خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
داستان کوتاه
3 آذر 1387
بهراد شقاقی
9 آبان 1387
رخساره ثابتی
29 مهر 1387
ندا سادات هاشمی
20 مهر 1387
صحرا علومی
10 مهر 1387
داستان کوتاه کوتاه
27 مهر 1387
سیامک احمدی
5 مهر 1387
1 مهر 1387
مهدی نورمحمدزاده
27 شهریور 1387
عادل حیاوی
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
6 آذر 1387
22 شهریور 1387
آنتوان چخوف
11 شهریور 1387
آنتوان چخوف
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387

30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
5 آذر 1387
18 آبان 1387
6 آبان 1387
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
کارگاه
14 آبان 1387
ندا پیروی
25 شهریور 1387
زهرا کاشانی
21 مرداد 1387
الهه صالحی
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 مرداد 1387

دکمه های پیراهنش را با سرعت بست و به دنبال جوراب هایش به اتاق رفت. سهیل که دفتر و مدادش را در دست گرفته بود، به دنبال پدر رفت و گفت: «بابا بگو دیگه! اگه آقا معلم صدام کنه ضایع می شم.»
نشست و جوراب هایش را پایش کرد و گفت: «بشین ببینم! آخه الان موقع انشا نوشتنه؟!»
سهیل کنار پدر نشست. گفت: «دیشب چند بار اومدم که بگی، آخرشم یادت رفت.»
کیفش را جلویش گذاشت. آن را باز کرد و پرونده هایی را که در اداره لازم داشت، مرتب کرد. پرسید: «گفتی موضوع انشات چیه؟»
سهیل ته مداد را از دهانش بیرون آورد و گفت: «امام زمان»
_ آخه اینم کاری داره؟! بنویس امام زمان از نظرها غایب شده و یک روزی ظهور خواهد کرد.
سهیل با سرعت شروع کرد به نوشتن. فرامرز بلند شد و پوشه هایی را که نمی خواست روی میز گذاشت. در کیفش را بست. آن را برداشت و از اتاق بیرون رفت. سهیل بلند شد. دنبالش به آشپزخانه رفت و گفت: «خب! بقیه اش!»
فرامرز روی صندلی نشسته بود. کره را روی نان مالید و در دهانش گذاشت. سهیل به ساعت نگاه کرد. شانه پدرش را تکان داد و گفت: «دیر شد بابا. تو رو خدا بگو دیگه!»
فرامرز با دهان پر گفت: «اذیت نکن دیگه بابا جون. منم دیرم شده. چقدر بهت بگم کاراتو نذار برای صبح؟!» سهیل سرش را کج کرد و آرام گفت: «چشم. حالا بقیه شو بگو دیگه.»
فرامرز گفت: «همین دیگه. امام زمان الان غایبه، معلوم نیست کی ظهور می کنه. اما وقتی ظهور کنه جهان پر از عدل و داد می شه.»
_ دیگه چی؟
_ همین.
_ این که فقط یه خط شد. بازم بگو! زودباش!
فرامرز چند لحظه فکر کرد. استکان را برداشت و چای را یکدفعه سر کشید. گفت: «دیگه چی بگم آخه؟ اصلش همینه. یه کم توضیح بده زیاد می شه.» بلند شد. از آشپزخانه بیرون رفت. کتش را پوشید و جلوی آینه موهایش را مرتب کرد. کیفش را برداشت و با صدایی نه چندان بلند گفت: «خانومی کوشی؟ من رفتم.» کفش هایش را پوشید و در را باز کرد. زنش با سرعت از اتاق بیرون آمد. ورقی را از روی میز نهار خوری برداشت. به طرفش رفت و با صدای بلند گفت: «صد دفعه گفتم لیست خرید فردا رو یادت نره. آخرشم داشتی جا می ذاشتیش! آخه کی درست می شی تو؟!»
صدای گریه از داخل اتاق بلند شد.
_ بیا! داد زدی بچه بیدار شد. بده من!
ورق را از دست زنش گرفت. تا کرد و در جیب کتش گذاشت. گفت: «برو بچه رو آروم کن! خدافظ»
سهیل به طرفش دوید و گفت: «بابا! بابا! یه راهنمایی بکن لااقل!»
فرامرز سرش را تکان داد و گفت: «فکر کنم یه کتاب داریم درباره زندگی اماما. برو زندگی امام زمانو از توش پیدا کن بنویس!» سهیل خداحافظی کرد و در را بست.

  

راننده تاکسی داشت درباره سهمیه بندی بنزین حرف می زد و از زمین و زمان شکایت می کرد که یک اس.ام.اس برای فرامرز آمد. موبایلش را از داخل جیب کتش درآورد و آن را خواند:
«هر کس بمیرد، در حالیکه امام زمانش را نشناخته باشد، درنادانی مرده است. میلاد منجی عالم، مهدی موعود مبارک»
یادش افتاد که فردا تعطیل است و می تواند تا ظهر بخوابد. لبخند روی صورتش پهن شد. دوباره نگاهی به پیام تبریک انداخت. جمله اولش را زیر لب خواند. هر کس بمیرد، در حالیکه امام زمانش را نشناخته باشد، در نادانی مرده است. یادش افتاد که برای انشاء سهیل، نتوانسته بود بیشتر از یک جمله درباره امام زمان بگوید. لبخند از روی صورتش محو شد. نفس عمیقی کشید و بیرون را نگاه کرد.

   

تلفن زنگ زد. گوشی را برداشت و گفت: «بفرمایید.»
زنش با صدای بلند گفت: «هنوز اداره ای؟! مگه قرار نبود زودتر بری خرید و بیای خونه. من برای فردا کلی کار دارم.» گوشی را با کمی فاصله جلوی گوشش نگه داشت و به همکارانش نگاه کرد. آرام گفت: «چون فردا تعطیه، امروز سرمون خیلی شلوغه. ولی سعی می کنم زودتر بیام.»
_ چی چی رو سعی می کنم؟! فرامرز منو مسخره کردی؟! من کلی کار دارم. زودباش برو چیزایی رو که لازم دارم بخر!
سرش را تکان داد و آرام گفت: «به خاطر مولودی فردا من نمی تونم کارمو نصفه بذارم و بیام. خودت برو چیزای ضروری رو بخر. بقیه شو من می خرم.»
_ صد بار گفتم خرید خونه وظیفه توئه. اگه تا یه ساعت دیگه نیای خونه، به خدا...
صدای بوق اشغال آمد. فرامرز به زور لبخند زد و گفت: «باشه عزیزم. میام. خداحافظ» گوشی را گذاشت. با سرعت چیزهایی یادداشت کرد. ورق ها را روی هم مرتب کرد و بلند شد. کتش را پوشید و گفت: «بچه ها ببخشید. من مجبورم برم. خانومم فردا جلسه مولودی گرفته تو خونه. کلی کار داریم. شرمنده!»
یکی از همکارانش گفت: «اشکالی نداره، پرونده ها رو بذار رو میز من. خودم ردیفش می کنم.»
_ دستت درد نکنه. راستی کیوان یادم رفت بپرسم. اون جمله ای که صبح برام فرستادی معنیش چی بود؟
_ کدوم جمله؟
_ همون که صبح فرستادی دیگه، درباره امام زمان.
_ آهان! تبریک بود دیگه. یعنی چی نداره.
فرامرز موبایلش را از روی میز برداشت. پیغام کیوان را پیدا کرد و گفت: «نه منظورم اینه؛ هر کس بمیرد، در حالیکه امام زمانش را نشناخته باشد، درنادانی مرده است.»
کیوان چند لحظه فکر کرد و گفت: «دقیقا نمی دونم. آقای حمیدی برام فرستادش. منم برای همه لیستم فوروارد کردم.»
آقای حمیدی سرش را بلند کرد و گفت: «حدیث پیامبره. باید درست بشناسیمش دیگه. دلیل نمی شه چون نمی بینیمش فراموشش کنیم.»
فرامرز سری تکان داد و گفت: «درسته.»
کیفش را از کنار میز برداشت. پرونده ها را روی میز کیوان گذاشت. خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت. گوشی موبایلش زنگ خورد. آن را از جیب کتش درآورد. شماره خانه را دید و آرام گفت: «بله»
_ چی شد؟ می خری یا نه؟
در حالیکه از پله ها پایین می رفت گفت: «آره خانومم. دارم از اداره می رم بیرون. فقط یه سوال. جلسه فردا دقیقا چیه؟»
_ یعنی چی چیه؟ جشنه دیگه، همه فامیل و همسایه ها رو دعوت کردم، کلی غذا و دسر و مخلفات باید درست کنم. می خوام همه چیز عالی باشه.
_ می خوای بگم خواهرم بیاد کمکت؟
_ که بگن اگه خواهر شوهرش نبود از پس کارا برنمی اومد؟! نه. خودم به همه کارا می رسم اگه شما اون چیزایی رو که لازم دارم برام بخری.
سرش را تکان داد. گفت: «من تا یه ساعت دیگه خونه ام. خدافظ»
گوشی را در جیب کتش انداخت و از ساختمان بیرون رفت. چند قدم که رفت، جلوی یک کتاب فروشی ایستاد. حدیث پیامبر را در ذهنش مرور کرد.
هر کس بمیرد، در حالیکه امام زمانش را نشناخته باشد، در نادانی مرده است.
صدای زنگ موبایلش را شنید. آن را از جیب کتش در آورد. شماره خانه بود. خاموشش کرد و وارد مغازه شد.

نظرات

باسلام و تشکر از ذهن خلاق و قلب پاکتان درنوشتن داستانی عمیق و در قالبی ساده ، و البته تاثیرگذار ، میخواستم اجازه بگیرم و این داستان را دروبلاگم استفاده کنم، در صورت موافقت به نحوی مرا مطلع فرمائید ، با سپاس

7 آبان 1387 ساعت 22:26 | e - a- ramazani |  www.e_a_ramazani@yahoo.com | آدرس وب

سلام متن عالی بود واقعا کجای کاریم

1 آبان 1387 ساعت 02:26 | samir |  s_p222@yahoo.com | بدون آدرس وب

عالی بود فقط یک اشغال داشت این که ای کاش داستان های دیگری هم داشت.

30 مهر 1387 ساعت 20:15 | آیدا ساریچلو |  بدون email | بدون آدرس وب

بسم الله الرحمن الرحیم ماه شعبان و ماه رمضان را پشت سر گذاشتیم. نیمه ی شعبان گذشت و آقا دوباره فراموش شد و رفت تا سال دیگه. من تازه این سایت را دیدم. و از طرفی اهل داستان و شعر و ادبیات هم نیستم اما یه چیزی بود که خیلی دلم می خواست بگم و اون اینکه غربت امام زمان را در خیابون های شهرمون در شب میلاد آقا دیدم. دیدم دخترهای بی حیا و پسرهای بی غیرتی را که عقب وانت دست می زدند و ... دیدممردم ازاری رو دیدم عقده هایی را که به بهانه ی ولادت امام زمان خالی شدند. اگه یه لحظه فقط یه لحظه به آقا فکر می کردند حتما حیا می کردند و این کارهای قبیح را انجام نمی دادند ولی وافعا متاسفم که تازه ولادت حضرت مهدی مجوزی شد برای انجام کارهای زشت و بی ادبانه یا مهدی شرمنده ایم

23 مهر 1387 ساعت 20:14 | sadegh |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان نبود اصلا گزارش بود !!!!

5 مهر 1387 ساعت 11:46 | رودسرایی |  roodsarai@yahoo.com | بدون آدرس وب

نه خواهش می کنم! شما بفرمایید ما طاقت شنیدن بقیه اش را هم داریم...

4 مهر 1387 ساعت 14:25 | عرفانی |  بدون email | بدون آدرس وب

باسلام خیلی حال کردیم دیگه کم کم داشتیم ناامید می شدم اشکالات دیگه ای هم به نظرم می رسه که "گر بگویم این سخن از حد شود!" با تشکر

4 مهر 1387 ساعت 07:13 | باشتورک |  بدون email | بدون آدرس وب

با اینکه داستان خیلی رو بود ولی چون از یک حس خیلی مشرک حرف می زد بسیار دلنشین می نمود به معنای حقیقی کلمه ولی مشکل بزرگ این داستان یا بهتر بگم اینجور داستانها اینست که تنها به درد اشاره می کنن یا جاش رو نشون می دن ولی برای درمان یا تسکینش هیچ راهی پیشنهاد نمی کنن یا شاید اصلن به درمان فکر نمی کنن در این داستان هم می بینیم که درد یعنی همان نداشتن شناخت از امام زمان مورد اشارست ولی طریقه ی شناخت یا یک شناخت برتر از اون حضرت معرفی نمی شه شبیه کارهای سینمایی بعضیها که مشکلو می گن اما خودشونو از دایره ی حل کنار میکشن پرواضح است که نویسنده همچه قصدی نداشته والا این داسانو اصلن نمی نوشت مشکل دیگری که وجود داره مشکل نثر اثره نثر تقریبن فاقد هرگونه ریزه کاری و ظرافت ادبیست و صرفن به گزارشی از یک ماجرا بسنده می کنه مشکل دیگر اینه که داستان سیرش خطیه و به درد گروه سنی الف یا حداکثر ب می خوره هرچند برای بزرگسالان هم دلنشین و لذت بخشه مثل کارتن تام و جری مشکل دیگه عدم نمادپردازی در داستانه به طور مثال نام فرامرز برای یک شخص می تونه بیانگر نوعی نگاه به آفاق دیگر و آنچه در بیرون می گذره باشه ولی می بینیم که برای نویسنده یادآور مزه کشکه! در ان زمینه توجه شمارو جلب می کنم به داستان بیوتن در واقع با شنیدن نام شخصیت ارمیاء اگر آشنا باشیم به متون مقدس عصاره اش دستمان می آید و تکلیفمان با داستان مشخص خواهد شد یا مثلن میاندار یا مثلن خشی که نویسنده حتی در متن علت انتخاب اونو بیان می کنه! "و خشی الرحمن بالغیب" یا نمادها و نام های دیگر در پایان این نقطه نظر ناقص حقیر یاد می آورم که چقدر این داستان برانگیزاننده ی احساس مشترک همه ی انسانهایی است که به دنبال رهایی از جهل و پیشروی به سوی دانستن هستند و حداقل این داستان هم اینست که بیعار و یله نیست و دارد سخن از یک درد بزرگ می گوید! والسلام لطفن نمایش بدید ببینیم حال کنیم! (این تیکه رو نه)

2 مهر 1387 ساعت 13:21 | باشتورک |  بدون email | بدون آدرس وب

داستانتون رو خوندم قبل از اینکه نظرم رو بگم باید بگم که اگه این جوری براتون نظر میذارم برای اینه که خودم توی کار داستان نویسی مهدوی هستم اما داستان شما خوب بود داستانتون رو خوب شروع کرده بودید اما کلماتی که فرامرز میگه یه کم تصنعی است اگه به جای حدیث من مات یه جمله ادبی مینوشتید خیلی بهتر بود چون هم کلیشه ای نمیشد هم با حال و هوای فرامرز بهتر همخوانی داشت . اما در کل با توجه به داستانهایی که توی این حوزه نوشته میشه داستان شما خیلی خوب بود

27 شهریور 1387 ساعت 14:58 | تمنا |  بدون email | آدرس وب

داستان که تمام شد گریه ام گرفت، دقیقا حال ما همین است...

21 شهریور 1387 ساعت 13:05 | انار.پ |  بدون email | آدرس وب

داستان خوبیست .داستان مرا هم بخوانید.عنکبوت

20 شهریور 1387 ساعت 11:31 | حسن رمضانیان |  hramezanian2000@yahoo.com | بدون آدرس وب

سلام شاید منظورم این بوده که داستانت از فرط سادگی قابل حدس و تصور بوده....(خنده) یادم میره که منظورم چی بوده!!من چندان از خوندن این داستانا لذت نمیبرم.در ضمن...من اکیدا توصیه میکنم که وقتی میای وبلاگ من حتما حتما و حتما در مورد داستانام حرف بزنی...حتی حرفایی که اون شب در مورد یکی از دیالوگا گفتی..تعریف زیادی به مزاج ما سازگار نیس...عیب الکی گرفتن هم!

10 شهریور 1387 ساعت 22:48 | هدی صادقی |  بدون email | بدون آدرس وب

هدی جان ای کاش توضیح می دادی که دوره کدام سبک نوشته ها کمی گذشته؟ دقیقا متوجه نشدم.

10 شهریور 1387 ساعت 14:49 | عرفانی |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام تاثیرگذار و آموزنده ولی...فکر میکنم دوره این سبک نوشتنها کمی گذشته باشه(گرچه زبان ساده و صمیمی داستان کمک زیادی کرد).نمیشه از تصاویر رندانه ای که نویسنده خلق کرده تا سطحی بودن آدمها تو شناختهاشون رو نشون بده رو نادیده گرفت.

9 شهریور 1387 ساعت 23:09 | هدی صادقی |  بدون email | آدرس وب

با خواندن این داستان زیبااحساس کردم نسیم لطیفی ازکوی دوست برقلب غبار گرفته ام وزید.

3 شهریور 1387 ساعت 08:14 | غ ع |  بدون email | بدون آدرس وب

شدیدا دلچسب بود،از آن داستان هایی که در عین سادگی پر معنا هستند. از همه مهم تر این که هیج جا شعار ندادید. موفق باشید

2 شهریور 1387 ساعت 19:33 | زینب توقع همدانی |  pink_h99@yahoo.com | بدون آدرس وب

بسم الله سلام خیلی تاثیر گذار بود. زیبا بود .

29 مرداد 1387 ساعت 19:50 | محمدرضا مهاجر |  بدون email | آدرس وب

بسم الله کوچه ها و خیابانهای شهر ، همه را ،چراغانی کردیم . اما ای کاش به جای آن ، شمعی ، تنها شمعی ، در دلهامان می افروختیم ! دریغ ! .. خیلی قشنگ بود خانم عرفانی . جدا لذت بردم .بسیار مشتاقم رمانتونو بخونم . در پناه خدا

28 مرداد 1387 ساعت 21:31 | ارام |  aramalimehr@yahoo.com | بدون آدرس وب

سلام تبریک می گم. ساده و در عین حال زیبا بود. یا شاید بشه گفت بیش از اون که زیبا باشه موثر بود. گاهی احساس می کنم برخی از این مسائلی که شما در این داستان به اون اشاره فرموده بودین گوشه گلوم باد کرده و وقتی مطرح می شه هم از پس سنت و غفلت های ما بر نمیاد. به هر صورت کار قشنگی انجام دادین. خسته نباشین. من این داستان رو همین امشب در سایت خودم و دوستانم می زنم. می تونین تشریف ببرین ببینین.

26 مرداد 1387 ساعت 19:46 | محمد |  abangahnet@yahoo.com | آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: