خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
منثورات
21 تیر 1387
10 تیر 1387
7 تیر 1387
28 خرداد 1387
منظومات
19 تیر 1387
18 اردیبهشت 1387
17 فروردین 1387
13 اسفند 1386
29 بهمن 1386
کاریکلماتورات
1 مرداد 1387
4 تیر 1387
4 خرداد 1387
8 اردیبهشت 1387
11 فروردین 1387
گذرنامه
12 خرداد 1387
23 اردیبهشت 1387
25 بهمن 1386
23 آذر 1386
29 مهر 1386
4 دی 1384

پنج، شش ماهی می شد که به قیلانی ایران سر نزده بودم.یادتان هست که قلیانی ایران را. چیزهایی شنیده بودم ولی تا ندیدم باورم نشد. شنیده بودم مدیریتش عوض شده است. آنروز وقتی بعد از مدتها به آنجا می رفتم برق کل خیابان رفته بود. داخل قلیانی هم به نور گرد سوزی فقط روشن بود. روی شیشه اش نوشته بودند. سفره خانه هفتاد هزاری ایران. دو هزاریم نیافتاد که حکمت این نام چیست؟ گوشه ای از شیشه هم نوشته بودند با مدیریت جدید. داخل شدم و مثل گذشته ها نشستم کنج قلیانی. با دو سه نفر از مشتری ها که سابقا هم می شناختم احوال پرسی کردم. مخصوصا با رییس بانک روبروی قلیانی که هر روز برای کیفور شدن حالش می آمد آنجا.
تمامی کارکنان قلیانی عوض شده بودند. دیزی پز و چای بده و تنگ گذار و تنباکو بذار همه و همه عوض شده بودند. رییس قهوه خانه نشسته بود پشت میز دخل زیر چراغ گرد سوز که تنها روشنایی قهوه خانه بود. لبخند ملیحی بر لب داشت و مدام با مشتری ها چاق سلامتی می کرد. نامش را از رییس بانک پرسیدم. گفت حاج آقا مهرپرور. بهش هم می آمد این اسم. رییس بانک اشاره ای به تنگ گذار کرد و و گفت:«مهران یه قلیون بده به رفیق ما.»
او هم بلند داد زد:«یه دونه خوانسار بذار مهرعلی.» و بعد تنگ قلیان را گذاشت روبروی من. جز مهران و مهر علی و حاجی مهرپرور کس دیگری در قلیانی کار نمی کرد. به رییس بانک گفتم:«پس کی چای می آره؟ آشپز کیه؟»
گفت:«اینا همه شون چند شغله ان. مهر علی هم تنباکو می ذاره هم آشپزی می کنه. مهران هم چایی می آره هم تنگ می ذاره واسه مشتری.»
دیدم با همه این اوصاف همه مشتری ها راضی اند و لبخند می زنند. به رییس بانک گفتم:«چیه ؟ همه خوشحالند؟»
گفت و گفت و گفت. مفصل گفت. همه آنچه را که گفت یادم نیست ولی ماحصلش این بود که عرض می کنم:
از شش ماه پیش که ریاست قلیانی عوض می شود و تمامی کارکنان قبلی مرخص می شوند. حاجی مهرپرور تصمیم می گیرد. تعداد کارکنان را کمتر کند تا قلیانی کوچکتر شود. مدتی دنبال تنباکو گذار می گردد. می دانید که در قلیانی مهمترین چیز تنباکوست. تنباکو گذار قبلی را اخراج می کند چون از تنباکوها گویا می دزدیده. بعدی را که می آورد اصلا نمی دانسته تنباکو چیست؟ در این مورد تخصص نداشته و نمی توانسته تنباکو بگذارد. بعدی که می آید گویا خودش مزارع بزرگ تنباکو داشته و می ترسیدند دل به کار ندهد. بعدی را که می آورند می فهمند درخواست کار به قلیانی دیگری هم داده است و دلش بیشتر با آنجاست تا قلیانی ایران. با همه این اوصاف رییس بانک می گفت که شش ماهی می شود که مشتری ها می آمدند قلیانی و فقط چای می خوردند و بعد می رفتند. می گفت در آن مدت حتی مشتری ها خودشان برای خودشان چای می ریختند. همین شد که به یُمن مشارکت مشتری ها در قلیانی نامش را گذاشتند سفره خانه هفتاده هزاری ایران. خلاصه درد سرتان ندهم بالاخره بعد از شش ماه بلاتکلیفی، در آخر این مهرعلی را می آورند برای تنباکو گذاری. می گویند کارش خوب است. هم به این قلیانی دل بسته، هم به کارش اهمیت می دهد و در آخر آدم سالمی است و در کارش وارد. همین بود که مشتری ها تماما راضی بودند از شرایط و همگی لبخندی بر لب داشتند از رضایت.
در این فکر غوطه ور بودم که مهرعلی سری قلیان را گذاشت. پُکی به قلیان زدم و نفسی چاق کردم به دودش. من هم لبخندی زدم از مسرت و خوشی. نگاهی کردم به حاجی مهرپرور که زیر چراغ گرد سوز به من لبخند می زد. سری تکان داد و من هم جوابش را به لبخندی و سر تکان دادنی دادم. خدا را شکر کردم و فهمیدم مصداق بارز «کاچی به از هیچی» را. الحمدلله رب العالمین. 

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: