خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
11 شهریور 1387
26 مرداد 1387
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
داستان کوتاه کوتاه
15 شهریور 1387
9 تیر 1387
3 تیر 1387
داستان دنباله دار
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
17 شهریور 1387
2 شهریور 1387
30 مرداد 1387
16 مرداد 1387
19 تیر 1387
کارگاه
21 مرداد 1387
14 مرداد 1387
6 مرداد 1387
12 تیر 1387
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
12 آبان 1386

(به یاد شب‌های بمباران)

 

من فقط همین یک آرزو را داشتم. نه فقط من، تمام شهر همین یک آرزو را داشت. ممکن نبود روزی باور کنم که در شهر، یا حتا در تمام دنیا، آرزوی دیگری هم وجود داشته باشد. همان طور که ممکن نبود باور کنم آرزویم از دست برود...

نشسته بودم و سنگ‌ها و آجرها را دیوانه وار به اطراف می‌انداختم. گوشه‌ی یک تکه آهن به دستم گرفت و خون ریخت روی سنگ‌ها و آجرها...

خون بدجوری از دماغم بیرون می‌زد و روی پیراهنم می‌ریخت. مامان جیغ کشید: «ولش کن مَرد! کشتی بچه رو...» بابام که با تمام قدرت لگد آخری را به پهلویم زده بود، برگشت و نفس نفس زنان گفت: «دِ همینه دیگه زن، از اولش هم نذاشتی این تن لش رو تربیت کنم. آخه ناسلامتی بچه‌ی ماس! نباید بدونم کدوم گوری می‌ره، چه غلطی می‌کنه، با کی دم خوره که این وقت شب بر می‌گرده خونه.» و من به این فکر می کردم که فردا حتماً زودتر بروم دنبال آرزو و دیرتر برگردم خانه. دست بابا سنگین بود ولی خیال آرزو سنگین تر..

به یک تکه پارچه‌ی سیاه رسیدم. با دست گرفتم و کشیدمش. قبل از اینکه کاملاً از زیر سنگ و خاک در بیاید، به خودم لرزیدم که زیر آن چیست؟! ولی چیزی نبود. جز همان خاکها و سنگ‌های تیره و نفرت انگیز.

- دارم ازت متنفر می‌شم.
- آرزو! از من؟
- تو را به خدا علی، بس کن دیگر.
- ولی...
- تو داری من رو عذاب می دی! می‌فهمی؟ داری من رو می‌کشی!
- من فقط...
- خواهش می‌کنم، علی! تمامش کن.
- من هم خواهش می کنم به فکر کسی غیر از خودت هم باش. به فکر من. اگر تو... من دیوونه می‌شم.
- دیوونه؟ تو دیوونه هستی!
- درسته! هستم، دیوونه‌ی تو هستم، اما آن وقت دیوونه می‌شم از اینکه دیوونه‌ی تو نیستم!
- بس کن. تو را به خدا بگذار برم.
- باشه. می‌ذارم، اما باید پسشان بدهی.
- چی رو؟
- خودت می‌دونی!
و نگاهم را از روی زمین به روی کفش‌هایش منتقل کردم! با حالتی بین خواهش و دستور، تمنا و غرور، گفت: «علی!»
- زود باش!
- علی!
- زود باش پسشان بده!
- علی، من فقط می خواستم... می خواستم زود تر بروم خانه.
- پسشان بده تا بذارم بروی.
- علی...
- بده...
- عـ...
- یالا! پسشان بده. بده تا هر دوتامون بریم خونه. من از بابام کتک بخورم، تو از نامادریت. بده دیگه.
کفش‌ها را در آورد. هر دوتا را گرفت دستش و بعد به چادر سیاه کهنه‌اش چسباند. مطمئن نبودم ولی از همان لحظه حس کردم که گریه می‌کند. پنجه پاهایش را دیدم که روی خاک می‌لرزید. گفت: «خواهش...» داد زدم: « یالا... بده‌شان به من!» ودست‌هایم را بردم جلو. صدای گریه‌اش را شنیدم. می‌خواست برود. می‌خواست بدود و فرار کند. ولی من می‌دانستم که نمی‌تواند. چون خودم نتوانسته بودم. هیچ کس نمی‌تواند. فرار در این وادی یعنی گرفتار شدن.
دست‌هایش را آرام آرام جلو آورد، جلوتر، جلوتر... و ناگهان - مثل اینکه سوخته باشند - به عقب کشید. قبل از اینکه من کفش‌ها را بگیرم. بعد صدای گریه‌اش بلندتر شد و از لابلای گریه به سرعت گفت: «دوستت دارم» و با همان سرعت در تاریکی پیاده‌روی خاکی روان شد و به سمت خانه‌شان رفت. کفش‌ها را هم با خودش برد. مثل دفعه‌ی پیش!

سنگی که به عقب پرتاب کردم به پای خودم خورد. درد عجیبی مرا به خود آورد. در اطرافم گروهی مشغول به کار بودند. یکی آمد و می‌خواست مرا از محوطه خارج کند. ولی من به کارم مشغول بودم. داد زد، توجه نکردم. فحشم داد، چیزی نگفتم. دو دستی زد روی صورتم.

آخ که چقدر صورتم درد می‌کرد. درد می‌خواست به اعماق دلم برود و «فریاد» را بیرون بیاورد. اما من هیچی نگفتم. بابا داد زد: «پسره‌ی نمک به حروم دزد هم شده.» و دو مرتبه زد توی گوشم. مامان گفت: «آخه علی، پول برای چی ورداشتی؟ هر چی می‌خواستی می‌گفتی من و بابات یه جوری جورش می کردیم.» هیچی نگفتم. بابام ازکوره در رفت و با لگد محکم زد به پهلوم. پهن شدم روی زمین. درد، بغض غرورم را شکست. بابام داد زد: «دِ نه دِ! نمی‌تونه از ما سیگار و تریاک بخواد. خودش می‌ره و هر کوفتی می‌خواد می‌خره. دِ یالا... خودت بگو چی خریدی. می گی یا از حلقومت در بیارم.»

کشان کشان بردندم کنار کوچه. کسی که کنار آمبولنس ایستاده بود، دستم را باند پیچی کرد و بعد پایم را. می‌خواستم دوباره بروم روی آوار. ولی مأموران امداد نگذاشتند. هیچ کس را نمی‌گذاشتند برود طرف خرابی‌ها. زیرپیرهنیم را نگاه کردم، خونی خونی شده بود.

همه جا قرمز شد. دیوار اتاقم، ملحفه‌ی سفیدم و شیشه های پنجره که چند لحظه بعد، خرد شدند و ریختند کف اتاق. ساختمان هنوز می لرزید. تا به حال این طوری از خواب بیدار نشده بودم. بعد از آن سرخی، همه جا سیاه شد. سیاه، مثل چشم‌های آرزو. نمی‌دانم چه طور از جایم بلند شدم. قلبم عجیب تند می‌زد. دوان دوان به طرف در حیاط رفتم. بابا داد زد: «صبر کن پسر! خطرناکه.» مامان گفت: «علی! کفش‌هات رو نپوشیدی...»

کفش‌ها را آورده بود. اول کمی مِن مِن کرد، بعد دست‌هایش را جلو آورد. گفتم: «ولی من اینها را فقط برای تو خریده ام.» گفت: «متشکرم، ولی... ولی... من کفش دارم.» گفتم: «آرزو، خواهش می کنم. من به خاطر تو این کفش‌ها را خریدم.»
- متشکرم علی، ولی گفتم که...
عصبانی شدم: «تو... تو... تو می‌دانی من آنها را چطوری برایت خریدم؟» یک لحظه شک کردم که ادامه بدهم یا نه. گفتن این حرف‌ها درست نبود ولی: «هیچ وقت نمی‌خواستم به رویت بیاورم ولی تو من رو مجبور می کنی! دیروز بخاطر تو، فقط بخاطر تو و قسمتی از پول این کفش‌ها... مث...مث... مث سگ کتک خوردم. مث سگ!» بعد گوشه پیراهنم را بالا زدم تا پهلوی سیاه شده‌ام را ببیند و او امتداد چشم‌های شرمگینش را از روی پا تا کمرم بالا آورد. صدایم را بلندتر کردم: «و تو هیچ چیز رو نمی فهمی! اصلا انگار...» داد زد: «علی!» نگاهم را به چشم‌هایش گره زدم. چشم‌هایش عجیب درشت و سیاه شده بود. حالتی که کمتر دیده بودم. گفت: «تو چی فکر می‌کنی؟! فکر می کنی من آدم نیستم؟ نمی‌فهمم؟ علی، من نمی تونم جای زخم‌ها را نشانت دهم ولی باور کن بدتر از سگ کتک خورده‌ام. نا مادریم می‌خواست بداند اینها را از کجا آورده‌ام. گفت که ما گدا نیستیم تا از مردم صدقه بگیریم...» و بغضش ترکید. فهمیدم که چقدر نفهم هستم! آن قدر نمی‌فهمیدم که این دریا دو ساحل دارد. آرزو سکوتم را مهلت نداد: «من رو ببخش. نباید...» و کفش‌ها را زیر بغل زد و پا برهنه رفت.

با هر زحمتی بود دومرتبه رفتم داخل محوطه و شروع کردم به کنار زدن آجرها و سنگ‌ها. می‌خواستم زودتر تمام آنها را کنار بزنم تا مطمئن بشوم که آرزو زیر آوار نیست! یا شاید می‌خواستم آن سنگ‌ها و آجرها هیچ وقت تمام نشوند تا نبینم که آرزو آن زیر است! من تا جنون فاصله ای نداشتم و گذرنامه من از مرز عقل آرزو بود که در زیر آوار به مقصد رسیده بود...
کاش آن روز کفش‌ها را از او می گرفتم و با خود می بردم. شاید الان من رفته بودم و آرزو به دنبال من و کفش‌ها آوار را زیر و رو می کرد. کاش تمام عمر آن یک جفت کفش را زیر بغل می گذاشتم و پا برهنه در پیاده روهای خاکی راه می‌رفتم. کاش...

 


 

مطالب مرتبط با این نوشته:

_ یادداشتی بر داستان «آرزو»

_ داستان برگزیده آبان ماه

 

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: