ، با آنکه سوژه جدیدی ارائه نمی کند .اما به راحتی ما را درگیر صداقت روابط نوجوانی می کند .ایمان بچه ها به درختی که می گویند مقدس است و شاید شفا بدهد و ایمان صمد به توانایی خودش برای رسیدن به لانه پرنده . شایداستفاده بیشتر و به جا از عناصری مثل آقادار که داستان را به حال وهوای محلی می برد ، در شیرین وخواندنی تر کردن داستان ،خصوصا برای سنین کودک ونوجوان موثر باشد .خصوصا در زمانه ای که زبان و گویشهای محلی کمرنگ وکمرنگ تر می شوند. ما تشنه داستانهای خوب اقلیمی هستیم .

23 مهر 1387 ساعت 23:50 | ف-شکیبا |  fa.shakiba@gmail.com | بدون آدرس وب

صمد درواقع به معنی بی نیاز و نماینده ی بی نیازی و یک نوع اغنای روحی است، هادی به معنی هدایت کننده است، اما سؤال اینجاست که چرا هادی صمد را از بالا رفتن نهی می کند در واقع صمد همانطور که از نامش پیداست هدفش شفا یابی نیست بلکه فقط میخواد از این دررخت مقدس بالا بره میخواد عالم بالا رو تجربه کنه، امیدوارم درست فهمیده باشم، داستان کوتاه بسیار زیبایی بود، به دور از شعارزدگی به دور از دل به دست آوردن به دور از اون چیزهایی که یک اثر زیبا رو در عین زیبایی برای خیلی ها غیرقابل خوندن می کنن قلمتان سبز دمتان گرم امیدوارم درست فهمیده باشم داستان شما را!

23 مهر 1387 ساعت 22:27 | ف.ب.ک |  بدون email | بدون آدرس وب

مفهومش خیلی قشنگ بود ولی هنوز باید روی داستانت کار کنی تا پخته بشه

22 مهر 1387 ساعت 16:57 | یه دوست |  بدون email | بدون آدرس وب

داستانت اعتماد به نفس رو در انسان زنده می کنه و می گه آقادار در وجود خود ماست! داستانت زیبا و قابل لمسه

20 مهر 1387 ساعت 20:50 | مسعود |  rainy_ae@yahoo.com | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: