فاصله اش با شهر زیاد شده بود. لحظه ای برگشت وبه راهی که آمده بود نگاه کرد. خانه های مکه کوچک و تو در تو شده بودند. انگشتان شست و سبّابه اش را تا مقابل چشمانش بالا آورد وشهر را میان دو انگشت جای داد. بر گشت و به روبرو نگاه کرد . تا چشم کار می کرد صحرا بود با تپه های کوچک و بزرگ. ازلابه لای همین تپه ها بود که راه هایی به سمت مکه باز می شد. در آغازین لحظه های صبح، تنها صدایی که به گوش می رسید، صدای گوسفندان بود و هر از گاهی، پارس سگ نگهبان که لحظه ای چشم از گله بر نمی داشت.
«محمّد»، خوب که به اطراف نگاه کرد فکر کرد، این بار گله را به سوی تپه های شمالی روانه کند. کسی به او گفته بود که تپه های شمالی، این روزها بسیار خوش آب و علفند . چوب دستی نه چندان بلندش را در هوا تاب داد و بی آنکه به پشت گوسفندی ضربه ای بزند، آنها را به بالای تپه هدایت کرد. روزهای اوّل چوپانی اش بود و شوق بسیاری داشت .آنروزها تازه پانزده ساله شده بود و این اوّلین مسئولیت سنگین زندگی اش بود که اهالی مکّه بر دوشش نهاده بودند .
هنوز مسافت زیادی را طی نکرده بود که ناگهان صدای تاخت وتاز چند اسب را از دور شنید. به سمت صدا برگشت و چشمهایش را ریز کرد. صدا از پشت تپه ها می آمد و تنها از ردّ گرد و خاکی که اسبها به پا کرده بودند می شد مسیر اسبها را دنبال کرد. محمد اندیشید که این سواران این وقت صبح به کجا می روند . مسیرشان مسیر شهر یا روستای خاصی نبود. معلوم بود که به بیراهه می زدند .لحظه ای اندیشید که دزد یا راهزن نباشند، اما آنها اصلاً او و گوسفندانش را ندیده بودند و نمی توانستند خطری برای او ایجاد کنند. به صدای پارس سگ متوجه یکی از بره های تازه به دنیا آمده شد که جدای از گلّه، در گوشه ای برای خود می چرید. به سمت او رفت و در مقابلش زانو زد . به چشمهای سیاه و درشتش نگاه کرد وگفت« تو از گم شدن نمی ترسی ؟!» برّه سرش را بلند کرد و نگاهی به محمد انداخت و دوباره سر به میان علفها کشید . محمد زیر شکمش را گرفت و بغلش کرد. او را آورد و درمیان گله رها کرد .
تپه ی سبز و وسیع، جان می داد برای چریدن گوسفندان . همانجا با اشاره ی دست به سگ فهماند که جلوتر نمی روند . سگ جلوی گلّه دوید و روی تخته سنگی نشست . گوسفندان از حرکت ایستادند و شروع کردند به چریدن. محمد به تنه ی درختی تکیه داد ولحظه ای بعد همانجا نشست. نگاهش را به گلّه دوخت وشروع کرد به اندیشیدن : چرا گوسفندان سُم دارند؟! چرا پوستشان مثل اسبها صاف و کشیده نیست؟! چرا مثل آدمها گوشت نمی خورند؟! این تفاوتها از کجا آمده؟! و ده ها سوال دیگر.
هنوز لحظاتی نگذشته بود که از جایش بلند شد وقدم زنان از گلّه فاصله گرفت. با دقت به همه جا نگاه کرد. به هر موجود تازه ای که می رسید همانجا زانو می زد ومدّتها به آن خیره می شد. ناگهان صدای گریه ی نوزادی از دور، او را از جا کند . فکر کرد خیالاتی شده، اما وقتی خوب گوش سپرد مطمئن شد که اشتباه نمی کند. صدا، صدای نوزادی بود که از لابلای باد، به سختی به گوش می رسید. صدا از پشت همان تپه های تودرتومی آمد. اما نوزاد آدمی وسط این بیابان چه می کند؟!. بیش از این نتوانست صبر کند . مسیرصدا راگرفت و پیش رفت . از تپه ای بالا رفت اما چیزی ندید. نگاهش را به هر سو چرخاند. دوباره برگشت و نگاهی به گلّه کرد. گوسفندان، آرام برای خودشان می چریدند و سگ هم مواظب آنها بود. از تپّه که پایین می رفت دیگر نمی توانست گلّه را ببیند اما صدای نوزاد، قوی تر شده بود و کنجکاوی محمد بیشتر. از تپه پایین رفت و خودش را به بالای تپه ی مقابل رساند. همین که به بالاترین قسمت رسید ناگهان سرش را پایین آورد و وحشت زده روی تپه دراز کشید. آیا این همان سوارانی نبودند که دقایقی پیش، گرد و خاکشان را دیده بود؟! بار دیگر، آرام از پشت تپه گردن کشید و نگاه کرد . دو مرد سیاه پوش در حال کندن گودالی بودند و مردی دیگر کنار اسبها ایستاده بود و سبدی در دست داشت. صدای گریه ی نوزاد از داخل همان سبد می آمد . ناگهان فکر هولناکی به ذهن محمد هجوم آورد. نکند این همان عمل زنده به گور کردن دختران باشد که بارها حرفش راشنیده بود؟ حرفهایی که بیشتر شبیه کابوس می ماند تا واقعیت. اما این مردان سیاه پوش، وسط این بیابان ، با این نوزاد شیر خوار چه می کردند؟ . خودش را بالا تر کشاند تا بهتر ببیند . وقتی دو مرد ، از کندن زمین فارغ شدند، مرد سوم، نوزاد را که لای پتوی سفید پیچیده شده بود، ازدرون سبد بیرون آورد و به سمت گودال حرکت کرد. محمد از ترس آنچه می دید به خود لرزید . قلب مهربان او که طاقت آزار دیدن یک گوسفند را نداشت، چگونه می توانست شاهد چنین صحنه ی جنون آمیزی باشد. کشتن انسانی زنده که هیچ توان دفاع از خود را ندارد . آخر او تاوان کدام گناه خود را پس می داد؟ مرد نگاهی به نوزاد انداخت و او را در گودال گذاشت. محمّد خواست فریاد بزند، اما بغض راه گلویش را بسته بود. خواست بلند شود اما گویی دستی او را به زمین چسبانده بود. اشک در چشمانش حلقه زد. چوبدستی اش را آن چنان فشرد که از بالا تا پایین ترک برداشت .مردسیاه پوش، کپه ای خاک روی نوزاد ریخت. در همین لحظه بود که نوزاد فریاد کشید «یا مُحمّد...!» وصدایش آنچنان طنینی در دل آسمان و زمین انداخت که محمد به وضوح دید آسمان شکافت و زمین به آتش کشیده شد و موجوداتی به غایت زیبا ازدل آسمان، فوج فوج روانه ی زمین شدند و...
محمدچشم باز کرد و آن برّه ی تازه به دنیا آمده راروبروی خود دید . به شتاب از جا برخاست و هراسان به هر سو نگاه کرد . گوسفندان در کمال آرامش به چرا مشغول بودند و سگ نگهبان ، بره ی از گله جدا شده ای رابه گلّه بازمی گرداند. به خودش نگاه کرد. سرتا پایش خیس عرق شده بود. هنوز دست و پایش می لرزید. فریاد آن نوزاد هنوز توی گوشش بود. یعنی او را صدا زده بود؟! لحظه ای نتوانست درنگ کند . چوبدستی اش را برداشت و از همان راه که در خواب رفته بود، شروع به دویدن کرد. راه همان راه بود. تپه ها همان تپه ها و اینها، همه بر هراس محمد می افزود . اما محمد بی اعتنا به این ترس، در میان سیل خارها می دوید. پایش میان دوتخته سنگ ماند و زمین خورد. پیشانیش خراش برداشت و خون جاری شد. اما دوباره بلند شد و از تپه ی دیگر بالا رفت. به بلندای تپه که رسید به پایین نگاه کرد، اما کسی را آن پایین ندید. باد تندی وزیدن گرفته بود و گرد و غبار در هوا به رقص آمده بود. دستش را جلوی صورتش گرفت و چشم دواند. به هر سو چرخید تا نشانی از آن مردان سیاه پوش بیابد. اما نه خبری از آنها بود نه آن سبد و نه آن گودال. به سرعت ازتپه پایین رفت و خود را به جای گودال رساند . به روی خاک آن جا دست کشید اما نشانی از کنده شدن بر آن ندید. با این حال دلش طاقت نیاورد و شروع کرد به کندن . با دست خالی خاک ها را کنار می زد وبا وحشت به گودال بوجود آمده می نگریست. هر لحظه ممکن بود چهره ی معصوم نوزادی از میان گل و خاک رخ بنمایاند. اما هر چه جلوتر می رفت دلش آرامتر می شد که از نوزاد خبری نیست. نکند در محلّ آن اشتباه کرده باشد؟! بی مهابا نزدیک همان گودال که خود کنده بود گودالی دیگر کند و چند جای دیگر را نیز به همین شکل. اما اثری از نوزاد ندید. خسته و آشفته روی زمین رها شد. رفته رفته باد از حرکت باز ایستاد. گرد وغبار به زمین فرو نشست. محمد، چشم به آسمان دوخته بود. به پاره ابری سر گردان که در میانه های آسمان آرام آرام حرکت می کرد و غرق در سوالهایی که چون صاعقه از ذهنش می گذشت.
آفتاب دم غروب، لحاف سرخ خود را بر تن گوسفندان کشیده بود. محمد، خسته و غمگین آنهارا به سمت شهر می راند و به خواب عجیبی که دیده بود فکر می کرد . به آن گودال سیاه. به آن مردان سیاه پوش. به آن سواران صبحگاه که به سویی نامعلوم میتاختند. به آن نوزاد و آن فریادِ « یا محمد»، که از همه غریب تر بود. چرا محمد؟ چرا او را صدا زده بود؟ ...
بام های مکّه رفته رفته از دور پدیدار می شدند .
***
اثر برگزیده جشنواره بین المللی داستان پیامبر اعظم