ـ ....غریبی میکنی؟ غریبی نکن الهی که دورت بگردم….به اون چشای بادومیت نیگا کن خُ…حیف نیس غصه چینشون بندازه؟ مث هر وخ که می اومدم سراغت لام تا کام زبونت نمی چرخیدا، حالام باس با این درد بسازم....نقلی نیس دلکم، غصه نداره که...از کم حرفیای اون اولای آشناییمون دیگه خبری نیس...خودمم و خودم، خودمم و سایه خودم....چه میدونم....اگه قابل بدونی لابد کنارمی، داری موهامُ نوازش میکنی...یقه پیرهنمُ صاف میکنی و احتمالاٌ میخوای که پیشونیمُ ببوسی...اِ! انکار میکنی؟ نگو که دفه آخری چی گفته بودی « عطا....دوس دارم پشت دستتُ ببوسم....جای کبودی سجدهتُ ببوسم، ها! حالا یادآوردی دخترجون. منم میخوام برات یه چیزی بگم؛ بگم؟
رواق منظر چشم من آشیانه توست کرم نما و فرود آ، که خانه، خانه توست
از پشت پنجره سردخانه برایش دست تکان دادند. کم بود! وقتش کم بود. دستهای بزرگش را به لبه تخت فلزی گیراند و یا علی گویان بلند شد. خوب نگاه کرد. خوبِ خوب. آن لبها، آن ابروهای به تازگی اصلاح شده، مژههای کوتاه و گونههای برجسته....چیزی از شان مانده بود جز بیکلامی؟سپیدی رعب آوری بود، خودش میدانست که میترسد حتی از جسم بیحالت ملاحت. از آن آرامش ، خط محو و سرگردان لبخند که تا زیر برجستگی گونهها پیشروی کرده بود. عطا بود که میخواست بعد از فارغ التحصیلیاش به یک عشق بپردازد. نمایشهای روحوضی، داستانهای شفاهی و کوچه بازاری. ادبیات حماسی بود و رویاهای عطا. این حرفها، این بی پرواییها همه دُردِ وجود عطا شده بود بعد از ملاحت. عطا خم شد، عمیق توی صورت ملاحت خودش را گم کرد. کیسه را از دو طرف بازتر کرد و پیشانیاش را چسباند به پیشانی ملاحت. انگار که هنوز حرفهایش ته نکشیده بود؛ حتماٌ هم همینطور بود اما لبها راه نمیآمدند. به طور نامحسوسی رعشه بر اندامشان افتاده بود و میجنبیدند، بی هیچ صوتی. نگو که لال شده بودند!
سرش را با فاصله از صورت ملاحت گرفت و مستأصل و غمگین از او پرسید: بهم حق نمیدی؟ که هول برم داشته باشه؟ چی دارم بگم واسه تو....آ...آخه دیروز خَ....خبر شهادتتُ با ای دو تا گوشام شنفتم....نشنفتم؟!
شهید شد؛
با افتخار گفتند که شهید شد. همه دستش را فشار دادند و گفتند شهید شد.
آرزوی همیشگیاش؛
مقبولانه و آرام گفتند که به آرزوی همیشگیاش رسید؛ آنها….طیبه خانم…نسرین خانم…خانم جلالی…استاد کمال پرور. همه این جمله را تکرار کردند.
دوباره از پشت پنجره علامت دادند. لرزشش فروکش کرده بود. یک جور هَروَلَه داشت قدم برمیداشت. برگشت و بآرامی سر کیسه را بست و بعد با همان تمأنینه همیشگی تخت را سراند به داخل یخچال.
وارد محوطه خوابگاه متأهلین که شد یک چیز اول از همه نگاهش را جذب کرد.
بدینوسیله عروج مظلومانه دانشجوی کوشا، شهیده ملاحت معصوم زاده را به محضر مبارک امام زمان تبریک و تعزیت عرض میکنیم. جمعی از اساتید و دانشجویان دانشکده پزشکی
این حرفها و حدیثها خوبش نمیکرد. خودش که خوب میدانست. اگر ملاحت میدید پوزخند میزد. اعتنا نمیـکرد. خب! عروس او اینطور بود. اینطور عجیب و سختناک.
مگر جرأت داشت روز اول خواستگاری را فراموش کند. اصلاً از تصور اولین جمله ملاحت احساس خنکی میکرد. اما یکسال پیش توی مجلس خواستگاری گنگ شد و مات....
ـ ....اگه بگم من مجروح جنگی هستم شما به حرف زدن با من ادامه میدین؟
ـ جداً؟!
ـ سه تا ترکش تو دیواره قلبم دارم....
ـ خب....این یعنی چی؟
ـ یعنی اینکه شما میتونید همین حالا از من خداحافظی کنید و حتی به نگهبان دانشکده علوم پزشکی هم سلام ندید!
ـ جالبه...این که نشد جواب درست درمون! مطمئناً میتونید یا...میتونستید عمل کنید....
ـ حرکت یکی از ترکشا از ماه قبل شروع شد....فعلاً دستوری از پزشکم برای جراحی ندارم.
عطا دست برنداشت. توی جلسه دفاعیه ملاحت، دل توی دلش نبود. میدید گهگاه میان جملههای پزشکی عالمانهاش چطور مکث میکند و چطور لبش را میگزد. آن انگشتهای استخوانی باریک چطور خودشان را بالا میکشند و درد با چه سلطه خبیثانهای مینشیند روی صورت او.
ـ ...من از زندگی میترسما! خوب اینو تو گوش کن...نکنه یه وخ پشتمُ خالی کنی عطا رحیمی!
این بود خوش آهنگترین و در عین حال وداعآمیزترین نجوای ملاحت قبل از گفتن بله.
روزهای حضور ملاحت و بودن با او حالت غریبی به عطا داده بود، یک جور صبر ناخواسته. دامی که برایش انداخته بودند قدر قدرت بود و از نوع بهترینها. به تدریج عادت به صبر کردن را کنار گذاشت؛ ملاحت آبش داد و عطا حتی توی مغز استخوانش هم « ان الله مع الصابرین را درک کرد.
حالا کجا بود؟ توی اتاق. روی تختش. با چشمهایی نمور و بیحاصل که چسبیده بودند به تخت ملاحت.
همان اول همه چیز را برای ملاحت اعتراف کرده بود. که وقت زن گرفتنش رسیده. اما چرا ملاحت؟! چرا یک جانباز؟! خطوط شیطنتآلود اشک روی گونهها لغزیدند. اما چرا ملاحت؟! ملاحت هم وقت شوهر کردنش رسیده بود؟ اما چرا عطا!
بعدها خوب دستشان آمد که باید هر کدام چه بگویند. زیر سپیدار میدان گاهی، روی نیمکت تحت سلطه درآمده.
ـ ....پَ تو باورت نمیشه که خدا در و تخته رو با هم جور میکنه!
ـ آخه این راضی کننده نیس به مولا!
ـ حالا که علاقه منم بهت ثابت شده....مرددی عطا؟!
ـ من....دیشبم بهت گفتم...ازت پرسیدم....چه دلیلی، نه...خدا وکیلی چه دلیلی داش که خدا من و تو رو تو مسیر هم قرار داد، حرف دل من اینه که....
ـ حرف دل من چیه!....به همون خدایی که میپرستم...این اتفاق، اگه جواب منُ بخوای، واسه منِ عطا....که بفهمم واقعاً چی تو چنته دارم...جام تو این غربتسرا چیه آخه!
ـ به همین اشکایی که جلوت میریزم ترسی که برم داشته از نداشتنِ....حالا که به تدریج میشناسمت میفهمم داره چی تو دلم میگذره! برام ارزشمندی...محترم و عزیز...اما، حالا که بیشتر فکر میکنم میگم ای کاش هیچوقت این در و تخته با هم جور نمیشدن...میدونی؟ شاید ایدههای من در نهایت سادگی باشن…نشه بهشون گف فکرایِ یه جوون بیست و پنج ساله! من تو خودم دنیایی ساختم…مونس، یادته؟ دختر مربیم...براش میمردم ولی نشد که بشه. نخند دیگه ملاحت! من یکی رو میخواستم که با نگاهی عاشقش بشم....تا بهم بگه بله صدتا حرف شاعرانه و عاشقانه واسهش ردیف کنم....از دوریم دلش ضعف کنه....بعد ازدواج کنیم....دستشُ بگیرم و بریم تو پارکا تا خروس خون خدا شبگردی کنیم....من بگم، اون بگه....براش سالگرد ازدواج بگیرم...از بچههامون حرف بزنیم..یه پسر و....! ولی حالا که نیگا میکنم میبینم اَی...خدا تومن توفیر دارم....حالا مونسِ من شدی تو...این خنده دار نیس؟!....
خوابش برد. سنگین و عمیق. یکهو چشم باز کرد و از خیسی بالشتش جا خورد. جستی زد و گوشی تلفن را برداشت.
علیرغم همه ممنوعیتها اجازهاش را گرفت؛ آقا ملکی بود و یک عطا و یک سردخانه! یک راست هلش داد تو.
ـ ...ملاحت؟
یخچال را محتاطانه باز کرد. تا اذان صبح وقت داشت. تا ساعت هشت و روز تشییع.
ـ سلام ملاحت من؟!
اشکها یکریز به پایین سریدند. سر کیسه را باز کرد و زل زد به صورت ملاحت. شکایت داشت و عرضی کوتاه.
ـ یاد حرفای اون روزامون افتادم....اگه بگم بخاطر تو و اون میدون گاهی لعنتی هیچوخ یه شوم درست و حسابی نخوردم باورت میشه؟
خندید. خندید و لبهای ملاحت را هم خنداند.
ـ حیف اون فسنجون....کشک بادمجون....حیف! هی...!
برای چد ثانیه ساکت ماند و چشم دوخت به کف براق و سفید سردخانه. لبخند را آرام آرام از روی لبهایش پاک کرد. بعد در حالیکه دهانش را به گوش ملاحت نزدیک میکرد بازیگوشانه زمزمه کرد: چطو شد به این زودی اومدی تو خوابم؟ به خاطرت صد بار آقا ملکی رو طواف کردم تا بذاره بیام پیشت...!
میخواست که ملاحت هم حرفی بزند. حدیثی، مثل وقت حیاتش شعری، بغض حرصآلودش را بلعید و مأیوسانه زمزمه کرد: محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند....؟ میگفت و از طرف دلدارش هم حرف میزد.
ـ خیلی ممنون که اومدی پیشم...منم دلم برات تنگ شده!
ـ پیش خدا...اون بالا...حسابی کیف می کنی، نه؟
ـ اگه بدونی...جات خالیه!
ـ دور و برت پر آینه بود، نمیدونم خودت متوجه میشدی یا نه! تو هر آینه که دقت کردم تو رو دیدم...تو یکی داشتی بهم لبخند میزدی....تو یکی دست یه پیرزنُ گرفته بودی...حتی تو یکی ام داشتی از تو کیف کسی یواشکی پول ورمیداشتی، انگاری خیلی کوچولو بودی! قضیه چی بود ای هدهد هادی شده؟
ـ یه آقایی کنارم نشسته بود…با محاسن جوگندمی…عبا پوشیده بود و یه دستم نداش...
عطا...عطا فقط جا خورد. داشت به بقیه جملههایی که ساخته بود فکر میکرد؛ که خشکش زد. ماتش برد. مثل برق گرفتهها به خود آمد. کاسه متورم و ملتهب چشمهایش را اول به بدن ملاحت و بعد به اطراف دوخت. یخ شده بود. کو آنهمه جرأت؟ که هیچوقت نداشت.
این صدا دیگر از لوح دلش نبود که بلند میشد. این لحن رعشهآور و ظریف؛ از مدتها قبل جزو بدنش، پاره وجودش.
ـ ...مَ...ملاحت؟
ـ سلام آق دوماد....؟!
و باز هم شنید. انگار از همین نزدیکی ها بود. چیزی کم از یک کوردل نداشت چون نوک انگشتها را مرعوبانه در هوا میچرخاند به امید لمس وجودی.
ـ یا زینب کبری!
ـ بگو یا قمر بنی هاشم...
ـ کُ...کجایی؟!!
ـ پاشو بیا کنار پنجره...گرگ و میش هوا قشنگه عطا!
دستهای عطا بی اختیار ستون دو کاسه زانو شدند.
ـ بیا....بیا....بیا....
و هر دو ایستادند؛ این احساس عطا بود که میگفت ملاحت هم شانه به شانه اوست.
ـ به اون دورا…به دورترین نقطهای که میتونی ببینی نیگا کن....خط افق....
نوعی خنکی. حالتی از رخوت و مستی چشمها که برای عطا هنوز هم ـ بعد از چهار سال تلمذ ـ غریبه می نمود. به خوبی مسیر انگشت اشاره ملاحت را حس و دنبال کرد.
ـ میبینی؟
ـ چی رو؟!
ـ کربلا رو! حرم ابوالفضل…حرم زینب…میبینی؟
قلبش یک آن ایستاد؛ اینها چه بود که میشنید؟ ته مانده آب دهانش را قورت داد. برانداز کرد ندیدنیها را.
ـ الآن با تذکره کربلا دارم میام...
ـ با چی؟!!
ـ عباس علمدار پیغوم رسون من شده بود! گفتم یه بار خوابشُ دیدم، نگفتم؟ به آقا گفتم غریبم نذاره...تو این دنیا امثال من غریبهان...بیکس واقعی...تو برام گریه کردی عطا! آقا هم واسم اشک ریخت...ایندفه من رفتم سراغش...عطا، افتخارییِ واسه خودش که تو اون دنیا...چهره به چهره یه معصوم...یه مظلوم همیشه، بشینی...نشس کنارم، روی تخت...بهم گفت غریبی نکنم...تو این دنیا...میون آدما...توی عالم خلق، غریبی یه شربته واسه بعضیا که شیرینیش فقط و فقط تو وجود خودشون میشینه!
چه داشت که بگوید؟ عطا چه داشت که به آن فکر کند…؟ مورمورش شده بود...غلغلک آمیز و دلپذیر! اما خیلی خیلی خوب میدانست که اگر می توانست هقهق گیر کرده توی حفرههای بینی، سنگینی سر و بغضش را یکهو ول میکرد. راستی او چه بگوید برای اینهمه دیدار؟!
ـ ...یه طوماری داد دستم...گفت که برم، گفتم آخه کجا؟ راهُ نشونم داد...تا بیام پیش تو...با تذکره کربلا تا ببرمت...با هم بریم!
عطا ناباورانه پرسید: کجا؟!
اینها راست بود؟ بهت و وحشتش...اینهمه اعجاز ناگهانی...این التفات...شمهای از نفحات انس.
ـ دمدمای اذونه، عطای من!
ـ اذان صبح؟
ـ بریم واسه نماز؟
عطا گردن راست کرد. بی آنکه بخواهد، به طرف جسد ملاحت هدایت شد؛ ایستاد.
ـ نَ...نماز؟ بریم!
ماتش برد. چشمها نایی نداشتند که جز به کیسه به جای دیگری زل بزنند. روی کیسه، نزدیک دهان ملاحت، بخار نشسته بود...