هوا سرد است. سنگین است. سوز دارد. بوی باران می آید. دل آسمان هم گرفته است، اما نمی بارد تا دل سنگین و خاکستری اش را سبک کند؛ درست مثل دل من. چشم هایم می سوزد. پلک هایم سنگینی می کند. بغض تلخی راه گلویم را بسته است؛ آن قدر تلخ، که دلم را به هم می ریزد. انگار در دلم رخت می شویند و آن را می چلانند. حال بدی دارم. حس می کنم روی قله کوهی، تنها مانده ام. نه راه پیش دارم و نه راه پس. در جایی که نه جای ماندن است و نه رفتن. دلم می خواهد دنیا همان طور ساکن بماند. زمان نگذرد و من تا ابد، روی همین نیمکت آهنی بنشینم. دلم می خواهد بلند و با صدا گریه کنم؛ آن قدر که تمام غصه هایم در قطره های بلورین اشک ذوب و بخار شود. اما آسمان چشمانم خشک خشک است. نمی بارد تا باری از روی دلم بردارد.
توی یک میدان وسط چهارراه بزرگی نشسته ام. ماشین ها در چهار جهت بوق می زنند. سر و صدا می کنند. روی ترمز می زنند و صدای کشیده شدن لاستیک هایشان روی آسفالت خیابان در گوشم کش می آید. پیاده رو ها پر از عابر و رهگذر است:
مرد، زن، پیر، جوان... مغازه ها بازند. لامپ های نئون رنگارنگشان می چرخند و هر لحظه به رنگی درمی آیند. بوی لبو و باقالی، با بوی باران در هم پیچیده و فضا را پرکرده است. صدای خنده بچه ها می آید. بچه ها...
«آخ، امیرم... نگارم!...»
طفلکی ها، حالا حتما ایستاده اند کنار پنجره و مدام به خیابان سرک می کشیند. امیر بهانه ام را می گیرد و نگار، همان طور که موهای لخت و سیاه برادرش را نوازش می کند، آرامش می کند. و مسعود...
به ساعتم نگاه می کنم. از شش گذشته. صدای خنده مردی که بازو در بازوی زنش، به ویترین مغازه ها سرک می کشد، در گوشم طنین می اندازد.
حالا حتما مسعود هم از سر کار برگشته. پوشده در بارانی بلند کرم رنگی که روز تولدش خریده ام، خسته، گرسنه، یخ زده از غیبتم ماتش برده. سابقه نداشت نگفته، بچه ها را تنها بگذارم و جایی بروم. حتما از نگار پرسیده: پس کو مامان؟
و نگار جوابش را داده: رفته خرید.
حتما ابروهای پرپشت و خوش حالت مسعود به حالت تعجب، دو قوس کشیده روی پیشانی اش انداخته.
_ خرید؟!
حق دارد باور نکند. تا به حال، بار خرید همه خرت و پرت های خانه به عهده او بوده.
سپس با همان لباس های بیرون، می نشیند روی راحتی. بدون آنکه یک فنجان چای داغ برای خودش بریزد. چشم به راه و البته، کلافه. یک چشمش به ساعت و یک چشمش به در است تا من از راه برسم. من که اینجا، توی میدان، وسط چهارراهی بزرگ، روی نیمکت آهنی نشسته ام و هنوز بغض سنگینی راه نفسم را بسته و هنوز دلم مثل آسمان خاکستری، ابری و گرفته است. اما نمی بارد. نمی بارد تا ذره ای از سوز درونم را کم کند.
نگاه حسرت بارم روی زن و مرد جوان مانده، که حالا کنار چرخ دستی ایستاده اند و لبو می خورند. صورتشان پشت بخار داغ و خوشبوی لبو، محو و تار است. آسمان کم کم رو به تاریکی می رود. صدای دکتر در گوشم می پیچد. بلند می شود. بلند، بلند؛ آن قدر که دیگر هیچ صدایی را نمی شنوم.
_ باید خدا را شکر کنید. نگرانی و پیگیری زودهنگام شما، به نفعتان تمام شد. تشخیص، کاملا به موقع است. می توانیم بیماری را در مراحل اولیه تکثیر سلولی مهار کنیم.
می لرزم. لرز به حالتی از تشنج تبدیل می شود. دندان هایم با ضرب شدیدی به هم می خورد. دست ها را دور بدن حلقه می کنم و می فشارم. می ترسم! همیشه از مرگ می ترسیدم و حالا... حالا که آن را این قدر نزدیک و در برابرم می بینم، حالتم قابل وصف نیست. بچه هایم را باید به چه کسی بسپارم و بروم؟ پلک هایم را که می بندم، چشمان اشک آلود نگار و امیر، پشت سیاهی آنها نقش می بندد و آتشم می زند. صدای پی در پی بوق ماشین ها، در ترافیک سنگین چهارراه، عصبی ام می کند. اینجا کجاست که نشسته ام؟ درست میان ازدحام و شلوغی و هیاهو. من به کنجی خلوت احتیاج دارم. اما توانی در خود نمی بینم که از جا بلند شوم و تازه... مانده ام که کجا بروم؟! به که پناه ببرم؟ بار این درد را روی کدام سینه آوار کنم؟ غصه هایم را با چه کسی قسمت کنم؟
چهره دوست داشتنی و همیشه متفکر مسعود، مقابل نگاهم جان می گیرد. می چرخد و نگاهم را با خود می کشد. می برد به دورها؛ به روزهای خوش زندگی مان. به دیروز... امروز... و فردایی که دیگر هرگز فرصت تکرار آن لحظه های خوش و شیرین را نخواهم داشت.
دکتر سعی می کند آرامم کند. خیره در نگاه تبدار و بارانی ام با لحنی مادرانه اما قاطع می گوید: مادر خدا بیامرزت، بیمار من بود. خیلی دیر به من مراجعه کرد؛ وقتی که سلول های بدخیم، در تمام سطح سینه اش پخش شده بود. دیگر کاری از علم پزشکی برنمی آمد. اما تو... من پزشکم، و تو بیمار. دادن امید واهی و دلخوشی بی جا، در تخصص من معنایی ندارد. ما باید با بیمار و مرض، واقع بینانه برخورد کنیم. تمام شواهد و علائم، این نوید را به ما می دهد که یک قدم از بیماری جلوتریم. می شود کاری کرد.
سینه ام تیر می کشد. می سوزد؛ آنقدر شدید که نفسم را بند می آورد. بی اختیار چنگش می زنم. انگار همین دیروز بود که نگار و امیر را در آغوش می گرفتم و با لذتی غیر قابل وصف، شیر خوردنشان را سیر تماشا می کردم.
دکتر با دیدن اشک هایم، سر تکان می دهد. عینکش را روی بینی جابه جا می کند:
_ یاس و ناامیدی، خیلی سریع تر از بیماری، تو را از پا می اندازد. چرا اینقدر خودت را باخته ای؟ باید با روحیه ای باز، هر چه سریع تر اقدامات لازم را انجام دهیم. به خدا توکل کن، دختر!...
خدا... خدا... خدای من کجاست؟ سرم را بالا می گیرم. آسمان نیمه تاریک غروب پاییزی، از میان تکه ابرهای خاکستری سرک می کشد. بوی باران می آید، و زمین هنوز خشک است. شاید خدا از پشت آن تکه ابر نگاهم می کند، یا روی شانه های درخت. شاید هم در قطره های بارانی است که هنوز از دل ابرها نچکیده است. مادر همیشه می گفت: خدا از رگ گردن به تو نزدیک تر است.
پس کجاست این خدای من؟ او که خوب می داند من و مسعود، چه سختی ها و رنج هایی به پای این زندگی کشیده ایم. او که شاهد بود ما با هر کمبودی ساختیم، بچه ها را به دندان گرفتیم. پا به پای هم آمدیم تا خود را به اینجا رساندیم؛ به اینجایی که حالا زندگی، تازه می خواست به رویمان لبخند بزند. اما همه چیز تمام شد. خراب شد.
سهم من از فردا، چهاردیواری تنگ قبری است که مشتی خاک، مرا از عزیزانم جدا می کند. حسرت هایی است که تا ابد روی دلم می ماند. و من، مثل خاطره ای دور، از ذهن همه پاک می شوم. انگار که هرگز نبوده ام! من با همان دردی که مادرم را سال ها قبل از من گرفت، به خاطره ها می پیوندم. حالا تلخی و سیاهی مرگ را، با تک تک سلول های بدنم حس می کنم، و وحشتش را با تمام وجود می چشم.
نگاهم، بی هدف در فضا می چرخد. زیر نور لامپ های نئون و درخشان مغازه ها پر می کشد و باز روی زن و مرد ثابت می ماند. چقدر شادند. چقدر بی خیال اند. بدون هیچ غم و دردی، انگار که لذت زندگی و زنده بودن را با تمام وجودشان حس می کنند. کاش من جای آن زن می بودم. کاش سرنوشتم این طور رقم نخورده بود. کاش هیچ وقت سلول های سرطانی در سینه مادرم جوانه نمی زد، تا من سال ها با کابوس آن زندگی کنم.
صدای بلند کشیده شدن لاستیک ماشین روی آسفالت خیابان، مرا از عمق افکارم بیرون می کشد. بی اختیار در جا نیم خیز می شوم. قلبم به شدت می تپد. عرق سردی روی بدنم می نشیند. به خیابان نگاه می کنم. جمعیت با شتاب به طرف محل تصادف می دوند. فریاد ناله های مردی از میان جمعیت بلند است. نگران و کنجکاو سرک می کشم.
باورم نمی شود. مرد جوان است که بر سر و روی خود می زند. جمعیت تکانی می خورد و در یک لحظه، پیک بی جان زن جوان را می بینم، که سینه به سینه آسفالت سرد خیابان داده است. صدای همهمه خفه جمعیت در سرم تکثیر می شود:
_ زن بیچاره... در جا تمام کرد...
نور کبود برق، خیابان را روشن می کند. نعره رعد، همه جا را برمی دارد. کمی بعد دانه های درشت و بلورین باران، بر سر و رویم می ریزد. مات و مبهوت، در جا خشکیده ام. زن جوان مرده است! همانی که دقایقی قبل آرزو می کردم جای او می بودم! صدای خنده های زن، هنوز در گوشم است.
چشمانم سیاهی می رود. در دلم آشوبی به پاست. هنوز گیجم. ذهنم قدرت تجزیه و تحلیل حادثه را ندارد. همه چیز در یک آن اتفاق افتاد، یک لحظه. چطور باور کنم زن مرده است؟! همین چند لحظه قبل، مقابل چشمان حسرت بار من، لبو می خورد. می خندید. راه می رفت و شور و شادی را مثل هوای اطرافش می بلعید. حالا می گویند که او مرده است، و من باید باور کنم. اما نمی توانم. آخ، خدای من!...چه چیزی را می خواستی به من ثابت کنی؟ چه چیز را باید بفهمم؟ این صحنه، این حادثه، آن زن، این سرنوشت...
صدای دکتر از دور می آید، نزدیک می شود. نزدیک و نزدیک و چنان بلند و رسا، که فکر می کنم همه آن را می شنوند:
_ زندگی و مرگ همه ما، دست خداست. هر کسی به هر اندازه که از سرنوشت سهم دارد، زندگی می کند، نه بیشتر و نه کمتر. مطمئن باش تا او نخواهد، یک برگ هم از درخت نمی افتد؛ حتی اگر سهمگین ترین توفان ها بوزد...
خیابان، لحظه به لحظه شلوغ تر می شود. سر و صدای جمعیت به هوا بلند است. مرد، همچنان ناله می کند. ماشین ها پشت ترافیک سنگین چهارراه بوق می زنند. قیامتی برپاست.
باران می بارد و همه چیز را می شوید و پاک می کند؛ پاک پاک. بوی آب و خاک و تن شسته شده درخت ها در فضا موج می زند. حس عجیبی دارم؛ حسی مبهم و گنگ؛ حسی که تا آن لحظه، هرگز تجربه اش نکرده ام. صورتم را به سوی آسمان می گیرم. پلک هایم را می بندم. قطرات زلال و خنک باران، روی صورتم می بارد. پشت پلک های بسته ام، چهره خندان امیر و نگار نقش می بندد.
راه می افتم. باید بروم. باید خودم را به خانه برسانم. هنوز فرصت دارم. می خواهم زندگی کنم. می خواهم در لحظه زندگی کنم، با ثانیه ثانیه عمرم. دکتر می گفت، امید زیادی هست. می گفت، تشخیص به موقع بوده. می گفت: یک قدم از بیماری جلوتریم. راست می گفت. راست می گوید. باید بروم. مسعود و بچه ها در خانه نگران و چشم به راه اند.
برای ناامیدی، خیلی زود است، برای از پا افتادن و شکستن. فرصت هست. حالا وقت مبارزه است، برای ماندن، بودن، زندگی کردن، زندگی بخشیدن. چرا که هنوز زندگی جریان دارد، و هنوز خدایی هست.